"
|
جاده زندگی |
|
یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ رباعی دیگر از خیام
چون بلبل مست راه در بستان یافت روی گل و جام باده را خندان یلفت آمد بزبان حال در گوشم گفت دریاب که عمر رفته را نتوان یافت ¤ نوشته شده در ساعت ٤:۱۳ ب.ظ توسط <....>![]() یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ خیام
آن قصر که بر چرخ می زد پهلو بر درگه آن شهان نهادندی رو دیدیم بر لنگره اش همی فاخته ای بنشسته همی گفت که کو کو. کو کو ¤ نوشته شده در ساعت ٤:۱٠ ب.ظ توسط <....>![]() یکشنبه ٧ اسفند ۱۳٩٠ شاید برای شما هم اتفاق افتاده باشد!!!!
مثل هر روز رفتم سر کار، نهار آمدم خانه. همسرم غذا درست کرده بود و خوردیم، کمی از این و آن صحبت کردیم، گفت : امروز با یکی از دوستانش تماس گرفته ، مدتی بوده از او خبری نداشته . دوستش گفته: برای مدتی رفته بوده سفر و تازه از سفر برگشته، با هم در مورد مسایل مختلف صحبت کردند . در نهایت صحبتشان در مورد دختر این خانم ادامه یافته، پشت تلفن گفته این دختر شما هم کمی بی احساس است و با آدم رابظه برقرار نمی کند. بعد از گفتن این حرف صدا از آن طرف نیامده!!! خانمم فکر کرده که ارتباط تلفنی قطع شده و کمی الو الو کرده، صدای هق هقی شنیده!!! ـ چی شده؟ چرا حرف نمیزنی؟اتفاقی افتاده؟ ـ آن خانم گریه کنان ادامه داده نه، کمی حالم بده ـ می خواهی بیام با هم بریم دکتر؟ ـ نه از نظر روحی حالم بد شده ـ چرا مشکلی برایت پیش آمده؟ کمکی از دست من بر می آید؟ ـ نه، نمیدانم اسمش را چی بگذارم، مشکل یا بلا یا چیز دیگر خوب حالا چرا نمی گی ، شاید بتوانیم با هم فکری کنیم و مشکل را حل کنیم. ـ راستش نمیدونم چطور بیان کنم، با کمی تأخیر ومکث گفت: چند وقت پیش که داشتم تو اینترنت تو صفحه فیس بوک اشخاص و افراد مختلفی را که می شناسم جستجو می کردم و دنبال دوستان قدیمی می گشتم تا شاید بتوانم نشانی از آنها پیدا کنم همینطور و بر حسب تصادف دنبال اسم دختر خودم هم گشتم و دیدم با شباهتی به اسم دختر من یکی خودش را معرفی کرده!!!! کنجکاو شدم تا ببینم این فرد کیست. وارد صفحه این فرد شدم و دیدم این فرد همان دختر من است اما اسمش را عوض کرده تا کسی او را نشناسد!!!! چند عکس از خودش گذاشته بود و بعد عکشهای بعدی را که دیدم به نظرم عکسها غیر طبیعی به نظرم آمدند!!! صدابا زهم قطع شد!! باز هم گریه امانش را بریده بود!!! ـ گفتم خوب جوانند و ممکن است یک کاری از روی نادانی کرده باشد و بهتره با او صحبت کنی و او را هدایت کنی.
ـ من هم همین فکر را کردم و بعد از چند روز با او در مورد این عکسها با او صحبت
کردم.اول ادعا کرد که من اشتباه می کنم اما وقتی که دید من همه چیز را دیده ام گفت:
راستش را بخواهی من در حال حاضر 17 سالمه و منتظر هستم تا 18 ساله شوم و بعد
از این خانه خواهم رفت و می خواهم با دوست دختر خودم که عکسش را دیدی
زندگی کنم .
به دخترم گفتم تو مگر نمی خواهی ازدواج کنی و زندگی و خانواده تشکیل بدی؟
دخترم گفت: من به جنس مخالف هیچ علاقه ای ندارم و می خواهم با این دوستم
زندگی کنم!!!
گفتم با همسرت صحبت کردی؟ گفت : نه به او چیزی نگفتم و نمی دانم چگونه با او این موضوع را در میان بگذارم...... حالا شما خود را به جای این خانواده بگذارید،شما چگونه با این موضوع برخورد خواهید کرد؟ ¤ نوشته شده در ساعت ٤:۱٦ ب.ظ توسط <....>![]() یکشنبه ٧ اسفند ۱۳٩٠ استعفاء
28 بهمن 1390
امروز رییس جمهور بکی از کشورهای اروپایی استعفا داد!!!!
نمی دانم که می دانید یا نه، اما دلیل اینکه استعفا داد چی بود؟
این رییس جمهور از صاحب یک شرکت بزرگ وامی گرفته بود، همینطور یک وام با بهره کم از یک بانک گرفته بود، همین امر باعث شده بود که نظر خبرنگاران به این موضوع جلب شود و بررسی کنند که چرا و چگونه او این وام راگرفته!!!! با بررسی ها و پیگیری روزنامه نگاران این رییس جمهور به سر دبیر یکی از این روزنامه تلفن زده و اورا تهدید لفظی کرده بوده که دنبال این ماجرا را نگیرد!!! سر دبیر روزنامه هم دیگران را از این مکالمه تلفنی مطلع می کند.!!! خلاصه احزاب دیگر دنبال ماجرا را پیگیری می کنند و معلوم می شود که این رییس جمهور در مواردی از موقعیت خودش سو استفاده کرده و توانسته از چند بانک وامهایی با بهره خیلی کم بگیرد!!!!! در هر صورت این رییس جمهور با توجه به این موارد نتوانست به کار خود ادامه دهد و مجبور به کناره گیری ازکارشد!!! جالب ابنجاست که اصل ماجرا از طریق یک روزنامه بر ملا شد.!!!
شما یک کشور اسلامی را می بینید که : 1/ بررسی کارهای رییس جمهور از طریق جراید غیر ممکن است 2- با فرض محال اگر یک روزنامه موفق به چنین کاری شود ، فردای آن روز نیروهای خودجوش مردمی
دفتر آن روزنامه خانه را با خاک یکسان می کنند!!!
3- اگر شماره 2 اتفاق نیفتد، سر دبیر آن روزنامه خانه به دلیل تهمت به مقام ریاست جمهوری تحت تعقیب
و باز جویی قرار می گیرد!!! و اگر زندان نیفتد از ادامه کار در این حرفه محروم می شود!!!
