"

جاده زندگی

 
 
خانه
آرشيو
...

بی بی سی فارسی
دکتر علی شریعتی
هنر نقاشی با شن
عکسهای از ایران
عمو زنجیر باف
بلاگ بی وفا
ثبت احوال
خاک خونین
بانک ملی
مهربانی
دیدنیها
کورش
فیلم
فرید
ایران
دلگیر
زن خوب
خلیج فارس
کهنه درخت
برنامه گلها
سیاه و سفید
شاد مهر عقیلی
مرد مجسمه ساز
گابريل گارسيا مارکز
اولین سرود ملی ایران
پارسی را پاس بداریم
کوه رو میذارم رو دوشم
بی وفا
تولد فیل
افراد مشهور
هابرماس
شاملو اشک رازیست
فرود اردک در یخ
رویای پرواز
علی لهراسبی
آغوش تو
تقویم 1389
جالب
آهنگ لری
هالو
راوی حکایت باقی
چند عکس
روز ی در اتوبان!!!!ا
آهنگی قدیمی ولی زیبا از مری .....
رعنا
ضرب المثلهای ایرانی


پرشين‌بلاگ

behnam

هتل داریوش /کیش 1385 xxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxx عشق ميخواهم ولي همراه اشك و آه نه! رشتهء مستحكمي، بازي باد و كاه نه! حس تنهايي تلخي، مي كشد روح مرا عشق ميخواهم رفاقت گاه يا بيگاه نه XXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXX تحقيقات نشان داده كه فقط 20% مردها عقل دارند ....... 80% بقيه زن دارند !!!!!!! ؟؟؟؟؟؟؟ مردها بر اثر كمبود عاطفه ازدواج مي كنند بر اثر كمبود حوصله طلاق مي دن ولي نكته جالب اينه كه بر اثر كمبود حافظه دوباره ازدواج مي كنند !!!! ؟؟؟؟؟؟؟ مردها سه تا آرزو دارن : - اونقدر كه مامانشون مي گن خوش تيپ باشن ! - اونقدر كه بچه شون مي گن پولدار باشن ! و مهمتر از همه اينكه : - اونقدر كه زنشون شك داره زن داشته باشن !!!!!! ؟؟؟؟؟؟؟ - وقتي يه مرد از ازدواج مي ترسه به اين دليل نيست كه از دل بستن به يه زن مي ترسه (!) بلكه دل بريدن از بقيه زنهاست كه اونو مي ترسونه !!!!!!!! ؟؟؟؟؟؟ - بيشتر مردان موفقيت شون رو مديون زن اولشون هستند و زن دومشون رو مديون موفقيت شون !!!!!!!!! ؟؟؟؟؟؟؟؟ مرد اولي : امان از دست اين زنها !؟ زنم تمام دارائيمو برداشت و رفت ! دومي : خوش به حالت ! زن من تمام دارائي مو برداشت و نرفت !!!! ؟؟؟؟؟ - زن به شوهر : من احمق بودم كه باهات ازدواج كردم ! مرد : عزيزم چرا عصباني مي شي ! خب من هم عاشقت بودم اينو نفهميدم !!!! ؟؟؟؟؟ - اگه مي بيني اينقدر دوستت دارم اگه مي بيني اينقدر منتظرت مي شم اگه مي بيني تو دنيا با هيچ كس عوضت نمي كنم باور كن اكس زدي تو توهمي !!!! ؟؟؟؟؟؟ فرق پير دختر با پير پسر: - اولي موفق نشده ازدواج كنه ولي دومي موفق شده ازدواج نكنه !!! ؟؟؟ زن به شوهر : عزيزم تو از صورت خوشگلم بيشتر خوشت مي ياد يا از هيكل متناسبم ؟ مرد يه نگاه از سر تا پا به زنش مي ندازه و مي گه : عزيزم از اعتماد بنفست !!!! ؟؟؟؟؟ - يه ضرب المثل آموزنده هست كه مي گه : مردن براي زني كه عاشقشي از زندگي باهاش آسونتره؟؟؟؟؟؟ مرد به زن : عزيزم ممنونم ازت ! تو اعتقاد به دين رو به زندگيم آوردي! چون من قبل از ازدواج معتقد بودم جهنم اصلا" وجود نداره xxxxxxxxxxxxxxxxxxxxx نه مرادم نه مریدم نه پیامم نه کلامم نه سلامم نه علیکم نه سپیدم نه سیاهم نه چنانم که تو گویی نه چنینم که تو خوانی و نه آنگونه که گفتند و شنیدی نه سمائم نه زمینم نه به زنجیر کسی بسته‌ام و بردۀ دینم نه سرابم نه برای دل تنهایی تو جام شرابم نه گرفتار و اسیرم نه حقیرم نه فرستادۀ پیرم نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم نه جهنم نه بهشتم و چنین است سرشتم این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم گر به این نقطه رسیدی به تو سر بسته و در پرده بگويم تا کسی نشنود این راز گهربار جهان را آنچه گفتند و سرودنـد تو آنی خود تو جان جهانی گر نهانی و عیانی تو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی تو ندانی که خود آن نقطه عشقی تو خود اسرار نهانی تو خود باغ بهشتی تو بخود آمده از فلسفه چون و چرایی به تو سوگند که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی نه که جزئی نه که چون آب در اندام سَبوئی تو خود اویی بخود آيی تا در خانه متروکه هرکس ننشینی و بجز روشنی شعشعه پرتو خود هیچ نبینی و گل وصل بچینی "مولانا XXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXX دلهاي پاك خطا نمي كنند،بلكه سادگي مي كنند و امروز سادگي، پاك ترين خطاي دنياست XXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXX چرا نه در پی عزم دیار خود باشم چرا نه خاک سر کوی یار خود باشم غم غریبی و غربت چو بر نمی تابم به شهر خود روم و شهریار خود باشم *******ضرب المثل****** ******************* تازه جوانی به سر ریشخند گفت به پیری که کمانت به چند پیر بخندید و بگفت ای جوان چرخ کند پشت ترا هم کمان ***************** ******جوک****** ***************** تعدادى پيرزن با اتوبوس عازم تورى تفريحى بودند. پس از مدتى يکى از پيرزنان به پشت راننده زد و يک مشت بادام به او تعارف کرد. راننده تشکر کرد و بادام‌ها را گرفت و خورد. در حدود ٤٥ دقيقه بعد دوباره پيرزن با يک مشت بادام نزد راننده آمد و بادام‌ها را به او تعارف کرد. راننده باز هم تشکر کرد و بادام‌ها را گرفت و خورد. اين کار دوبار ديگر هم تکرار شد تا آن که بار پنجم که پيرزن باز با يک مشت بادام سراغ راننده آمد، راننده از او پرسيد چرا خودتان بادام‌ها را نمى‌خوريد؟ پيرزن گفت چون ما دندان نداريم. راننده که خيلى کنجکاو شده بود پرسيد پس چرا آن‌ها را خريده‌ايد؟ پيرزن گفت ما شکلات روى بادام‌ها را خيلى دوست داريم! XXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXX به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روان‌پزشک پرسیدم شما چطور می‌فهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟ روان‌پزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب می‌کنیم و یک قاشق چایخورى، یک فنجان و یک سطل جلوى بیمار می‌گذاریم و از او می‌خواهیم که وان را خالى کند. من گفتم: آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگ‌تر است . . . . . . . . روان‌پزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زیر آب وان را بر می‌دارد... شما می‌خواهید تختتان کنار پنجره باشد؟ XXXXXXXXXXXXXXX چرچيل(نخست وزير سابق بريتانيا)روزي سوار تاکسي شده بود و برای مصاحبه به دفتر BBC مي‌رفت. هنگامي که به آن جا رسيد به راننده گفت: آقا لطفاً نيم ساعت صبر کنيد تا من برگردم. راننده گفت: "نه آقا! من مي خواهم سريعاً به خانه بروم تا سخنراني چرچيل را از راديو گوش دهم." چرچيل از علاقه‌ي اين فرد به خودش خوشحال و ذوق‌زده شد و يک اسکناس ده پوندي به او داد. راننده با ديدن اسکناس گفت: "گورباباي چرچيل! اگر بخواهيد، تا فردا هم اين‌جا منتظر مي‌مانم...!" براي قطع جريان برق چه بايد كرد؟ قبض آن را پرداخت نكرد چطور مي‌شود چهارنفر زير يك چتر به‌ايستند و خيس نشوند؟ وقتي هوا آفتابي باشد چرا لك‌لك موقع خواب يك پايش را بالا مي‌گيرد؟ اگر هر دو را بگيرد، مي‌افتد اختراعی که برای جبران اشتباهات بشر درست شده چيست؟ طلاق چه طوري زير دريايی غضنفر رو غرق مي‌کنن؟ يه غواص ميره در می‌زنه خط وسط قرص براي چيه؟ اگه با آب پايين نرفت با پيچ‌گوشتي بره غضنفر را چگونه براي هميشه مي‌شود سر كار گذاشت؟ در دو روي يك كاغذ مي‌نويسم: لطفاً بچرخانيد چرا غضنفر با دو دستش دست مي‌دهد؟ چون فرق دست راست و چپشو بلد نيست **ابراز عشق يك ... به همسرش:::::::عزيزم ، در صحراي قلبم تو تنها شتري** **به يارو می گن دگرگونی یعنی چه ؟ می گه یعنی این گونی نه . یك گونی دیگه** **تعریف دانشجو: موجودى نحیف، عصبى، بى پول و شبیه به انسان، كه از تخم مرغ، گوجه و نیكوتین تغذیه می كند و دشمنى عجیبى با كتاب دارد** **به غضنفر میگن نظرت راجع به مار چیه ؟ میگه حیون خوبیه فقط حیف که همش دُمه ** **غضنفر هلو میخوره به هسته اش که میرسه یهو میگه : ای ول گردو هم داره** **بچه از باباش می پرسه: بابا! تو بهشت زنها از شوهراشون جدا زندگی می کنند یا با هم هستن؟ باباهه می گه: بچه جون! اگه زنها با شوهراشون یک جا باشن که اونجا دیگه بهشت نمی شه** **یه روز غضنفر داشته از جلوی یه دختره رد میشده.با سر میخوره زمین.برا ی اینکه کم نیاره به دختره میگه حرکتو داشتی؟** **به غضنفر می گن: فهمیدی زلزله اومد؟ می گه: نه! من روم اون ور بود** **به یارو ميگن: كجا داري ميري؟ ميگه: دارم برميگردم** **شخصی رفته بود آمپول بزند , آمپول زن ميپرسد چپ يا راست ؟طرف ميگوید آقا توروخدا سياسي اش نكن، وسط بزن** **از یه کچل می پرسن اسم شامپوت چیه؟ می گه من از شیشه پاک کن استفاده می کنم ** **غضنفر مربي فوتبال ميشه شماره 10 رو مياره بيرون دو تا 5 مي فرسته تو بازي * اصفهانیه یه بطری آب معدنی میخره یه کمی ازش میخوره ، به زنش میگه : زن یوخوده آب بیار بریزیم توش خیلی غلیظس !! وصیت نامه لره: من تمام نمازهایم را خواندم فقط برایم چهل سال وضو بگیرید !!! به ترکه میگن : بابات مُرد ، زود بیا خونه ، ترکه میگه : دروغ میگین یه اتفاقی افتاده نمی خواهید به من بِگِید !!! اصفهانیه نذر میکنه اگه توی امتحان ورود به دانشگاه قبول شد مادرش رو پیاده بفرسته کربلا. دعای ترکی : آرزو دارم خدا کنه این سالها به حق پنج تن الهی آمین !!! دعای بچه تهرونی : خدایا ، ماه رمضان را مانند المپیک هر 4 سال یک بار در یک کشور قرار بده و ما را در مرحله مقدماتی حذف بفرما ، الهی آمین !!!!! به پشه ميگن چرا زمستونا پيداتون نيست؟!؟؟؟! ميگه:نه اينکه تاستونا خيلي برخوردتون خوبه یه روز یه ترکه میره بالای درخت چنار.بهش میگن داری چه کار می کنی.میگه دارم توت می خورم.میگن اینکه درخت چناره میگه توت تو جیبمه به تركه مي گن بچه كجائي ؟ ميگه : بچه تهرون مي گن : كجاي تهرون؟ ميگه: جاده تهران - اردبیل کیلومتر 700 ترکه ميره خواستگاری. ازش می پرسن چه كاره ای؟ روش نميشه بگه قصاب، ميگه لوازم يدكي گوسفند دارم! !!به ترکه میگن: چرا همش داری دور میدوون با ماشینت میچرخی؟می گه: راهنمام گیر کرده به تركه ميگن از چه گلي خوشت مياد...ميگه اقاقيا...ميگن هميني روكه گفتي بنويس....ميگه غلط كردم رز یارو میره خارج. میگن : اسمت چیه ؟ میگه : SUN OF GOD BETWEEN TWO WATER OF ORIGINAL میگن : یعنی چی؟ میگه : شمس الله میاندوآبی اصل در راستای اسلامی کردن نام شهرها ، نام شهر سوسنگرد به فاطمه توپول تغییر یافت . آیا میدانید بزبز قندی اولین بز دیابتی تاریخ است؟ نصیحتی از یک لُر داغدیده : هرگز به رنگ قرمز وآبی شیر توالت اعتماد نکن . چند فحش ترکی قدیمی: 1. -از جلوی چشمام خفه شو . 2. -فکر کردی فقط خودت خری . 3. -کسی با تو زِرِ نزد . 4. -صداتو واسه من داد نزن . 5. -وقتی با من حرف میزنی دهنتو ببند . چند فحش ترکی جدید: 1. -دستت بشکنه از زا نو . 2. -خودت گیر عجب آدم خری افتادی . 3. -خودم دست دارم ، جوا بشو میدم ترکه به اتاق رئيسش رفت و گفت: آقاي رئيس من براي ازدواج دو روز مرخصي ميخوام. رئيس گفت : شما که يه هفته تعطيلي داشتين چرا ازدواج نکردين؟ ترکه گفت : آخه نمي خواستم تعطيلاتم رو خراب کنم !!! ترکه میره جوراب فروشی و میگه : آقا من جوراب می خوام . فروشنده میگه : مردونه . ترکه هم دستش را دراز میکنه و دست میده و میگه : مردونه ترکه زنشو میبره سونوگرافی بهش میگن پسر داری میگه تو رو خدا بگین اسمش چیه یه روز یه ماشینی با پلاک تهران ص از چراغ قرمز رد میشه پلیس ترک میره پشت سرش میگه ماشین تهران صلی الله علیه و سلم بزن کنار یه ترکه میره ماشینشو بیمه بدنه کنه، آخر سر که کارش تموم میشه بیمه ای بهش میگه ایشالا هیچوقت از بیمه تون استفاده نکنین. ترکه هم برمیگرده میگه ایشالا شما هم از این پول خیر نبینین ! از تركه پرسیدن نظرت راجع به گل چیه؟ میگه: گل خیلی زیباست, خیلی خوش عطره, اصلآ حدیث داریم: گل هوالله احد ترکه ميره ثبت احوال ميگه يه شناسنامه واسه بچه ام ميخوام ! ميگن اسمش چيه ؟ ميگه "شورلت" ميگن اينكه اسم ماشينه يه اسم بزار كه به نام پدر و مادر بياد . ميگه خب به اسم ما مياد ديگه من "بيوك" آقا هستم . همسرم هم "خاور" خانوم !!! ترکه زنگ می‌زنه ۱۱۰ میگه: گاز، کلاچ، ترمز، فرمون، ترمزدستی و دنده ماشین منو دزدیدند، پلیسه میگه: ببخشید، شما ترک هستید؟ یارو میگه: آره، چطور مگه؟ پلیسه میگه: هیچی، پاشو برو جلو بشین ترکه ماشين تخليه چاه ميخره .. روي تانکرش مينويسه: رزق ما در باسن شماست. یه روز یه ترکه میره در مغازه خیاطی. پارچه شو میده میگه برام یه شلوار بدوز. فردا نیام بگی وقت نداشتم سوزنم شکسته بود ننه م مرده بود. اصلا نمیخوام پدر سگ پارچه منو بده میخوام برم ترکه میره امامزاده میبینه یه دختری میگه خدایا یه شوهر خوب به من بده . ترکه خودشو میندازه تو بغل دختره میگه خدایا هل نده . یکی میگه: من" حافظ کل قرآنم", ترک میگه: از این قران کوچیکا یا بزرگا صرف فعل به ترکه میگن کردم -کردی-کرد چه صیغه ایه؟میگه اون که دیگه صیغه نیست، خرابه یه روز یه ترکه میره ساندویچی میگه آقا یه ساندویچ کالباس بده ولی برام خیارشور نذار.از قضا یارو ساندویچی هم ترک بوده میگه:ببخشید خیارشور ندارم میخوای گوجه نذارم؟ ترکه ميره کنار دريا پری دريای ميبينه ،ميگه من عاشقتم ،با من ازدواج ميکنی،پری دريای ميگه من آدم نيستم،ترکه ميگه تو فکر ميکنی من آدمم، توی سینمای اردبیل فیلم شام آخر میره رو اکرانه، ترکها همه با قابلمه میرن سینما یا ابالفضل چیست؟ نوعی کلام محلیه ترکها, که هنگام رانندگی سر پیچهای خطرناک و جاده های لغزنده به جای ترمز استفاده میشود. مسافري كه تازه به اردبیل وارد شده بوده از آقا ترکه مي پرسه ما اينجاغريبيم. كجا آمپول مي زنن؟ ترکه باسنش رو نشون مي ده مي گه اينجا يه تركه زنگ ميزنه پيتزا فروشي ميگه يه پيتزا مي خواستم. فروشنده ميگه . به نام .... ؟ تركه ميگه . آخ آخ .. ببخشيد .به نام خدا , يه پيتزا ميخواستم ترکه کولرش خراب میشه، به بچه هاش می گه: مگه نگفتم 4 نفری جلو کولر نشینید خبرنگار:برای محرم امسال چه برنامه هایی دارید؟_ترکه:ما امسال 10تا علم اضافه کردیم /15تا پرچم/150تا زنجیر/12تا قمه و40تا زنجیرزن جدید در مجموع انشاءالله دیگه مادر یزید سرویس است! آخونده : چراغا رو خاموش کنید برادرا می خوان لخت شن سینه بزنن. 10 دقیقه بعد میگه : چراغا رو روشن کنید. ترکه میگه نه. من هنوز شورتمو پیدا نکردم xxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxx ...پشت فرمون بودم که یه هو موبایلم زنگ خورد !الو؟...الو...؟ بفرمایید... چرا جواب نمیدین...؟ ! ...جواب نمی داد ! ...فقط فوت می کرد : ...گفتم ،اگه زشتی یه فوت کن ! ...اگه خوشگلی دو تا !دو تا فوت کرد : ...گفتم ،اگه اهل قرار گذاشتن نیستی یه فوت کن ! ...اگه هستی دو تا !بازم دو تا فوت کرد ،فردا ناهار، ساعت دوازده، نایب وزرا ،اگه نه یه فوت ! ...اگه آره دو فوت ! ...بازم دو تا فوت کرد """"""""""""""" !فردا صبح در پوست خودم نمی گنجیدم !...همه فکر و ذکرم قرار ناهارم بود ،با اشتیاق دوش گرفتم ،بهترین ادوکلنم رو زدم ، ...و شیک ترین لباسمو پوشیدم : ...از خونه که داشتم می رفتم بیرون زنم صدام کرد عزیزم ناهار می آی خونه؟ ،نه عزیزم !امروز ناهار یه جلسه مهم با هیئت مدیره داریم : ...زنم گفت ،اگه می خوای گردنتو بشکنم یه فوت کن !!!...اگه می خوای پاتو قلم کنم، دوتا xxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxx به یکی ميگن خسته نباشي ميگه اگه باشم ، چه غلطي ميکني xxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxx به غضنفر میگن میزان تحصیلات؟ میگه . PHD میگن یعنی چی؟ میگه: Passed Highschool with Difficulties... xxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxx یارو مادرزنش را ميبر دکتر ميگه: آقای دکتر ، سم خورده مسموم شده. دکتره ميگه: چرا بدنش کبوده ؟ ميگه: آخه به زبون خوش که نميخورد ! xxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxx یارو ميره جبهه فرداش بر ميگرده ميگن پس چرا برگشتي؟ ميگه پدرسوخته ها به قصد کشت میزدن xxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxx به یکی میگن تو که روزه نمی‌گیری، چرا سحری می‌خوری؟ میگه نماز که نخونم،... روزه که نگیرم... سحری هم نخورم؟ بابا مگه من کافرم؟... xxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxx یکی به البرادعي رئيس اژانس انرژي هسته اي ميگه تو واقعا دكتر هستي؟ اونم با افتخار مي گه:بله من دكتر هستم.. غضنفر ميگه:خوب بدبخت پس چرا تو آژانس كار ميكني؟ xxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxx صبحی مادری برای بیدار کردن پسرش رفت. مادر: پسرم بلند شو. وقت رفتن به مدرسه است. پسر: اما چرا مامان؟ من نمی خوام برم مدرسه. مادر: دو دلیل به من بگو که نمی خوای بری مدرسه. پسر: اولا، که همه بچه ها از من بدشون می یاد. ثانیا همه معلم ها از من بدشون می یاد. مادر: اُه خدای من! این که دلیل نمی شه. زود باش تو باید بری به مدرسه. پسر: مامان حالا دو دلیل برام بیار که من باید برم مدرسه؟ مادر: اولا، تو الآن پنجاه و دو سالته. ثانبا اینکه تو مدیر مدرسه هستی xxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxx ********************** *****سخنان کوتاه****** ********************** برای یک دوست واقعی ! این نوشته از سوي بنياد آنتونی رابینز برای كاميابي شما جمع آوری شده است به مردم بیش از آنچه انتظار دارند بدهید و این کار را با شادمانی انجام دهید . با مرد یا زنی ازدواج کنید که دلبسته ي گفتگو کردن با او هستید. زيرا هنگامي كه پیرتر می شوید، مهارت های مصاحبه مانند دیگر مهارت ها بسيار برجسته می شوند . همه ی آنچه را که می شنوید باور نکنید، همه ی آنچه را که دارید هزينه نکنید و یا همان اندازه که می خواهید نخوابید. هنگامي كه می گویید: دوستت دارم، منظورتان همین باشد . هنگامي كه می گویید :ببخشيد، به چشمان شخص مقابل نگاه کنید . پيش از اینکه ازدواج کنید دستكم شش ماه نامزد باشید . به عشق در نخستین نگاه باور داشته باشید . هیچگاه به رویاهای کسی نخندید. مردمی که رویا ندارند هیچ چیز ندارند. عمیق و با احساس عشق بورزید. شايد آسیب ببینید ولی این تنها راهی است که به طور کامل زندگی می کنید . در اختلافها با انصاف بجنگید و از کسی هم نام نبرید . مردم را از طریق خویشاوندانشان داوری نکنید . آرام سخن بگوييد ولی سريع بيانديشيد . هنگامي كه کسی از شما پرسشي ميكند که نمی خواهید پاسخ دهید، لبخندی بزنید و بگویید :چرا می خواهی این را بدانی؟ به ياد داشته باشید که عشق بزرگ و كاميابي های بزرگ نيازمند خطرپذيري هاي بزرگ هستند . هنگامي كه کسی عطسه می کند به او بگویید عافیت باشد هنگامي كه چیزی را از دست می دهید، درس گرفتن از آن را از دست ندهید این سه نکته را به یاد داشته باشید: احترام به خود، احترام به دیگران و مسئولیت همه کارهایتان را پذیرفتن. نگذاريد یک اختلاف کوچک به دوستی بزرگتان آسيب بزند . هنگامي كه آگاه می شوید که اشتباهی مرتكب شده ايد، بيدرنگ براي برطرف كردن آن دست به كار شويد . هنگامي كه تلفن را بر می دارید لبخند بزنید، کسی که تلفن کرده آن را در صدای شما می شنود . زمانی را برای تنها بودن اختصاص دهید . علف هرز چيست؟ گياهي که هنوز فوايدش کشف نشده فکر کردن به گذشته ، مانند دويدن به دنبال باد است باد مي وزد ميتواني در مقابلش هم ديوار بسازي ، هم آسياب بادي تصميم با تو است شاد بودن تنها انتقامي است که ميتوان از دنيا گرفت ، پس هميشه شاد باش امروز را براي ابراز احساس به عزيزانت غنمينت بشمار شايد فردا احساس باشد اما عزيزي نباشد کسي را که اميدوار است هيچگاه نا اميد نکن ، شايد اميد تنها دارائي او باشد اگر صخره و سنگ در مسير رودخانه زندگي نباشد صداي آب هرگز زيبا نخواهد شد هيچ وقت به خدا نگو يه مشکل بزرگ دارم مشکل بگو من يه خداي بزرگ دارم به بيا لبخند بزنيم بدون انتظار هيچ پاسخي از دنيا دوست داشتن بهترين شکل مالکيت و مالکيت بدترين شکل دوست داشتن است خوب گوش کردن را ياد بگيريم گاه فرصتها بسيار آهسته در ميزنند وقتي از شادي به هوا ميپري ، مواظب باش کسي زمين رو از زير پاهات نکشه مهم بودن خوبه ولي خوب بودن خيلي مهم تره فراموش نکن قطاري که ار ريل خارج شده ، ممکن است آزاد باشد ولي راه به جائي نخواهد برد انتخاب با توست ، ميتواني بگوئي : صبح به خير خدا جان يا بگوئي : خدا به خير کنه ، صبح شده ( وين داير ) اگر در کاري موفق شوي ، دوستان دروغين و دشمنان واقعي بدست خواهي آورد زندگي کتابي است پر ماجرا ، هيچگاه آن را به خاطر يک ورقش دور نينداز مثل ساحل آرام باش ، تا مثل دريا بي قرارت باشند يک دوست وفادار تجسم حقيقي از جنس آسماني هاست که اگر پيدا کردي قدرش را بدان آدمي ساخته افکار خويش است ، فردا همان خواهد شد که آنروز به آن مي انديشد براي روز هاي باراني سايه باني بايد ساخت / براي روزهاي پيري اندوخته اي بايد داشت براي آنان که مفهوم پرواز را نميفهمند ، هر چه بيشتر اوج بگيري کوچکتر ميشوي فرق است بين دوست داشتن و داشتن دوست دوست داشتن امري لحظه ايست ولي داشتن دوست استمرار لحظه هاي دوست داشتن است اگر روزي عقل را بخرند و بفروشند ما همه به خيال اينکه زيادي داريم فروشنده خواهيم بود زندگي همچون بادکنکي است در دستان کودکي که هميشه ترس از ترکيدن آن xxxxxxxxxxxxxxxxxxxxx از علی آموز اخلاص عمل نه از یک مشت دزدان دغل کی علی می کرد تعریف از فراک کی علی می شد سوار کادیلاک کی علی بود 100000 تومان هر منبرش کی علی بود 3 مرسدس بر درش!!ا xxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxx **حضرت علی *********** هر که استبداد ورزد هلاک شود خشونت ورزی پیامدهای بسیار خطرناکی دارد در آن دوران رفتار خشونت آمیز در عرصه سیاست و حکومت اعمال می گردید زیرا در آن دوران سخن گفتن زمامداران تند و همراه با تهدید و ارعاب بود تماس و برخوردشان خشن و درشت بود . این امرآسیبهای شدید بر باورها،روحیات و سلوک مردمان به جای گذاشت. xxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxx xxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxx *******شعر************ ********************** آن یکی شیر است اندر بادیه آن یکی شیر است اندر بادیه آن یکی شیر است آدم می خورد آن یکی شیر است آدم می خورد xxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxx به سلامتی درخت نه به خاطر میوه اش، بخاطر سایه اش به سلامتی دیوار نه به خاطر بلندیش واسه اینکه هیچوقت پشت آدم رو خالی نمیکنه به سلامتی دریا نه به خاطر بزرگیش بلکه برای یک رنگیش به سلامتی سایه که هیچوقت آدم را تنها نمیگذاره!!م به سلامتی زنجیر نه به خاطر درازیش، به خا طر اینکه به هم پیوستس به سلامتی خیار نه برای خ فقط برای یارش به سلامتی کرم خاکی نه به خاطر کرم بودنش،برای خاکی بودنش به سلامتی پل عابر پیاده که هم مردا ازش رد میشن هم نامردا به سلامتی برف که هم روش سفیده هم توش به سلامتی گاو که نمیگه من، میگه ما به سلامتی بیل که هر چقدر بره تو خاک براقتر میشه به سلامتی تابلوی وروود ممنوع که یک تنه یک اتوبان را حریفه به سلامتی سرنوشت که نمیشه اونو از سر نوشت به سلامتی سیم خار دار که پشت و رو نداره xxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxx ز دو دیده خون فشانم ز غمت شب جدایی جه کنم که هست اینها گل باغ آشنایی به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند که برون ز در جه کردی که درون خانه آیی xxxxxxxxxxxxxxxxxxxx در دیاری که مردمانش عصا از کور می دزند من از خوش باوری آنجا محبت جستجو می کردم xxxxxxxxxxxxxxxxx گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید xxxxxxxxxxxxxxxxxxxxx من ندانم به نگاه تو چه رازی است نهان که من آن راز توان دیدن و گفتن نتوان xxxxxxxxxxxxxxxxxxxx مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست تا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوست (پری ناز2 .9..1369) xxxxxxxxxxxxxxxxxxxx مه اگر ناز کند تازه چو مهناز شود , وای از آن روز که مهناز چو مه ناز کند محمد رضا.گل....26.5.1371 بروجرد) xxxxxxxxxxxxxxxxxxxx آب حیات من است خاک سر دوست, گر دو جهان خرمی است ما و غم دوست, گر شب هجران مرا تاختن آرد اجل , روز قیامت زنم خیمه به پهلوی دوست محمد .م 18.5.1371 بروجرد xxxxxxxxxxxxxxxxxxxx نشاید هوس باختن با گلی, که هر بامدادش بود با بلبلی. محمد رضا.م 18.5.1371.بروجرد xxxxxxxxxxxxxxxxxxxx قیامت قامت ای قدت قیامت , قیامت می کند این قد و قامت, موذن چو ن ببیند قامتت را, به قد قامت بماند تا قیامت افشین.م 26.5.1371 بروجرد ساعت 09:35 xxxxxxxxxxxxxxxxxxxx مرجان لب لعل تو مر جان مرا قوت, یاقوت نهم نام لب لعل تو یاقوت, قربان وفاتم به وفاتم گذری کن, تا بوت مگر بشنوم از رخنه تابوت افشین.م 26.5.1371 بروجرد ساعت 09:35 xxxxxxxxxxxxxxxxxxxxx نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد , نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت, ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد , خاک گلویم سوتکی باشد در دست کودکی گستاخ و بازیگوش, و او هر دم , دم گرم خودش را در آن بفشاند و بدینسان , بشکند سکوت مرگبارم را , و خواب آشفتگان را آشفته و آشفته تر سازد. xxxxxxxxxxxxxxxxx روزي دروغ به حقيقت گفت : مــــيل داري با هم به دريـــا برويم و شنـــا کنيم ، حقيقــت ساده لــوح پذيرفت و گول خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتي به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را در آورد . دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او را پوشيد و رفت . از آن روز هميشه حقيقت عــــريان و زشت است ، اما دروغ در لبــــــاس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان مي شود xxxxxxxxxxxxxxxxx گویند سنگ لعل شود به صبر, آری شود اما به خون جگر شود xxxxxxxxxxxxxxxxxxxxx سر ناکسان را برافراشتن, وزایشان امید بهی داشتن, سر رشته خویش گم کردن است, به جیب اندرون مار پروردن است. xxxxxxxxxxxxxxxxxxxxx آن کس که بداند وبداند که بداند اسب شرف از گنبد گردان جهانش بجهاند. وآنکس که نداند وبداند که نداند, آن هم خرک لنگ به منزل برساند و آنکس که بداند ونداند که بداند بیدارش نمایید که بس خفته نماند وآنکس که نداند و نداند که نداند, در جهل مرکب عبدالدهر بماند که بماند xxxxxxxxxxxxxxxxxxxx دل که رنجید از کسی خرسند کردن مشکل است, شیشه بشکسته را پیوند کردن مشکل است. کوه ناهموار را هموار کردن سخت نیست , حرف نا هموار را هموار کردن مشکل است. بار حمالان به دوش خود کشیدن ننگ نیست , زیر بار حرف نامرد رفتن مشکل است. xxxxxxxxxxxxxxxxx