4-حتی اگر رییس جمهور بخواهد توسط نمایندگان مردم باز خواست بشود!!! او یا از جایی دیگر حمایت شده و باز خواست او به معنی لطمه زدن بر حکومت تلقی می شود!!! 5- در نهایت اگر کل این مسایل پیش نیاید، رییس جمهور در جلسه باز خواست مجلس حاضر نمی شود! حالا نظر شما چیست؟ ترجیح می دهید چکونه حکومتی بر شما حکمرانی کند ؟ ¤ نوشته شده در ساعت ٤:٠۱ ب.ظ توسط <....>![]() یکشنبه ٤ دی ۱۳٩٠ ضرب المثلهای ایرانی ![]() یکشنبه ٤ دی ۱۳٩٠ تاریخچه ی قهوه در ایران
تاریخچه ی قهوه در ایران
¤ نوشته شده در ساعت ۳:٤٥ ب.ظ توسط <....>![]() چهارشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٠ نامه عمر به یزدگرد سوم
بسم الله الرحمن الرحیم
از : عمربن الخطاب خلیفه مسلمین
به: یزدگرد سوم شاه فارسی
من آینده خوبی برای تو و ملتت نمی بینم ، مگر اینکه پیشنهاد من را قبول کرده و بیعت نمایی
زمانی سرزمین تو بر نیمی از جهان شناخته شده حکومت می کرد لیکن اکنون چگونه افول کرده ؟ ارتش تو در تمام جبهه ها شکست خورده و ملت تو محکوم به فناست . من راهی را برای نجات به تو پیشنهاد می کنم .شروع کن به عبادت خدای یگانه ، یک خدای واحد، تنها خدایی که خالق همه چیز در جهان است ما پیغام او را برای تو و جهان می آوریم به ملتت فرمان ده که آتش پرستی را که کذب می باشد ، متوقف کنند و به ما بپیوندند ، برای پیوستن به حقیقت.
الله خدای حقیقی را بپرستید ، خالق جهان را ، الله را پرستش نمایید و اسلام را به عنوان راه رستگاری خود قبول کنید اکنون به راههای شرک و پرستشهای کذب پایان ده و اسلام بیاورید تا بتوانید الله اکبر را به عنوان ناجی خود قبول کنید. با اجرای این تو تنها راه بقای خود و صلح برای پارسیان را پیدا خواهی نمود ، اگر تو بدانی چه چیز برای پارسیان بهتر است تو این راه را انتخاب خواهی کرد ، بیعت تنها راه می باشد
الله اکبر
(محل مهر عمر)
خلیفه مسلمین عمربن الخطاب
پاسخ یزدگرد سوم به عمر
به نام اهورا مزدا، آفریننده جان و خرد
از سوی شاهنشاه ایران، یزدگرد به عمرابن خطاب خلیفه تازیان
تو در این نامه ما ایرانیان را به سوی خدای خود که "الله اکبر"نام داده اید، می خوانید و از روی نادانی و بیابان نشینی، خود بی آنکه بدانید ما کیستیم و چه می پرستیم، می خواهید که به سوی خدای شما بیاییم و "الله اکبر" پرست شویم
شگفتا که تو در پایه خلیفه عرب نشسته یی ولی آگاهیهای تو از یک عرب بیابان نشین فراتر نمی رود. به من پیشنهاد می کنی که خدا پرست شوم. ای مردک، هزاران سالست که آریاییان در این سرزمین فرهنگ و هنر، یکتا پرست می باشند و روزانه پنج بار به درگاهش نیایش می کنند. هنگامی که ما پایه های مردمی و نیکو ورزی و مهربانی را در سراسر جهان می ریختیم و پرچم "پندار نیک، گفتار نیک و کردار نیک" را در دست داشتیم، تو و نیاکانت در بیابانها می گشتید و مار و سوسمار می خوردید و دختران بیگناهتان را زنده به گور می کردید
تازیان که برای آفریده های خدا ارزشی نمی شناسند و سنگدلانه آنها را از دم تیغ می گذرانند و زنان را آزار می دهند و دختران را زنده به گور می کنند و به کاروانها می تازند و به راهزنی و کشتار و ربودن زن و همسر مردم دست می زنند، چگونه مارا که از همه این زشتیها بیزاریم، می خواهند آموزش خدا پرستی بدهند؟
به من می گویی که از آتش پرستی دست بردارم و خدا پرست شوم؟ ما مردم ایران، خدا را در روشنایی می بینیم. فروغ و روشنایی تابناک و گرمای خورشیدی آتش در دل و روان ما، جان می بخشند و گرمی دلپذیر آنها، دلها و روانهای ما را به یکدیگر نزدیک می کنند تا مردم دوست، مهربان، مردم دار، نیکخواه باشیم و رادی و گذشت را پیشه سازیم و پرتو یزدانی را در دلهای خود هماره زنده نگهداریم
خدای ما "اهورا مزدای" بزرگ است و شگفت انگیز است که تازه شما هم او را خواسته اید نام بدهید و "الله و اکبر" را برای او بر گزیده اید و او را به این نام صدا می کنید. ولی ما با شما یکسان نیستیم، زیرا ما به نام "اهورا مزدا" مهرورزی و نیکی و خوبی و گذشت می کنیم و به درماندگان و سیه روزان، یاری می رسانیم و شما به نام "الله اکبر" خدای آفریده خودتان دست به کشتار و بدبختی آفرینی و سیه روزی دیگران می زنید
چه کسی در این میان تبهکار است، خدای شما که فرمان کشتار و تاراج و نابودی را می دهد؟ یا شما که به نام او چنین می کنید؟ یا هردو؟
شما از دل بیابانهای تفته و سوخته که همه روزگارتان را به ددمنشی و بیابان گردی گذرانده اید، برخاسته اید و با شمشیر و لشکر کشی می خواهید آموزش خدا پرستی به مردمانی بدهید که هزاران سالست شهریگرند و فرهنگ و دانش و هنر را همچون پشتوانه نیرو مندی در دست دارند؟ شما به نام "الله اکبر" به این لشکریان اسلام جز ویرانی و تاراج و کشتار چه آموخته اید که می خواهید دیگران را هم به سوی این خدای خودتان بکشید؟
امروز تنها نا یکسانی که مردم ایران با گذشته دارند آن است که ارتش آنها که فرمانبردار "اهورا مزدا" بوده، از ارتش تازیان، که تازه پیرو"الله اکبر"شده اند، شکست خورده اند و مردم ایران به زور شمشیر شما تازیان باید همان خدا را ولی با نام تازی بپذیرند و بپرستند و در روز پنج بار به زبان عربی برایش نماز بگذارند. زیرا "الله اکبر" شما تنها زبان عربی می داند
به تو سفارش می کنم به دل همان بیابانهای سوزان پر سوسمار خویش برگرد و مشتی تازی بیابان گرد و سنگدل را به سوی شهرهای آباد همچون جانوران هار، رها مکن و از کشتار مردم و تاراج دارایی آنان و ربودن همسران و دخترانشان به نام "الله اکبر" خود داری نما و دست از این زشتکاری ها و تبهکاریها بکش