 

یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۱

رباعی دیگر از خیام

چون بلبل مست راه در بستان یافت

                                            روی گل و جام باده را خندان یلفت

آمد بزبان حال در گوشم گفت

                                            دریاب که عمر رفته را نتوان یافت


نظر شما ؟ ()




یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۱

خیام

آن قصر که بر چرخ می زد پهلو

                                                بر درگه آن شهان نهادندی رو

دیدیم بر لنگره اش همی فاخته ای

                                             بنشسته همی گفت که کو کو. کو کو   


نظر شما ؟ ()




یکشنبه ٧ اسفند ۱۳٩٠

شاید برای شما هم اتفاق افتاده باشد!!!!

مثل هر روز رفتم سر کار، نهار آمدم خانه.                                   

همسرم غذا درست کرده بود و خوردیم، کمی از این و آن صحبت کردیم،

گفت :  امروز با یکی از دوستانش تماس گرفته ، مدتی بوده از او  خبری  نداشته .

دوستش گفته:   برای مدتی  رفته بوده  سفر و تازه از سفر برگشته،  با هم در مورد

مسایل مختلف صحبت کردند .                                                                 

در نهایت صحبتشان در مورد دختر این خانم ادامه یافته، پشت تلفن گفته این دختر

شما هم کمی بی احساس است و با آدم رابظه برقرار نمی کند.                          

بعد از گفتن این حرف صدا از آن طرف نیامده!!! خانمم فکر کرده که ارتباط تلفنی

قطع شده  و کمی الو الو کرده، صدای هق هقی شنیده!!!                                 

ـ چی شده؟ چرا حرف نمیزنی؟اتفاقی افتاده؟                                                  

ـ آن خانم گریه کنان ادامه داده نه، کمی حالم بده                                             

ـ می خواهی بیام با هم بریم دکتر؟                                                              

ـ نه از نظر روحی حالم بد شده                                                                  

ـ چرا مشکلی برایت پیش آمده؟ کمکی از دست من بر می آید؟                            

ـ نه، نمیدانم اسمش را چی بگذارم، مشکل یا بلا یا چیز دیگر                              

خوب حالا چرا نمی گی ، شاید بتوانیم با هم فکری کنیم و مشکل را حل کنیم.          

ـ راستش نمیدونم چطور بیان کنم،                                                                

با کمی تأخیر ومکث گفت:                                                                        

چند وقت پیش که داشتم تو اینترنت تو صفحه فیس بوک اشخاص و افراد مختلفی را

که می شناسم جستجو می کردم و دنبال دوستان قدیمی می گشتم تا شاید بتوانم

نشانی 

از آنها پیدا کنم همینطور و بر حسب تصادف دنبال اسم دختر خودم هم گشتم و دیدم

با شباهتی به اسم دختر من یکی خودش را معرفی کرده!!!!  کنجکاو شدم تا ببینم این

فرد کیست.                                                                                            

وارد صفحه این فرد شدم و دیدم این فرد همان دختر من است اما اسمش را عوض   

کرده تا کسی او را نشناسد!!!!                                                                     

چند عکس از خودش گذاشته بود و بعد عکشهای بعدی را که دیدم به نظرم عکسها غیر

طبیعی به نظرم آمدند!!!                                                                 

 صدابا زهم قطع شد!! باز هم گریه امانش را بریده بود!!!                                    

 ـ گفتم خوب جوانند و ممکن است یک کاری از روی نادانی  کرده  باشد و بهتره با او

 صحبت کنی و او را هدایت کنی.                                                              

 

ـ من هم همین فکر را کردم و بعد از چند روز با او در مورد این عکسها با او صحبت

 

کردم.اول ادعا کرد که من اشتباه می کنم اما وقتی که دید من همه چیز را دیده ام گفت:

 

راستش را بخواهی من در حال حاضر 17 سالمه و منتظر هستم تا 18 ساله شوم و بعد

 

از این خانه خواهم رفت و می خواهم با  دوست  دختر  خودم  که  عکسش را  دیدی

 

زندگی کنم .                                                                                        

 

به دخترم گفتم تو مگر نمی خواهی ازدواج کنی و زندگی  و خانواده تشکیل بدی؟ 

 

دخترم گفت: من به جنس مخالف هیچ علاقه ای ندارم و می خواهم  با  این  دوستم

 

زندگی کنم!!!                                                                                     

 

گفتم با همسرت صحبت کردی؟ گفت : نه به او چیزی نگفتم و نمی دانم چگونه با

او این موضوع را در میان بگذارم......                                                      

حالا شما خود را به جای این خانواده بگذارید،شما چگونه با این موضوع برخورد

خواهید کرد؟                                                                                        


نظر شما ؟ ()




یکشنبه ٧ اسفند ۱۳٩٠

استعفاء

28 بهمن 1390                                                      

 

امروز رییس جمهور بکی از کشورهای اروپایی استعفا داد!!!!                                             

 

 

نمی دانم که می دانید یا نه، اما دلیل اینکه استعفا داد چی بود؟                                                          

 

این  رییس جمهور از صاحب  یک  شرکت  بزرگ  وامی  گرفته بود، همینطور یک وام با بهره کم از یک بانک گرفته بود، همین امر باعث شده بود که نظر خبرنگاران به این موضوع جلب  شود و بررسی کنند که چرا و چگونه او این وام راگرفته!!!!                                                                        

با بررسی ها و پیگیری روزنامه نگاران این رییس جمهور به سر دبیر یکی از این روزنامه تلفن زده و اورا تهدید لفظی کرده بوده که دنبال این ماجرا را نگیرد!!! سر دبیر روزنامه هم  دیگران  را از  این مکالمه تلفنی مطلع می کند.!!!                                                                                                       

خلاصه احزاب دیگر دنبال ماجرا را پیگیری می کنند و معلوم می شود که این رییس جمهور در مواردی از موقعیت خودش سو استفاده کرده و توانسته از چند بانک وامهایی با بهره خیلی کم بگیرد!!!!!     

     در هر صورت این رییس جمهور با توجه به این موارد نتوانست به کار خود ادامه دهد و مجبور به کناره گیری ازکارشد!!!                                                                                                         

جالب ابنجاست که اصل ماجرا از طریق یک روزنامه بر ملا شد.!!!                                            

 

شما یک کشور اسلامی را می بینید که :                                                                                 

1/ بررسی کارهای رییس جمهور از طریق جراید غیر ممکن است                                                

2- با فرض محال اگر یک روزنامه موفق به چنین کاری شود ، فردای آن روز نیروهای خودجوش مردمی

 

دفتر آن روزنامه خانه را با خاک یکسان می کنند!!!                                                               

 

3- اگر شماره 2  اتفاق نیفتد، سر دبیر آن روزنامه خانه به دلیل تهمت به مقام ریاست جمهوری تحت تعقیب

 

و باز جویی قرار می گیرد!!! و  اگر زندان نیفتد از ادامه کار در این حرفه محروم می شود!!!          

 

4-حتی اگر رییس جمهور بخواهد توسط نمایندگان مردم باز خواست بشود!!! او یا از جایی دیگر حمایت

شده و باز خواست او به معنی لطمه زدن بر حکومت تلقی می شود!!!                                

5-  در نهایت اگر کل این مسایل پیش نیاید، رییس جمهور در جلسه باز خواست مجلس حاضر نمی شود!   

      حالا نظر شما چیست؟ ترجیح می دهید چکونه حکومتی بر شما حکمرانی کند ؟                          


نظر شما ؟ ()




یکشنبه ٤ دی ۱۳٩٠

ضرب المثلهای ایرانی



یکشنبه ٤ دی ۱۳٩٠

تاریخچه ی قهوه در ایران

 
تاریخچه ی قهوه در ایران

______________________

بیشتر ایرانیان قهوه را نوعی نوشیدنی فرنگی میدانند که از اواسط دوران قاجار توسط
انگلیسی ها به ایران آمده است ، حتی بیشتر مورخین مفخم و بسیار دانای پس از انقلاب
هم در کتب خود ورود قهوه به ایران را منصوب به اشخاصی مانند تالبوت و رویتر
میدانند و چای را که چند قرن پس از قهوه آمده دم نوشی اصیل تر در فرهنگ ایرانی
میدانند.

اما خوب است بدانید قهوه در ایران پیش از هر کشور
دیگری در آسیا و اروپا شناخته شد و از ایران به عثمانی و سپس به اروپا رفت و پس از
آن اسپانیایی ها و ایتالیایی ها آن را در اروپا گسترش دادند و تنها 10 سال قبل از
انقلاب فرانسه برای اولین بار قهوه به دربار فرانسه راه یافت و شکل امروزی خود را
گرفت (قهوه فرانسه و سپس قهوه فوری)


اما چگونگی این روند شاید نکته ای تاریخی و پنهان
برای بسیاری از مردم ایران باشد


نکته ای که تا به امروز برای اکثریت مردم شاید از روی
عمد خواسته اند پنهان بماند .


در زمان حمله مغول گروهی از اشراف فارس به تانگانیا
یا همان تانزانیا امروزی مهاجرت کردند ، و سپس حکومتی به نام شیرازی تشکیل دادند ،
از این جماعت همچنان اقلیتی 4 هزار خانواری معروف به فارس که در تانزانیا به اعیان
زاده ها گفته میشود وجود دارند .


پس از تشکیل حکومت صفویه در سال 1503 تعدادی از
نوادگان این مهاجرین به ایران بازگشتند و راه تجاری ایران تانزانیا را باز کردند ،
از جمله کالا های وارداتی توسط این گروه قهوه و میخک (که گرد آن بسیار در ادویه
های فارس و جنوب دیده میشود) بود ، این راه تجاری و درگیری با پرتغالی ها و
اسپانیایی ها در آن زمان منجر به عقد پیمانی مبنی بر حق برداشت و خرید قهوه
تانزانیا برای ایران بود ، حقی که تا سال 57 بنا بر اسناد ایران قویا برای خود
نگاه داشته بوده است.


در همین دوران قهوه خانه ها در ایران پدید آمدند و
برو بیایی کسب کردند ، جالب است که این قهوه خانه ها در آن زمان مورد اعتراض
بسیاری از علما و روحانیون قرار گرفتند ، که شاه عباس بسیار از این موضوع رنجیده
شد، شیخ بهایی نیز با حضور در قهوه خانه ها و مجلس های بزم و شاهنامه خوانی این
قهوه خانه از طرف بسیاری طرد شد


اما حضور مردانی چون میرداماد و شیخ بهایی در قهوه
خانه ها باعث شد پس از مدتی این اعتراض ها کم رنگ شوند.


در دوران افشاریه نیز نادر شاه به سرعت به ارزش تجارت
قهوه پی برده بود .


پس از افشاریه در دوران زندیه ، کریم خان حق 30 سال
قهوه تانزانیا را در مقابل یک جلد قرآن طلاکوب اهدایی از سلطان عثمانی به عثمانی
واگذار نمود .


در دوران قاجار یکی از اولین اقدامات آقا محمد خان که
شخصا علاقه فراوانی به قهوه داشت احیا این امتیاز بود ، همان طور که بسیاری
میدانید ایل قاجار مهارت خاصی در سرو قهوه داشتند و قهوه ای که امروزه به عنوان
قهوه ترک شناخته میشود که همراه با کف و دم است روش سرو قجری است (روش سرو عثمانی
با یک بار جوش و بدون دم است) حکومت قاجار نیز به حمایت نظامی و مالی به تجار برای
ادامه تجارت قهوه ادامه دادند.


در 26 آوریل 1964 تانزانیا تبدیل به یک جمهوری مستقل
شد و در فاصله کمی امتیاز قهوه را لغو کرد.


در نهایت از سال 57 پس از انقلاب در هیچ سند تاریخی
اثری از امتیاز جنجالی قهوه مشاهده نمیشود.


نظر شما ؟ ()




چهارشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٠

نامه عمر به یزدگرد سوم


 
 
بسم الله الرحمن الرحیم
 
از : عمربن الخطاب خلیفه مسلمین
به: یزدگرد سوم شاه فارسی
 
من آینده خوبی برای تو و ملتت نمی بینم ، مگر اینکه پیشنهاد من را قبول کرده و بیعت نمایی
 
زمانی سرزمین تو بر نیمی از جهان شناخته شده حکومت می کرد لیکن اکنون چگونه افول کرده ؟ ارتش تو در تمام جبهه ها شکست خورده و ملت تو محکوم به فناست . من راهی را برای نجات به تو پیشنهاد می کنم .شروع کن به عبادت خدای یگانه ، یک خدای واحد، تنها خدایی که خالق همه چیز در جهان است ما پیغام او را برای تو و جهان می آوریم به ملتت فرمان ده که آتش پرستی را که کذب می باشد ، متوقف کنند و به ما بپیوندند ، برای پیوستن به حقیقت.
 