آریاییان، مردمی با گذشت، مهربان و نیک اندیشند. هر جا رفته اند تخم نیکی و دوستی و درستی پاشیده اند. از این رو از کیفر دادن شما برای نابکاریهای تو و تازیان، چشم خواهند پوشید
شما با همان "الله اکبر" تان در همان بیابان بمانید و به شهرها نزدیک مشوید که باورتان بسیار هراسناک و رفتارتان ددمنشانه است
مهر
یزدگرد ساسانی
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:۳٧ ب.ظ توسط <....> ![]() پنجشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٠ گروه رستاک
https://www.youtube.com/watch?v=mR2KK2CyjK0&feature=player_embedded#at=126 ¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٤٧ ق.ظ توسط <....>![]() یکشنبه ۸ خرداد ۱۳٩٠ آیا میدانید؟
آیا میدانید : اولین مردمانی که به کرویت زمین پی بردند ایرانیان بودند . ![]() یکشنبه ۸ خرداد ۱۳٩٠ سنگ قبر
وصیت کرده ام سنگ قبرم را پشت و رو بگذارند تا بتوانم با مطالعه نوشته های آن اوقات
فراغتم را پر کنم ¤ نوشته شده در ساعت ۳:۱٥ ق.ظ توسط <....>![]() سهشنبه ۳ خرداد ۱۳٩٠ رعنا
http://www.youtube.com/watch?v=T43itsRmNbQ&feature=player_embedded#! ¤ نوشته شده در ساعت ۱:٠۸ ق.ظ توسط <....>![]() یکشنبه ۱ خرداد ۱۳٩٠ شعری با صدای محسن چاوشی
دوستی ساده ما غیر معمولی شد تمیدونم اونروز تو وجودم چی شد
نمیدونم چی شد که وجودم لرزید دل من این حس رو از تو زودتر فهمید
تو که باشی پیشم دیگه چی کم دارم چه دلیلی داره از تو دست بردارم
بین ما کی بیشتر ، عاشقه من یا تو هر چی شد از حالا همه چیزش با تو
دیگه دست من نیست ، بستگی داره به تو
بستگی داره که تو تا کجا دوستم داری
بستگی داره که تو تا چه روزی بتونی
عاشق من بمونی منو تنها نذاری
دست من نبوده که اینجوری پیش اومد می دونستم خوبی ولی نه تا این حد
انگاری صد ساله که تو رو می شناسم واسه اینه گاهی روی تو حساسم
من احساساتی به تو عادت کردم هر جا باشم ناگاه به تو بر می گردم
دیگه دست من نیست بستگی داره به تو
بستگی داره به تو تا کجا دوستم داری
بستگی داره که تو تا چه روزی بتونی
عاشق من بمونی منو تنها نذاری
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٥٢ ب.ظ توسط <....> ![]() یکشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٠ ملا نصر الدین
![]() یکشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٠ دعواهای آخر شب زن و شوهر ها !!!!
فردای اون شب ترجیح دادم که مرخصی بگیرم و یک کمی وقتم رو باهاش بگذرونم. با هم رفتیم بیرون و توی یک رستوران شیک ناهار خوردیم. بعدش رفتیم توی یک بوتیک بزرگ و مشغول خرید شدیم. ![]() یکشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٠ پروین اعتصامی
![]() روزی گذشت پادشهی از گذرگهی فریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاست پرسید زان میانه یکی کودک یتیم کاین تابناک چیست که بر تاج پادشاست آن یک جواب داد چه دانیم ما که چیست پیداست آنقدر که متاعی گرانبهاست نزدیک رفت پیرزنی کوژپشت و گفت این اشک دیدهٔ من و خون دل شماست ما را به رخت و چوب شبانی فریفته است این گرگ سالهاست که با گله آشناست آن پارسا که ده خرد و ملک، رهزن است آن پادشا که مال رعیت خورد گداست بر قطرهٔ سرشک یتیمان نظاره کن تا بنگری که روشنی گوهر از کجاست پروین، به کجروان سخن از راستی چه سود کو آنچنان کسی که نرنجد ز حرف راست
![]() دوشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٠ سید جیکاک
![]() دوشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٠ سا مورایی
پنجاه نفرعلیرغم خطر مرگ برای کنترل در راکتورفوکوشیما باقی مانده اند.مردم ژاپن به آنها سامورایی می گویند حالا دیگه وقتی پرسیدن دلیل پیشرفت یک کشور چیه نگید هوش و ذکاوت، فرهنگ قدیمی و... بگید تعهد و از خودگذشتگی، بگید فرهنگ بالا، فرهنگی که توش سامورایی ها افسانه نیست بلکه واقعیته .... من خودم بعید بدونم که بتونم مثل اونها بزرگ باشم، ولی امیدوارم بتونم برای اونها احترام لازم رو قائل بشم ![]() یکشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٩ فاحشه
شیخ به زنی فاحشه گفتا مستی
هر لحظه به دام دگری پا بستی
گفت: شیخ هر آنچه که گویی هستم
آیا تو چنان که مینمایی هستی؟
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٠٤ ق.ظ توسط <....> ![]() جمعه ٢٢ بهمن ۱۳۸٩ شاملو
![]() سهشنبه ٧ دی ۱۳۸٩ عشق
عشق میخواهم ولی همراه اشک و آه نه!
رشتهء مستحکمی، بازی باد و کاه نه!
حس تنهایی تلخی، می کشد روح مرا
عشق میخواهم رفاقت گاه یا بیگاه نه ¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٢٩ ب.ظ توسط <....>![]() چهارشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٩ غم مخور
می رسد عمر ستم آخر به پایان ، غم مخور
سبز گردد پای تا سر خاک ایران ، غم مخور
نوبت تیمور لنگ و نوبت نادر گذشت
بگذرد هم نوبت محمود افغان ، غم مخور
می گشاید جبرییل عقل روزی قفل را
می شود پیدا کلید درب زندان ، غم مخور
رهزنان بردند رخت و اسب و نان و آب را
خواب ماندن را گهی سخت است تاوان ، غم مخور
شب اگر پر گشته از بانگ سگان هرزه گرد
می سراید مرغ حق اما در ایوان ، غم مخور
کوکب اقبال این نامردمان گشت خاموش
طالع سبز تو خواهد شد درخشان ،غم مخور
گریه کم کن ، اشکهایت را نبینم ، نازنین
ننگ اینان کی شود با رنگ ، پنهان.. غم مخور
دیگران را دام ها از حیله می سازند و خویش ،
عاقبت گردند صید مکر دوران ،غم مخور
آسمان و ریسمان را هر چه با هم بافتند
دست خونین شد برون باز از گریبان ، غم مخور
کمتر از آزادی ایران زمین هر گز مباد
خون بهای این شهیدان ، این شهیدان ، غم مخور
تا نفس باقیست دستت را به من ده ، یا علی!
ما گذر خواهیم کرد از این بیابان ، غم مخور
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٢٠ ب.ظ توسط <....> ![]() چهارشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٩
..... ، چطور ، بهتر زندگی کنم ؟ با کمی مکث جواب داد : گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر ، با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ، و بدون ترس برای آینده آماده شو . ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز . شک هایت را باور نکن ، وهیچگاه به باورهایت شک نکن . زندگی شگفت انگیز است ، در صورتیکه بدانی چطور زندگی کنی . پرسیدم ، آخر .... ، و او بدون اینکه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد : مهم این نیست که قشنگ باشی ... ، قشنگ این است که مهم باشی ! حتی برای یک نفر . کوچک باش و عاشق ... که عشق ، خود میداند آئین بزرگ کردنت را .. بگذارعشق خاصیت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسی . موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن .. داشتم به سخنانش فکر میکردم که نفسی تازه کرد وادامه داد ... هر روز صبح در آفریقا ، آهویی از خواب بیدار میشود و برای زندگی کردن و امرار معاش در صحرا میچراید ، آهو میداند که باید از شیر سریعتر بدود ، در غیر اینصورت طعمه شیر خواهد شد ، شیر نیز برای زندگی و امرار معاش در صحرا میگردد ، که میداند باید از آهو سریعتر بدود ، تا گرسنه نماند .. مهم این نیست که تو شیر باشی یا آهو ... ، مهم اینست که با طلوع آفتاب از خواب بر خیزی و برای زندگیت ، با تمام توان و با تمام وجود شروع به دویدن کنی .. به خوبی پرسشم را پاسخ گفته بود ولی میخواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به ... ، که چین از چروک پیشانیش باز کرد و با نگاهی به من اضافه کرد : زلال باش .... ، زلال باش .... ، فرقی نمی کند که گودال کوچک آبی باشی ، یا دریای بیکران ، زلال که باشی ، آسمان در تو پیداست. دو چیز را همیشه فراموش کن: خوبی که به کسی می کنی بدی که کسی به تو می کند همیشه به یاد داشته باش: در مجلسی وارد شدی زبانت را نگه دار در سفره ای نشستی شکمت را نگه دار در خانه ای وارد شدی چشمانت را نگه دار در نماز ایستادی دلت را نگه دار دنیا دو روز است: یک با تو و یک روز علیه تو روزی که با توست مغرور مشو و روزی که علیه توست مایوس نشو. چرا که هر دو پایان پذیرند. به چشمانت بیاموز که هر کسی ارزش نگاه ندارد به دستانت بیاموز که هر گلی ارزش چیدن ندارد به دلت بیاموز که هر عشقی ارزش پرورش ندارد دو چیز را از هم جدا کن: عشق و هوس چون اولی مقدس است و دومی شیطانی، اولی تو را به پاکی می برد و دومی به پلیدی. در دنیا فقط 3 نفر هستند که بدون هیچ چشمداشت و منتی و فقط به خاطر خودت خواسته هایت را بر طرف میکنند، پدر و مادرت و نفر سومی که خودت پیدایش میکنی، مواظب باش که از دستش ندهی و بدان که تو هم برای او نفر سوم خواهی بود. چشم و زبان ، دو سلاح بزرگ در نزد تواند، چگونه از آنها استفاده میکنی؟ مانند تیری زهرآلود یا آفتابی جهانتاب، زندگی گیر یا زندگی بخش؟ بدان که قلبت کوچک است پس نمیتوانی تقسیمش کنی، هرگاه خواستی آنرا ببخشی با تمام وجودت ببخش که کوچکیش جبران شود. هیچگاه عشق را با محبت، دلسوزی، ترحم و دوست داشتن یکی ندان، همه اینها اجزاء کوچکتر عشق هستند نه خود عشق. همیشه با خدا درد دل کن نه با خلق خدا و فقط به او توکل کن، آنگاه می بینی که چگونه قبل از اینکه خودت دست به کار شوی ، کارها به خوبی پیش می روند. از خدا خواستن عزت است، اگر برآورده شود رحمت است و اگر نشود حکمت است. از خلق خدا خواستن خفت است، اگر برآورده شود منت است اگر نشود ذلت است. پس هر چه می خواهی از خدا بخواه و در نظر داشته باش که برای او غیر ممکن وجود ندارد و تمام غیر ممکن ها فقط برای شماست ![]() سهشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٩ حسین
للهم صل علی محمد و آل محمد
دکتر شریعتی ¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٢٩ ب.ظ توسط <....>![]() یکشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٩ به بهانه حذف سالروز ملی شدن صنعت نفت!!!
آیندگان ندانند بیعرضگان این برهه از تاریخ
ما بودهایم. ¤ نوشته شده در ساعت ۱:٥۳ ق.ظ توسط <....>![]() دوشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٩ دکتر شریعتی
مادرم می گفت : عاشقی یک شب است و پشیمانی هزارشب.هزار شب است پشیمانم چرا یک شب عاشقی نکردم..
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٠٥ ق.ظ توسط <....>![]() چهارشنبه ٧ مهر ۱۳۸٩ دوستی
دوستی
چند وقت پیش یکی از دوستان گفت:
می خواهم خانه خود را تحویل بدهم و برم، اگر یک مستأجر دیگری پیدا بشه می تونم
خانه را سریعتر تحویل بدهم و برم، البته موضوع را با دوستان دیگری هم مطرح کرده
بود.
چون یکی از دوستان گفت: شما خانه را نمی خواهید، چون می دانست که چند وقتی
است که دنبال یک خانه که با شرایط ما جور باشد می گردیم ولی پیدا نمی کنیم.
گفتم : نه چون اجاره خانه بالاست و ما به دلایلی نمی توانیم خانه را بگیریم.
یکی دو هفته به این صورت گذشت و ما هم به فکر گرفتن این خانه نبودیم، یک شب
یکی از اقوام خانمم آمد منزل ما و خانمم ماجرا خانه را برایش تعریف کرد، او گفت:
اگر امکان داره می خواهد خانه را ببیند، با هم رفتیم و خانه را دید، گفت: این خانه
بهتر از خانه فعلی شما است و بهتر است که این خانه را برای خودتان اجاره کنید.
گفتیم : اما اجاره آن بالاتر از خانه کنونی ماست، گفت : ایرادی ندارد و من فکری
برای آن می کنم!!! آن شب هم دوستی که گفته بود این خانه را بگیرید خانمم را
جلوی خانه مورد نظر دیده بود و چیزی نگفته بودند. شب خوابیدیم و صبح رفتیم جایی که از قبل قرار داشتیم، در آنجا گفتند: اگربشود
از ماه آینده خانمم می تواند هفته ای 30 ساعت در آنجا کار کند!!!البته خانمم
زیاد علاقه ای به کار کردن نداشت ولی با توجه به اینکه خانه مورد نظر را
تصمیم به گرفتنش گرفته بود قبول کرد که سر کار برود.
در فکر گرفتن این خانه بودیم که آن دوستی که به من گفته بود این خانه را
بگیر تلفن زد و گفت: کلید خانه را برای من بیاور،می خواهم خانه را ببینم.
کلید را بردم و خانه را دید و یکی از دوستان دیگر هم همراه ما آمد،یکی
دوبار هم گفتم که خانمم دیشب آمده و خانه را دیده ولی گویا دوستم نشنید!!!
آمدم خانه و با خانمم صحبت کردم و گفت: دیشب که او من را دیده که،گفتم
حالا معلوم نیست که او این خانه را بخواهد.
طبق معمول هر روز رفتم محل کار کسی که خانه را دیده بود،
گفت با صاحبخانه تماس گرفته و قرار شده هفته آینده بیاید و صحبت کنند.
از من پرسید:
تو این خانه را می خواهی؟ با کمی مکث گفتم آره.