الله خدای حقیقی را بپرستید ، خالق جهان را ، الله را پرستش نمایید و اسلام را به عنوان راه رستگاری خود قبول کنید اکنون به راههای شرک و پرستشهای کذب پایان ده و اسلام بیاورید تا بتوانید الله اکبر را به عنوان ناجی خود قبول کنید. با اجرای این تو تنها راه بقای خود و صلح برای پارسیان را پیدا خواهی نمود ،‌ اگر تو بدانی چه چیز برای پارسیان بهتر است تو این راه را انتخاب خواهی کرد ، بیعت تنها راه می باشد
 
الله اکبر
 
(محل مهر عمر)
 
خلیفه مسلمین عمربن الخطاب
 
 
 
 
پاسخ یزدگرد سوم به عمر
 
 
به نام اهورا مزدا، آفریننده جان و خرد
 
از سوی شاهنشاه ایران، یزدگرد به عمرابن خطاب خلیفه تازیان
 
تو در این نامه ما ایرانیان را به سوی خدای خود که "الله اکبر"نام داده اید، می خوانید و از روی نادانی و بیابان نشینی، خود بی آنکه بدانید ما کیستیم و چه می پرستیم، می خواهید که به سوی خدای شما بیاییم و "الله اکبر" پرست شویم
 
شگفتا که تو در پایه خلیفه عرب نشسته یی ولی آگاهیهای تو از یک عرب بیابان نشین فراتر نمی رود. به من پیشنهاد می کنی که خدا پرست شوم. ای مردک، هزاران سالست که آریاییان در این سرزمین فرهنگ و هنر، یکتا پرست می باشند و روزانه پنج بار به درگاهش نیایش می کنند. هنگامی که ما پایه های مردمی و نیکو ورزی و مهربانی را در سراسر جهان می ریختیم و پرچم "پندار نیک، گفتار نیک و کردار نیک" را در دست داشتیم، تو و نیاکانت در بیابانها می گشتید و مار و سوسمار می خوردید و دختران بیگناهتان را زنده به گور می کردید
 
تازیان که برای آفریده های خدا ارزشی نمی شناسند و سنگدلانه آنها را از دم تیغ می گذرانند و زنان را آزار می دهند و دختران را زنده به گور می کنند و به کاروانها می تازند و به راهزنی و کشتار و ربودن زن و همسر مردم دست می زنند، چگونه مارا که از همه این زشتیها بیزاریم، می خواهند آموزش خدا پرستی بدهند؟
 
به من می گویی که از آتش پرستی دست بردارم و خدا پرست شوم؟ ما مردم ایران، خدا را در روشنایی می بینیم. فروغ و روشنایی تابناک و گرمای خورشیدی آتش در دل و روان ما، جان می بخشند و گرمی دلپذیر آنها، دلها و روانهای ما را به یکدیگر نزدیک می کنند تا مردم دوست، مهربان، مردم دار، نیکخواه باشیم و رادی و گذشت را پیشه سازیم و پرتو یزدانی را در دلهای خود هماره زنده نگهداریم
 
خدای ما "اهورا مزدای" بزرگ است و شگفت انگیز است که تازه شما هم او را خواسته اید نام بدهید و "الله و اکبر" را برای او بر گزیده اید و او را به این نام صدا می کنید. ولی ما با شما یکسان نیستیم، زیرا ما به نام "اهورا مزدا" مهرورزی و نیکی و خوبی و گذشت می کنیم و به درماندگان و سیه روزان، یاری می رسانیم و شما به نام "الله اکبر" خدای آفریده خودتان دست به کشتار و بدبختی آفرینی و سیه روزی دیگران می زنید
 
چه کسی در این میان تبهکار است، خدای شما که فرمان کشتار و تاراج و نابودی را می دهد؟ یا شما که به نام او چنین می کنید؟ یا هردو؟
 
شما از دل بیابانهای تفته و سوخته که همه روزگارتان را به ددمنشی و بیابان گردی گذرانده اید، برخاسته اید و با شمشیر و لشکر کشی می خواهید آموزش خدا پرستی به مردمانی بدهید که هزاران سالست شهریگرند و فرهنگ و دانش و هنر را همچون پشتوانه نیرو مندی در دست دارند؟ شما به نام "الله اکبر" به این لشکریان اسلام جز ویرانی و تاراج و کشتار چه آموخته اید که می خواهید دیگران را هم به سوی این خدای خودتان بکشید؟
 
امروز تنها نا یکسانی که مردم ایران با گذشته دارند آن است که ارتش آنها که فرمانبردار "اهورا مزدا" بوده، از ارتش تازیان، که تازه پیرو"الله اکبر"شده اند، شکست خورده اند و مردم ایران به زور شمشیر شما تازیان باید همان خدا را ولی با نام تازی بپذیرند و بپرستند و در روز پنج بار به زبان عربی برایش نماز بگذارند. زیرا "الله اکبر" شما تنها زبان عربی می داند
 
به تو سفارش می کنم به دل همان بیابانهای سوزان پر سوسمار خویش برگرد و مشتی تازی بیابان گرد و سنگدل را به سوی شهرهای آباد همچون جانوران هار، رها مکن و از کشتار مردم و تاراج دارایی آنان و ربودن همسران و دخترانشان به نام "الله اکبر" خود داری نما و دست از این زشتکاری ها و تبهکاریها بکش
 
آریاییان، مردمی با گذشت، مهربان و نیک اندیشند. هر جا رفته اند تخم نیکی و دوستی و درستی پاشیده اند. از این رو از کیفر دادن شما برای نابکاریهای تو و تازیان، چشم خواهند پوشید
 
شما با همان "الله اکبر" تان در همان بیابان بمانید و به شهرها نزدیک مشوید که باورتان بسیار هراسناک و رفتارتان ددمنشانه است
 
مهر
 
یزدگرد ساسانی
 
 
منبع: کتاب کارنامه دکتر کوروش آریامنش

 


نظر شما ؟ ()




پنجشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٠

گروه رستاک



یکشنبه ۸ خرداد ۱۳٩٠

آیا میدانید؟

آیا میدانید : اولین مردمانی که به کرویت زمین پی بردند ایرانیان بودند .

آیا میدانید : اولین مردمانی که قاره آمریکا را کشف کردند ایراینان بودند و کریستف کلب و واسکودوگاما بر اثر خواندن کتابهای ایرانی که در کتابخانه واتیکان بوده به فکر قاره پیمایی افتادند .



آیا میدانید : اولین مردمانی که سیستم اگو یا فاضلاب را جهت تخلیه آب شهری به بیرون از شهر اختراع کرد ایرانیان بودند .

آیا میدانید : اولین مردمانی که اسب را به جهان هدیه کردند ایرانیان بودند . آیا میدانید : اولین مردمانی که حیوانات خانگی را تربیت کردند و جهت بهره مندی از آنان استفاده کردند ایرانیان بودند .

آیا میدانید : اولین مردمانی که مس را کشف کردند ایرانیان بودند .

آیا میدانید : اولین مردمانی که آتش را در جهان کشف کردند ایرانیان بودند .

آیا میدانید : اولین مردمانی که ذوب فلزات را آغاز کردند ایرانیان بودند در شهر سیلک در اطراف کاشان .

آیا میدانید : اولین مردمانی که کشاورزی را جهت کاشت و برداشت کشف کردند ایرانیان بودند .

آیا میدانید : اولین مردمانی که نخ را کشف کردند و موفق به ریسیدن آن شدند ایرانیان بودند .

آیا میدانید : اولین مردمانی که سکه را در جهان ضرب کردند ایرانیان بودند .

آیا میدانید : اولین مردمانی که عطر را برای خوشبو شدن بدن ساختند ایرانیان بودند .

آیا میدانید : اولین مردمانی که کشتی یا زورق را ساختند ایرانیان بودند به فرمان یکی از پادشاهان زن ایرانی.

آیا میدانید : اولین ارتش سواره نظام در دنیا توسط سام ایرانی اختراع شد با 115 سرباز .

آیا میدانید : اولین مردمانی که حروف الفبا را ساختند در 7000 سال پیش در جنوب ایران ، ایرانیان بودند .

آیا میدانید : اولین مردمانی که شیشه را کشف کردند و از آن برای منازل استفاده کردند ایراینان بودند .

آیا میدانید : اولین مردمانی که زغال سنگ را کشف کردند ایرانیان بودند .

آیا میدانید : اولین مردمانی که مقیاس سنجش اجسام را کشف کردند ایرانیان بودند .

آیا میدانید : اولین مردمانی که به کرویت زمین پی بردند ایرانیان بودند .

آیا میدانید : اولین مردمانی که قاره آمریکا را کشف کردند ایراینان بودند و کریستف کلب و واسکودوگاما بر اثر خواندن کتابهای ایرانی که در کتابخانه واتیکان بوده به فکر قاره پیمایی افتادند .

آیا میدانید : کلمه شاهراه از راهی که کورش کبیر بین سارد پایتخت کارون و پاسارگاد احداث کرد گرفته شده است .

آیا میدانید : کورش کبیر در شوروی سابق شهری ساخت به نام کورپولیس که خجند امروزی نام دارد .

آیا میدانید : کورش پس از فتح بابل به معبد مردوک رفت و برای ابراز محبت به بابلی ها به خدای آنان احترام گذاشت و در همان معبد که بیش از 1000 متر بلندی داشت برای اثبات حسن نیت خود به آنان تاج گذاری کرد .

آیا میدانید : اولین هنرستان فنی و حرفه ای در ایران توسط کورش کبیر در شوش جهت تعلیم فن و هنر ساخته شد .

آیا میدانید : دیوار چین با بهره گیری از دیواری که کورش در شمال ایران در سال 544 قبل از میلاد برای جلوگیری از تهاجم اقوام شمالی ساخت ، ساخته شد .

آیا میدانید : اولین سیستم استخدام دولتی به صورت لشگری و کشوری به مدت 40 سال خدمت و سپس بازنشستگی و گرفتن مستمری دائم را کورش کبیر در ایران پایه گذاری کرد .

آیا میدانید : کمبوجبه فرزند کورش بدلیل کشته شدن 12 ایرانی در مصر و اینکه فرعون مصر به جای عذر خواهی از ایرانیان به دشنام دادن و تمسخر پرداخته بود ، با 250 هزار سرباز ایرانی در روز 42 از آغاز بهار 525 قبل از میلاد به مصر حمله کرد و کل مصر را تصرف کرد و بدلیل آمدن قحطی در مصر مقداری بسیار زیادی غله وارد مصر کرد . اکنون در مصر یک نقاشی دیواری وجود دارد که کمبوجیه را در حال احترام به خدایان مصر نشان میدهد . او به هیچ وجه دین ایران را به آنان تحمیل نکرد و بی احترامی به آنان ننمود .

آیا میدانید : داریوش کبیر با شور و مشورت تمام بزرگان ایالتهای ایران که در پاسارگاد جمع شده بودند به پادشاهی برگزیده شد و در بهار 520 قبل از میلاد تاج شاهنشاهی ایران رابر سر تهاد و برای همین مناسبت 2 نوع سکه طرح دار با نام داریک ( طلا ) و سیکو ( نقره ) را در اختیار مردم قرار داد که بعدها رایج ترین پولهای جهان شد .

آیا میدانید : داریوش کبیر طرح تعلمیات عمومی و سوادآموزی را اجباری و به صورت کاملا رایگان بنیان گذاشت که به موجب آن همه مردم می بایست خواندن و نوشتن بدانند که به همین مناسبت خط آرامی یا فنیقی را جایگزین خط میخی کرد که بعدها خط پهلوی نام گرفت . ( داریوش به حق متعلق به زمان خود نبود و 2000 سال جلو تر از خود می اندیشید . )

آیا میدانید : داریوش در پایئز و زمستان 518 - 519 قبل از میلاد نقشه ساخت پرسپولیس را طراحی کرد و با الهام گرفتن از اهرام مصر نقشه آن را با کمک چندین تن از معماران مصری بروی کاغد آورد .

آیا میدانید : داریوش بعد از تصرف بابل 25 هزار یهودی برده را که در آن شهر بر زیر یوق بردگی شاه بابل بودند آزاد کرد ..

آیا میدانید : داریوش در سال دهم پادشاهی خود شاهراه بزرگ کورش را به اتمام رساند و جاده سراسری آسیا را احداث کرد که از خراسان به مغرب چین میرفت که بعدها جاده ابریشم نام گرفت .

آیا میدانید : اولین بار پرسپولیس به دستور داریوش کبیر به صورت ماکت ساخته شد تا از بزرگترین کاخ آسیا شبیه سازی شده باشد که فقط ماکت کاخ پرسپولیس 3 سال طول کشید و کل ساخت کاخ ?? سال به طول انجامید .

آیا میدانید : داریوش برای ساخت کاخ پرسپولیس که نمایشگاه هنر آسیا بوده 25 هزار کارگر به صورت 10 ساعت در تابستان و 8 ساعت در زمستان به کار گماشته بود و به هر استادکار هر 5 روز یکبار یک سکه طلا ( داریک ) می داده و به هر خانواده از کارگران به غیر از مزد آنها روزانه 250 گرم گوشت همراه با روغن - کره - عسل و پنیر میداده است و هر 10 روز یکبار استراحت داشتند .

آیا میدانید : داریوش در هر سال برای ساخت کاخ به کارگران بیش از نیم میلیون طلا مزد می داده است که به گفته مورخان گران ترین کاخ دنیا محسوب میشده . این در حالی است که در همان زمان در مصر کارگران به بیگاری مشغول بوده اند بدون پرداخت مزد که با شلاق نیز همراه بوده است .

آیا میدانید : تقویم کنونی ( ماه 30 روز ) به دستور داریوش پایه گذاری شد و او هیاتی را برای اصلاح تقویم ایران به ریاست دانشمند بابلی "دنی تون" بسیج کرده بود . بر طبق تقویم جدید داریوش روز اول و پانزدهم ماه تعطیل بوده و در طول سال دارای 5 عید مذهبی و 31 روز تعطیلی رسمی که یکی از آنها نوروز و دیگری سوگ سیاوش بوده است .

آیا میدانید : داریوش پادگان و نظام وظیفه را در ایران پایه گزاری کرد و به مناسبت آن تمام جوانان چه فرزند شاه و چه فرزند وزیر باید به خدمت بروند و تعلیمات نظامی ببینند تا بتوانند از سرزمین پارس دفاع کنند .

آیا میدانید : داریوش برای اولین بار در ایران وزارت راه - وزارت آب - سازمان املاک -سازمان اطلاعات - سازمان پست و تلگراف ( چاپارخانه ) را بنیان نهاد .

آیا میدانید : اولین راه شوسه و زیر سازی شده در جهان توسط داریوش ساخته شد .

آیا میدانید : داریوش برای جلوگیری از قحطی آب در هندوستان که جزوی از امپراطوری ایران بوده سدی عظیم بروی رود سند بنا نهاد .

آیا میدانید : فیثاغورث که بدلایل مذهبی از کشور خود گریخته بود و به ایران پناه آورده بود توسط داریوش کبیر دارای یک زندگی خوب همراه با مستمری دائم شد .

آیا میدانید : در طول سلطنت داریوش کبیر 242 حکمران بر علیه او شورش کرده بودند و او پادشاهی بوده که با 242 مورد شورش مقابله کرد و همه را بر جای خود نشاند و عدالت را در سرتاسر ایران بسط داد . او در سال آخر پادشاهی به اندازه 10 میلیون لیره انگلستان ذخیره مالی در خزانه دولتی بر جای گذاشت . *** داریوش در سال 521 قبل از میلاد فرمان داد : من عدالت را دوست دارم ، از گناه متنفرم و از ظلم طبقات بالا به طبقات پایین اجتماع خشنود نیستم


نظر شما ؟ ()




یکشنبه ۸ خرداد ۱۳٩٠

سنگ قبر

وصیت کرده ام سنگ قبرم را پشت و رو بگذارند تا بتوانم با مطالعه نوشته های آن اوقات

 

فراغتم را پر کنم


نظر شما ؟ ()




سه‌شنبه ۳ خرداد ۱۳٩٠

رعنا



یکشنبه ۱ خرداد ۱۳٩٠

شعری با صدای محسن چاوشی

 دوستی ساده ما غیر معمولی شد               تمیدونم اونروز تو وجودم چی شد

 

نمیدونم چی شد که وجودم لرزید                  دل من این حس رو از تو زودتر فهمید

 

تو که باشی پیشم دیگه چی کم دارم             چه دلیلی داره از تو دست بردارم

 

بین ما کی بیشتر ، عاشقه من یا تو                هر چی شد از حالا همه چیزش با تو

 

دیگه دست من نیست ،                                   بستگی داره به تو

 

بستگی داره که تو                                          تا کجا دوستم داری 

 

بستگی داره که تو                                         تا چه روزی بتونی

 

عاشق من بمونی                                          منو تنها نذاری

 

دست من نبوده که اینجوری پیش اومد              می دونستم خوبی ولی نه تا این حد

 

انگاری صد ساله  که تو رو می شناسم            واسه اینه گاهی روی تو حساسم

 

من احساساتی  به تو عادت کردم                  هر جا باشم ناگاه به تو بر می گردم

 

دیگه دست من نیست                                 بستگی داره به تو

 

بستگی داره به تو                                        تا کجا دوستم داری

 

بستگی داره که تو                                       تا چه روزی بتونی

 

عاشق من بمونی                                       منو تنها نذاری

 

 


نظر شما ؟ ()




یکشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٠

ملا نصر الدین

 

ملا نصرالدین همیشه اشتباه می‌کرد 
ملا نصرالدین هر روز در بازار گدایی می‌کرد و مردم با نیرنگی٬ حماقت او را دست می‌انداختند. دو سکه به او نشان می‌دادند که یکی شان طلا بود و یکی از نقره. اما ملا نصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می‌کرد. این داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهی زن و مرد می‌آمدند و دو سکه به او نشان می دادند و ملا نصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می‌کرد. تا اینکه مرد مهربانی از راه رسید و از اینکه ملا نصرالدین را آنطور دست می‌انداختند٬ ناراحت شد. در گوشه میدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سکه به تو نشان دادند٬ سکه طلا را بردار. اینطوری هم پول بیشتری گیرت می‌آید و هم دیگر دستت نمی‌اندازند. ملا نصرالدین پاسخ داد: ظاهراً حق با شماست٬ اما اگر سکه طلا را بردارم٬ دیگر مردم به من پول نمی‌دهند تا ثابت کنند که من احمق تر از آن‌هایم. شما نمی‌دانید تا حالا با این کلک چقدر پول گیر آورده‌ام. 
 
 
 شرح حکایت 1 (دیدگاه بازاریابی استراتژیک)
ملا نصرالدین با بهره‌گیری از استراتژی ترکیبی بازاریابی، قیمت کم‌تر و ترویج، کسب و کار «گدایی» خود را رونق می‌بخشد. او از یک طرف هزینه کمتری به مردم تحمیل می‌کند و از طرف دیگر مردم را تشویق می‌کند که به او پول بدهند .
«اگر کاری که می کنی٬ هوشمندانه باشد٬ هیچ اشکالی ندارد که تو را احمق بدانند.»
 