داشت کار می کرد ، رفت و آمد و گفت: اگر خودت بودی من خانه را
برای خودم می گرفتم، حالا چون خانمت هم خانه را می خواهد پس شما
خانه را بگیرید، گفتم: نه برای ما مهم نیست، تو چون ازدواج کردی بهتره
که این خانه را بگیری برای ما آنقدر ضروری نیست.
رفتم سر کار، روز بعد میهمان داشتیم اما قبل از اینکه میهمانهای ما بیایند
تلفن زنگ خورد، یکی از دوستان بود و گفت : برای خانه شما مستأجر پیدا
شده، اگر وقت دارید بیاید و خانه را ببیند، گفتم اما ما خودمان تو این خانه
نشستیم، گفت: اما فلانی گفته شما می خواهید خانه خود را عوض کنید.!!!
گفتم : نه ، قرار شد که خود او آن خانه را برای خودش بردارد،او گوشی
تلفن را به او داد و او هم گفت: نه همچین حرفی بین ما رد و بدل نشده!!
در صورتیکه خانمم صبح هم پیش او رفته بود و گفته بود خانه را برای
خودش بگیرد،او گفت : خانمت همچین حرفی به من نزده وشاهد هم دارم!!!
گفتم : پس ما باید خانه خود را به صاحبخانه بگوییم که نمی خواهیم؟
گفت: آره، این کار را بکنید.
شخصی که می خواست خانه ما را ببیند آمد و رفت.ولی چیزی نگفت که
آیا خانه را پسندیده یا نه.
روز بعد وقتی رفتم به دوستم سر بزنم متوجه شدم که با من سر سنگین
است!!!کمی نشستم و بعد رفتم سر کار.
حدود ده روزی از این ماجرا گذشت و این دوست ظرف این مدت یکبار
هم جواب سلام من را نداد!!!! من هم دیگر به او سر نزدم، چون نمی دانستم
دلیل این کار او چیست!!
تا اینکه یک روز دوست دیگری زنگ زد و گفت برای دیدن او به نزد
این دوست که با من حرف نمی زد بروم، رفتم بعد از اینکه باز هم جواب
سلام من را نداد یکمرتبه به صدا در آمد:
تو چرا آنوقت که من از تو پرسیده بودم که خانه را می خواهی گفتی نه؟
و بعدش گفتی خانه را می خواهی؟
من به حساب آنکه تو خانه را نمی خواهی با همسرم ؛صاحبخانه،
صاحبکارم صحبت کرده بودم و حالا تو همه برنامه های من را به هم
زدی، من با مادر زنم کلی صحبت کردم و او را راضی کردم که خانه را
بگیرم، حالا مجبور شدم به او بگویم که خانه به درد من نمی خورد.
من که آمادگی شنیدن این حرفها را نداشتم ماندم که جواب چی بدهم، چیزی
نگفتم، آن دوست هم که آنجا بود گفت: من نگفتم که تو بیای اینجا که این
حرفها را بشنوی،گفتم مهم نیست، من می دانستم که او دلخور است و
منتظر بودم چیزی بگوید اما نه این چیزها را چون خودش رفته بود به همه
گفته بود که چون فلانی خانه را می خواهد من به خاطر او از این خانه
صرفنظر می کنم، به اصطلاح به ما لطف کرده بوداما به همین دلیل هم با
من قهر کرده بود!!
نمی دانم این دوست که اینهمه برنامه ریزی کرده بود آیا نمی توانست همان
اول بگوید: آقا جان من چون این برنامه ریزیها را کردم نمی توانم خانه را به
شما واگذار کنم،و لازم نبود خود را پیش دیگران خوب جلوه دهد که من ایثار
می کنم و از طرف دیگر آنقدر ناراحت باشد که حاضر نباشد جواب سلام من را
بدهد!!!
ما که چند سالی بود در این خانه زندگی می کردیم و برای ما به اندازه او مهم
نبود که خانه مان را عوض کنیم یا نه.
در هر صورت آن دوست دیگر که خانه مورد نظر مال او بود خانه را در
آخر به خواهر زاده همان فردی که با من قهر کرده بود تحویل داد و فردی
که قهر کرده بود نه خود خانه را گرفت نه ما .
اشتباه من در این بود که روزی که او می خواست خانه را ببیند نگفتم من
خانه را می خواهم، البته او از مدتی قبل این برنامه ریزی را کرده بوده
و به روی خود نیاورده بود و وقتی که دید من می گویم خانه را می خواهم
صدایش در آمده، این هم یک ایرادی است که بعضی ها کارهای خود را
همیشه در پنهان کاری انجام می دهند، اگر من از قبل می دانستم که او این
خانه را می خواهد اصلا دنبال این خانه نمی رفتم.
به این ترتیب توانستم ظرفیت این دوست را متوجه شوم.
فعلا او منتظر است که من برای عذر خواهی نزد او بروم و من هم
چون چندین مورد دیگر از این فرد دیدم علاقه ای ندارم که رفت و آمدم
را برقرار کنم. ¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٥٩ ب.ظ توسط <....>![]() دوشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٩ کج دار و مریز
کج دار و مریض یا کج دار و مریز؟ ![]() چهارشنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸٩ چهار شنبه سوری
امسال هم مثل هر سال برای دیدن مراسم شب چهار شنبه سوری رفتیم
به منزل پدر و مادرم.
حدود ساعت 7 بود که برای دیدن آتش بازی رفتم بیرون.
بر خلاف هر سال امسال همه تیپ تو آتش بازی سهیم بودند، مسن ،
جوان،کودک ،نوجوان
یک جا با صندوقهای کهنه میوه آتش راه انداخته بودند و در جایدیگر
با یک مبل کهنه و .....
انواع ترقه های دیگر هم که قبلا نبود امسال هم بیشتر مردم تهیه کرده
بودندو در کل جالب بود.
همینطور که داشتیم تماشا می کردیم حدود 20 یا 30 موتور سوار دو
ترکه وارد محوطه شدند!!! به دنبال ورود این موتور سوارها مردم و
بیشترجوانانی که حضور داشتند شروع کردند به شعار دادن بر علیه
دیکتاتور!!
من هم راه خودمو به طرف دیگری کج کردم و برگشتم به سمت خانه،
در نزدیکی خانه باز جایی آتش روشن کرده بودن، آنجا ایستادم به
تماشاکمی که ایستادم متوجه دو نفر شدم که اصلا به آتش بازی مردم
توجهی نداشتند!!! تیپشان همه به مردم معمولی که برای آتش بازی
آمده باشند نمی خورد!!!!
دیدم یکی دایم اینورو آنور را نگاه می کند و با
دیگری حرف می زند!!! و دیگری هم موبایل در دست دایم در حال
عکس گرفتن است!!
آنجا را باز ترک کردم و به طرف جای دیگری رفتم، دیدم جوانها
شعارمی دهندو به سمت آتش میرفتم که دیدم دورتر پلیس ضد شورش
وارد محوطه شده!!!
جوانها هم ترقه های ساخت دستشان را به سوی پلیسها پرتاب
کردند!!!
من راه خود را این دفعه کاملا به سوی خانه کج کردم که دیدم جلوی پام
چیزی دود زیادی می دهد!!!فکر کردم ترقه ای چیزی باشد، رفتم جلوتر
چشمام شروع کردن به سوختن !!! تازه فهمیدم که پلیس گاز اشک آور
شلیک کرده، سریع به سمت خانه آمدم ونیم ساعت بعد هنوز چشمام
می سوخت!!!
حالا اون دو نفر چکاره بودند و عکسها را برای چه می خواستند، فکر
کنم شایدبعدا معلوم شود.
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٥٢ ب.ظ توسط <....> ![]() یکشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٩
![]() شنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٩ من تو او
من به مدرسه میرفتم تا در س بخوانم تو به مدرسه میرفتی به تو گفته بودند باید دکتر شوی او هم به مدرسه میرفت اما نمی دانست چرا
من پول تو جیبی ام را هفتگی از پدرم میگرفتم تو پول تو جیبی نمی گرفتی همیشه پول در خانه ی شما دم دست بود او هر روز بعد از مدزسه کنار خیابان آدامس میفروخت
معلم گفته بود انشا بنویسید موضوع این بود علم بهتر است یا ثروت
من نوشته بودم علم بهتر است مادرم می گفت با علم می توان به ثروت رسید تو نوشته بودی علم بهتر است شاید پدرت گفته بود تو از ثروت بی نیازی او اما انشا ننوشته بود برگه ی او سفید بود خودکارش روز قبل تمام شده بود
معلم آن روز او را تنبیه کرد بقیه بچه ها به او خندیدند آن روز او برای تمام نداشته هایش گریه کرد هیچ کس نفهمید که او چقدر احساس حقارت کرد خوب معلم نمی دانست او پول خرید یک خودکار را نداشته شاید معلم هم نمی دانست ثروت وعلم گاهی به هم گره می خورند گاهی نمی شود بی ثروت از علم چیزی نوشت
من در خانه ای بزرگ می شدم که بهار توی حیاطش بوی پیچ امین الدوله می آمد تو در خانه ای بزرگ می شدی که شب ها در آن بوی دسته گل هایی می پیچید که پدرت برای مادرت می خرید او اما در خانه ای بزرگ می شد که در و دیوارش بوی سیگار و تریاکی را می داد که پدرش می کشید
سال های آخر دبیرستان بود باید آماده می شدیم برای ساختن آینده
من باید بیشتر درس می خواندم دنبال کلاس های تقویتی بودم تو تحصیل در دانشگا های خارج از کشور برایت آینده ی بهتری را رقم می زد او اما نه انگیزه داشت نه پول درس را رها کرد دنبال کار می گشت
روزنا مه چاپ شده بود هر کس دنبال چیزی در روزنامه می گشت
من رفتم روزنامه بخرم که اسمم را در صفحه ی قبولی های کنکور جستجو کنم تو رفتی روزنامه بخری تا دنبال آگهی اعزام دانشجو به خارج از کشور بگردی او اما نامش در روزنامه بود روز قبل در یک نزاع خیابانی کسی را کشته بود
من آن روز خوشحال تر از آن بودم که بخواهم به این فکر کنم که کسی کسی را کشته است تو آن روز هم مثل همیشه بعد از دیدن عکس های روزنامه آن را به به کناری انداختی او اما آنجا بود در بین صفحات روزنامه برای اولین بار بود در زندگی اش که این همه به او توجه شده بود !!!!
چند سال گذشت وقت گرفتن نتایج بود
من منتظر گرفتن مدارک دانشگاهی ام بودم تو می خواستی با مدرک پزشکی ات برگردی همان آرزوی دیرینه ی پدرت او اما هر روز منتظر شنیدن صدور حکم اعدامش بود
وقت قضاوت بود جامعه ی ما همیشه قضاوت می کند
من خوشحال بودم که که مرا تحسین می کنند تو به خود می بالیدی که جامعه ات به تو افتخار می کند او شرمسار بود که سرزنش و نفرینش می کنند
زندگی ادامه دارد هیچ وقت پایان نمی گیرد
من موفقم من میگویم نتیجه ی تلاش خودم است!!! تو خیلی موفقی تو میگویی نتیجه ی پشت کار خودت است!!! او اما زیر مشتی خاک است مردم گفتند مقصر خودش است !!!!
من , تو , او هیچگاه در کنار هم نبودیم هیچگاه یکدیگر را نشناختیم
اما من و تو اگر به جای او بودیم آخر داستان چگونه بود؟؟؟ ¤ نوشته شده در ساعت ۳:٤٠ ب.ظ توسط <....> ![]() جمعه ٢٢ امرداد ۱۳۸٩ دهخدا
![]() دوشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸٩ عشق
عشقبازی به همین آسانی است ![]() شنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٩
![]() پنجشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٩
![]() جمعه ۸ امرداد ۱۳۸٩
اوراقچی : تنها موجودی که زنها را بهترین رانندگان دنیا میداند ایده آل : شوهری که بتواند با زنش بهمان دقت و ملایمتی که در مورد اتومبیل تازه اش دارد رفتار کند بزبیار : فلک زده ای که زنش زشت و کلفتش بیریخت باشد بوسه : تصادفی که فقط یک سیلی به آدم ضرر می زند بیست سالگی : دورانی که پسر ها دنبال معشوقه می گردند دختر ها دنبال شوهر خوش بین : مردی که تصور کند وقتی زنی پای تلفن خداحافظی کند گوشی را خواهد گذاشت دوران تجرد : دورانی که معمولا برای مردها بعد از ازدواج شروع می شود رفیق : کسی که همیشه به شما مقروض است زوج ایده آل : شوهر کر و زن لال سوءظن : سعی در دانستن چیزیکه بعدا” انسان آرزو می کند ای کاش آنرا نمی دانست
![]() پنجشنبه ٧ امرداد ۱۳۸٩ ساعت چنده؟!!
مرد جوون : ببخشین آقا ، می تونم بپرسم ساعت چنده ؟ ![]() شنبه ٢ امرداد ۱۳۸٩ چه میکنید؟
![]() جمعه ۱ امرداد ۱۳۸٩ نحوه زندگی
http://www.wdr.de/themen/kultur/kulturhauptstadt_2010/a40/zeitraffer/index.phtml ¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٥٥ ب.ظ توسط <....>![]() جمعه ۱۸ تیر ۱۳۸٩ پروین اعتصامی
"تاریخ را آنگونه که بوده بخوانیم" در روز 17 دی ماه 1314 چه گذشت و پروین اعتصامی چه سرود برای چنین روزی و برای ثبت آن در تاریخ رضا شاه پهلوی در 17 دی ماه 1314 کشف حجاب را رسما اعلام کرد و در مراسمی که در جشن پایان تحصیلی دختران در دانش سرای مقدماتی تهران بر گزار شد چنین سخن گفت: «بی نهایت مسرورم که می بینم خانم ها در نتیجه دانایی و معرفت به وضعیت خود آشنا و به حقوق و مزایای خود پی برده اند، همانطور که خانم تربیــت اشاره نمودند، زنهای این کشـــــــور به واسطه خارج بودن از اجتماع نمی توانستند استعــــداد و لیـــاقت ذاتی خود را بــروز دهند بلکه باید بگویم که نمی توانستند حق خود را نسبت به کشور و میهن عزیز خود ادا نمایند و بالاخره خدمات و فداکاری خود را آنطور که شایسته است انجام دهند و حالا می رونـــد علاوه بر امتیـــاز برجستـــه مادری که دارا می باشند از مزایای دیگر اجتماع نیز بهره مند گردند. مــــا نباید از نظر دور بــداریم که نصف جمعیت کشور ما به حساب نمیآمد یعنی نصف قوای عامله ی مملکت بیکار بود. هیچوقت احصائیه از زنها برداشته نمی شد مثل اینکه زنها یک افراد دیگری بودند و جزو جمعیت ایران به شمار نمی آمدند، خیلی جای تاسف است که فقط یک مورد ممکن بود احصائیه زنها برداشته شود و آن موقعی بود که وضعیت ارزاق در مضیقه می افتاد و در آن موقع سرشماری می کردند و می خواستند تامین آذوقه نمایند. من میل به تظاهر ندارم و نمی خواهم از اقداماتی که شده است اظهار خوشوقتی کنم و نمی خواهم فرقی بین امروز با روزهای دیگر بگذارم ولی شما خانمها باید این روز را یک روز بزرگ بدانید و از فرصت هایی که دارید برای ترقی کشور استفاده کنید. من معتقدم که برای سعادت و ترقی این مملکت باید همه از صمیم قلب کار کنیم. ولی هیچ نباید غفلت نمایند که مملکت محتاج به فعالیت و کار است و باید روز بروز بیشتر و بهتر برای سعادت و نیک بختی مردم قدم برداشته شود. شما خواهران و دختران من، حالا که وارد اجتماع شده اید و قدم برای سعادت خود و وطن خود بیرون گذارده اید. بدانید وظیفه ی شماست که باید در راه وطن خود کار کنید، شما تربیت کننده ی نسل آتیه خواهید بود، انتظارمان از شما خانم های دانشمند این است که در زندگی قانع باشید و کار نمائید و از تجمل و اسراف بپرهیزید.» سعادت آتیه در دست شماست بر اساس بخشی از سخنان رضا شاه، پروین اعتصامی شعر گنج عفت « زن در ایران » را سروده است و اگر دقت کنید شروع این سروده با بخشی از سخنان رضا شاه آغاز می شود. زن در ایران، پیـش از این گویی که ایرانی نبود پیــــشهاش جز تیرهروزی و پریشــــــانی نبود زندگی و مــــرگش اندر کنج عزلت میگذشت زن چه بود آن روزها، گــــر زان که زندانی نبود کس چو زن، انـــدر سیاهی قرنها منـــزل نکرد کس چو زن، در معبــد سالوس قــربانی نبود در عدالتخانـــــهی انصاف، زن شاهـــد نداشت در دبستان فضیـــلت، زن دبستـــــــانی نبود دادخواهیهـــــای زن میمانــد عمری بیجواب آشکارا بـــــــود این بیــــــداد، پنهـــــــانی نبود بس کســـان را جامه و چوب شبانی بود، لیک در نهــــــــادِ جمله گـــرگی بود، چــوپانی نبود از بــــــرای زن به میــــــدا ن فــــراخِ زنــــــــدگی ســرنوشت و قسمتی، جز تنگ میــدانی نبود نـــــور دانـش را زچشم زن نهـــان میداشتند این نـــــدانستن ز پستی و گرانجـــــــانی نبود زن کجــا بافنــده میشــد بینخ و دوک هنـــر خـــــــرمن و حاصل نبـــود آنجا که دهقانی نبود میـــوههای دکّـــهی دانش فراوان بــــود ، لیک بهــــــــر زن هــــرگز نصیبی زین فـــــراوانی نبود در قفـــــــس میآرمید و در قفس میداد جان در گلستــــان، نام از این مـــــرغ گلستانی نبود بهـــــــر زن تقلیـــد، تیغ فتنه و چـــــاه بلاست زیـــــــرک آن زن کاو رهش این راه ظلمانی نبود آب و رنـــگ از علم میبایست شــــرط برتری بـــــــــا زمـــــــرّد یاره و لعل بـــــــدخشانی نبود جلوهیصدپرنیان ، چونیک قبایساده نـیست عـزت از شایستگی بود، از هوســــــرانی نبود ارزش پوشنده، کفش و جامــــــه را ارزنده کرد قــــدر و پستی، با گـــرانی و بـــــه ارزانی نبود ســــادگی و پاکی و پرهیز، یک یک گــــوهرند گــــــوهر تابنـــــده، تنهـــــا گوهـــــر کانی نبود از زر و زیور چه سود آنجا که نــــادان است زن زیـــــــور و زر، پــــردهپـــــوشِ عیب نادانی نبود عیبها را جامهی پرهیز پوشاندهست و بــس جامـــــــهی عجب و هـــ وا، بهتر ز عریانی نبود زن سبکساری نبیند تا گـرانسنگ است و پاک پـــــاک را آسیبی از آلــــــوده دامـــــــانی نبود زن چو گنجور استو عفت،گنج و حرصو آز،دزد وای اگـــــــر آگـــــه از آیین نگهبــــــــــانی نبود اهـــرمن بر سفرهی تقو ی نمیشد میهمــــان زان که میدانست کان جا، جای مهمانی نبود پا بــــــه راه راست بایــــد داشت، کاندر راه کج تـــــوشهای و رهنمـودی، جــــز پشیمانی نبود چشم و دل ر ا پـــرده میبایست، امـا از عفاف چــــــادر پـــــــوسیــــــده، بنیاد مسلمانی نبود خسروا، دست تـــــوانای تــــو، آسان کــــرد کار ورنـــــــه در این کـــار سخت امیــد آسانی نبود شهنمیشد گردر این گمگشتـــه کشتیناخدای ســــــاحلی پیـــــدا از این دریــای طوفانی نبود بایـــد این انـــوار را پروین بـــــه چشم عقــل دید مهــــــر رخشان را نشایـــــد گفت نــورانی نبود « پروین اعتصامی» ![]() چهارشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٩ من به دیدار خدا رفتم و شد
با کراوات به دیدار خدا رفتم و شد
![]() جمعه ۱۱ تیر ۱۳۸٩ مزدای قرمز
¤ نوشته شده در ساعت ۳:٥٤ ق.ظ توسط <....> ![]() چهارشنبه ٩ تیر ۱۳۸٩ استکان!!!
آیا میدانید چرا از کلمه استکان استفاده میکنیم؟ در زمان های قدیم هنگامیکه هندو ها با کشور های عربی مراوده تجاری داشتند برای نوشیدن چای به همراه خود پیاله هایی را به این کشور ها خصوصا عراق و شام قدیم آوردند که در آن کشور ها به بیاله معروف شد.پس از آن اروپاییانی که برای تجارت به کشورهای عربی سفر میکردند چون در کشورشان از فنجان برای نوشیدن چای یا قهوه استفاده میکردند هنگام بازگشت به کشورشان این پیاله ها را به عنوان یادگاری میبردند و آن را East Tea Can مینامیدند یعنی یک ظرف چای شرقی به تدریج این کلمه به کشور های شرقی بازگشت و در آنجا متداول شد ¤ نوشته شده در ساعت ۱:۳۳ ب.ظ توسط <....>![]() چهارشنبه ٩ تیر ۱۳۸٩
![]() چهارشنبه ٢ تیر ۱۳۸٩ رییس جمهور
چند وقت پیش شنیدم که رییس جمهور یک کشور به علت انتقادات دیگر احزاب
موجود از کار خود استعفاء داده!!!!
بعد از یکهفته هم شنیدم که رییس جمهور یک کشور دیگر به علت عدم توانایی
وفا به تعهدات انتخاباتی خود از سمت خود کناره گیری کرده!!!!
اما در یک کشور می بینیم که رییس جمهور نه تنها به وعده های انتخاباتی خود عمل
نمی کند بلکه تمام مخالفان خود را اسیر می کند و تا حد مرگ آزار و اذیت می کند!!
با این وجود هیچ حس بدی در خود نمی بیند و تازه افتخار هم به خود می کند!!! ¤ نوشته شده در ساعت ۳:۱٧ ب.ظ توسط <....>![]() شنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٩ حج ![]() شنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٩ جرثقیل
![]() شنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٩ عقاب
کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت.
یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد. بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود. مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید. یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد. جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست. او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما چیزی از درون او فریاد می زد که تو بیش از این هستی. تا این که یک روز که داشت در مزرعه بازی می کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند. عقاب آهی کشید و گفت: ای کاش من هم می توانستم مانند آنها پرواز کنم. مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند: تو خروسی و یک خروس هرگز نمی تواند بپرد. اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد. اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم کم کم باور کرد. بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی، از دنیا رفت. تو همانی که می اندیشی، هرگاه به این اندیشیدی که تو یک عقابی به دنبال رویا هایت برو و به یاوه های مرغ و خروسهای اطرافت فکر نکن. ![]() جمعه ٢۸ خرداد ۱۳۸٩ موضوع چکهای بانکی!!!!
بعد از گذشت چهار سال ازبازداشت من به دلیل داشتن چک های مفقوده مسروقه و
ثابت شدن بیگناهی من و آزادی فکر نمی کردم که این مسأله دوباره دامن گیر من
بشه!!! مخصوصا که بعد از اون ماجرا همیشه سعی می کردم ارزی اگر گیرم
می آمد برم بانک تبدیل کنم، دیگه خیالم راحت بود.
البته همانموفع هم بابت اینکه سوء سابقه ای هم برام درست نشه مسول پرونده از
من 440000 تومان بابت شیرینی دریافت کرده بود!!!
تا اینکه:
چند روز پیش که من خونه نبودم یک سرباز با یک نفر آمده بودند دم در خانه و
دنبال من می گشتند!!!!
پدرم تعریف کرد که:
گویا یک آقایی در خیابان جلوی مردی که از من شکایت کرده را
می گیرد و می گوید: من از خارج آمده ام و پولهای ایرانی را نمی-
- شناسم، میشه به من پولهایتان را نشان بدهید و من ببینم چه تفاوتی
با هم دارند؟
این آقا هم پولهایش در می آورد و به او نشان می دهد و بعد که از
جدا می شوند این آقا متوجه می شود که در حدود 350 هزارتومان
از پولش کم است!!!
به کلانتری مراجعه می کند. از آنجا هم نمیدانم عکس من را چطوری به او نشان می دهند
و او من و یک نفر دیگر را به عنوان مظنون شناسایی می کند!!!!!!
نمیدانم من که خودم باید در آنزمان شکایت می کردم ، چطور و به چه دلیل پرونده ای
بعنوان جیب بر یا کف زن برایم تشکیل داده اند!!!
خلاصه یک روز وکیلم به بارپرسی مراجعه می کند و از قاضی می پرسد :
چرا برای موکل من پرونده ای به این مضمون تشکیل داده اید؟
قاضی می گوید: متاسفانه، اگر کسی یکبار وارد اداره آگاهی بشود و برای
او پرونده ای تشکیل شود ، این پرونده و عکس او تا آخر عمرش در آنجا
می ماند و اگر کسی شکایتی داشته باشد عکس او را به عنوان یک متهم به
فرد شاکی نشان می دهند تا اگر او را شناسایی کرد ما بتوانیم او را راحت
پیدا کنیم!!!
وکیل من هم می گوید : یعنی اگر فرزند شما هم اشتباهی دستگیر شود برای
او هم همچین پرونده ای تشکیل می دهند؟
قاضی: بله ، همینطور است.
بعد از چند وقت روزی را برای رسیدگی به پرونده من تعیین کردند، من چون
خودم شخصا حضور نداشتم وکیلم به همراه پدرم به دادسرا مراجعه کردند.
مرد شاکی گفته بود:
کسی که از من کف زنی کرده لهجه غلیظ ترکی داشته و با ماشین بوده.
پدرم هم شناسنامه خودش و مادرم را با خودش برده بوده و گفته:
ما خانوادگی نمی توانیم ترکی حرف بزنیم چه برسه به اینکه لهجه هم داشته باشسم
و در ضمن در تاریخی که از شما پول کف زنی شده ما تهران نبودیم، سوم اینکه
پسر من ماشین ندارد .
قاضی هم رو به مرد شاکی کرده و گفته:
از قرارمعلوم این شخصی که شما به او مظنون هستید نمی تواند متهم باشد و باید
به سراغ نفر دوم که به او مطنون هستید بروید.
فرد شاکی هم گفته: آخه اون کرج زندگی می کنه و راهش دوره!!!
از قرار معلوم فرد شاکی می خواهد به هر طریقی شده مبلغ مسروقه خود را از من
در بیاورد!!!
اما بعد از مدتی که پیگیر ماجرا شدیم متوجه شدیم که:
مظنون دوم در ایران زندگی نمی کند!!!!
این ماجرا برای من کمی شک و تردید انداخت که نکند همان مامور که
چهار سال پیش از من بابت پیگیری کار من شیرینی گرفته بود باز هم
هوس شیرینی کرده باشه و این راه را برای گرفتن شیرینی مجدد انتخاب
کرده باشه.
البته یک موضوع دیگری هم هست که اگر آن باشد خیلی کار خراب است!!! ¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٤٧ ب.ظ توسط <....> ![]() جمعه ٢۸ خرداد ۱۳۸٩ ماجرای من
![]() دوشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸٩ قلم
قلمی از قلمدان قاضی افتاد. شخصی که آنجا حضور داشت گفت: جناب قاضی کلنگ خود را بردارید. قاضی خشمگین پاسخ داد: مردک این قلم است نه کلنگ. تو هنوز کلنگ و قلم را از هم باز نشناسی؟ مرد گفت: هر چه هست باشد، تو خانه مرا با آن ویران کردی. عبید زاکانی ![]() [ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ] |
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