شرح حکایت 2 (دیدگاه سیستمی اجتماعی)
ملا نصرالدین درک درستی از باورهای اجتماعی مردم داشته است. او به خوبی می دانسته که گداها از نظر مردم آدم های احمقی هستند. او می دانسته که مردم، گدایی – یعنی از دست رنج دیگران نان خوردن را دوست ندارند و تحقیر می کنند. در واقع ملانصرالدین با تایید باور مردم به شیوه خود، فرصت دریافت پولی را بدست می آورده است.
«اگر بتوانی باورهای مردم را تایید کنی آنها احتمالا به تو کمک خواهند کرد. »  
شرح حکایت 3 (دیدگاه حکومت ماکیاولی)
ملا نصرالدین درک درستی از نادانی های  مردم داشته است. او به خوبی می دانسته هنگامی که از دو سکه طلا و نقره مردم ، شما نقره را بر می دارید آنها احساس میکنند که طلا را به آنها بخشیده اید! و مدتی طول خواهد کشید تا بفهمند که سکه طلا هم از اول مال خودشان بوده است .و این زمان به اندازه آگاهی و درک مردم میتواند کوتاه شود. هرچه مردم نا آگاهتر بمانند زمان درک این نکته که ثروت خودشان به خودشان هدیه شده طولانیتر خواهد بود. در واقع ملانصرالدین با درک میزان جهل مردم به شیوه خود، فرصت دریافت پولی را بدست می آورده است.
«اگر بتوانی ضعفهای مردم را بفهمی میتوانی سر آنها کلاه بگذاری ! و آنها هم مدتی لذت خواهند برد!. »
 
مثال : شما به تعدادی از مردم 100هزار تومان بابت سهام عدالت! یا هر چیز دیگر بده(حداکثر معادل4میلیارد دلار) ،آنوقت میتوانی برای مدتی 400 میلیارد دلار درامد نفت را هر جور  خواستی خرج کنی!! البته مدت آن به میزان ناآگاهی مردم بستگی دارد!    
 


نظر شما ؟ ()




یکشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٠

دعواهای آخر شب زن و شوهر ها !!!!


 یک شب که من و همسرم توی رختواب مشغول ناز و نوازش بودیم. در حالی که احتمال وقوع حوادثی هر لحظه بیشتر و بیشتر می‌شد یک دفعه خانم برگشت و به من گفت: "من حوصله‌اش رو ندارم فقط می‌خوام که بغلم کنی."
چی؟ یعنی چه؟ و اون جوابی رو که هر مردی رو به در و دیوار می‌کوبونه بهم داد: تو اصلاً به احساسات من به عنوان یک زن توجه نداری و فقط به فکر رابطه‌ی فیزیکی ما هستی!
و بعد در پاسخ به چشم‌های من که از حدقه داشت در می‌اومد اضافه کرد: تو چرا نمی‌تونی من رو بخاطر خودم دوست داشته باشی نه برای چیزی که توی رختواب بین من و تو اتفاق می‌افته؟ خوب واضح و مبرهن بود که اون شب دیگه هیچ حادثه‌ای رخ نمی‌ده. برای همین من هم با افسردگی خوابیدم.

فردای اون شب ترجیح دادم که مرخصی بگیرم و یک کمی وقتم رو باهاش بگذرونم. با هم رفتیم بیرون و توی یک رستوران شیک ناهار خوردیم. بعدش رفتیم توی یک بوتیک بزرگ و مشغول خرید شدیم.
 چندین دست لباس گرون قیمت رو امتحان کرد و چون نمی‌تونست تصمیم بگیره من بهش گفتم که بهتره همه رو برداره. بعدش برای اینکه ست تکمیل بشه توی قسمت کفش‌ها برای هر دست لباس یک جفت هم کفش انتخاب کردیم. در نهایت هم توی قسمت جواهرات یک جفت گوشواره‌ای الماس.
 حضورتون عرض کنم که از خوشحالی داشت ذوق مرگ می‌شد. حتی فکر کنم سعی کرد من و امتحان که چون ازم خواست براش یک مچ‌بند تنیس بخرم، با وجود اینکه حتی یک بار هم راکت تنیس رو دستش نگرفته‌بود. نمی‌تونست باور کنه وقتی در جواب درخواستش گفتم: "برشدار عزیزم."
 در اوج لذت از تمام این خرید‌ها دست آخر برگشت و بهم گفت: "عزیزم فکر کنم همین‌ها خوبه. بیا بریم حساب کنیم."
 در همین لحظه بود که گفتم: "نه عزیزم من حالش و ندارم." با چشمای بیرون زده و فک افتاده گفت:"چی؟" عزیزم من می‌خوام که تو فقط کمی این چیزا رو بغل کنی.
 تو به وضعیت اقتصادیه من به عنوان یک مرد هیچ توجهی نداری و فقط همین که من برات چیزی بخرم برات مهمه." و موقعی که توی چشماش می‌خوندم که همین الاناست که بیاد و منو بکشه اضافه کردم: "چرا نمی‌تونی من و بخاطر خودم دوست داشته‌باشی نه بخاطر چیزایی که برات می‌خرم؟"
 خوب امشب هم توی اتاق‌خواب هیچ اتفاقی نمی‌افته فقط دلم خنک شده که فهمیده "هرچی عوض داره گله نداره."



نظر شما ؟ ()




یکشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٠

پروین اعتصامی

 


پروین اعتصامی


روزی گذشت پادشهی از گذرگهی

فریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاست

پرسید زان میانه یکی کودک یتیم

کاین تابناک چیست که بر تاج پادشاست

آن یک جواب داد چه دانیم ما که چیست

پیداست آنقدر که متاعی گرانبهاست

نزدیک رفت پیرزنی کوژپشت و گفت

این اشک دیدهٔ من و خون دل شماست

ما را به رخت و چوب شبانی فریفته است

این گرگ سالهاست که با گله آشناست

آن پارسا که ده خرد و ملک، رهزن است

آن پادشا که مال رعیت خورد گداست

بر قطرهٔ سرشک یتیمان نظاره کن

تا بنگری که روشنی گوهر از کجاست

پروین، به کجروان سخن از راستی چه سود

کو آنچنان کسی که نرنجد ز حرف راست

 


نظر شما ؟ ()




دوشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٠

سید جیکاک





سید جیکاک
سرهنگ«جیکاک» مأمور اطلاعاتی بریتانیا، در طی جنگ جهانی دوم و پس از آن در ایران نقش زیادی را در جهت منافع کشورش ایفا نمود. جیکاک با خاتمه جنگ جهانی دوم به استخدام شرکت نفت ایران و انگلیس درآمد. می گویند که حکومت واقعی مناطق نفت خیز در دست او بود.جیکاک اغلب اوقات خود را در میان عشایر بختیاری می گذراند و با توجه به استعداد خارق العاده خود در یادگیری زبان در مدت بسیار کوتاهی توانست زبان فارسی و از آن مهم تر گویش بختیاری را همچون زبان مادری خود یادبگیرد . به حدی که تشخیص او از غیر بختیاری ها بسیار مشکل بود . خصوصاً اینکه با شگرد های خاص تفاوت ظاهری خود را نیز بوسیله گریم های مداوم با چهره بختیاری ها به حداقل می رساند و البته چنانچه حکایت می کنند آنقدر بر زبان و گویش و تاریخ و فرهنگ بختیاری مسلط بود که چنانچه کسی نیز می خواست از ظاهر او به خارجی بودنش مشکوک شود با صحبت کردن و روبرو شدن با اطلاعات او یقین پیدا می کردند که وی بختیاری است ! جیکاک علاوه بر قدرت فوق العاده اش در زمینه یادگیری و تطبیق با محیط برگ برنده دیگری نیز داشت و آن شوخ طبعی ذاتی وی بود 
نام جیکاک برای مردم مناطق نفت خیز جنوب و خصوصاً مردم مسجدسلیمانی ها و عشایر بختیاری نامی آشناست . نامی که به نمادی در نیرنگ و حیله گری آنهم از نوع انگلیسی تبدیل شده و حتی امروز نیز معمولاً به کسانی که به نیرنگ و مکر و حیله و البته سیاستمداری از نوع خاص کلمه مشهورند لقب جیکاک می دهند 
جیکاک در راه جلوگیری از ملی شدن صنعت نفت تمام تلاش خود را بکار برد. او علاوه بر تشویق بختیاری ها به بی توجهی به ملی شدن صنعت نفت، کوشش نمود تا در کار هیئت خلع ید از شرکت نفت ایران و انگلیس خلل ایجاد نماید. به گفته ی حسین مکی به هنگام عزیمت هیئت خلع ید به آبادان، جیکاک تصمیم گرفت عده ای را تحریک کند تا اتومبیل اعضای هیئت را از روی پل بهمن شیر به داخل رودخانه بیندازد اما این توطئه ناکام ماند. سرانجام دولت ایران که به کارشکنی و اخلال جیکاک در امر ملی شدن صنعت نفت پی برده بود وی را از ایران اخراج نمود
حکایتهای زیادی از حضور سرهنگ جیکاک که بعدها به "مستر جیکاک" و در اواخر حضورش در ایران به "سیدجیکاک" معروف شد نقل می شود
1- جیکاک در اوایل حضورش در شرکت نفت ایران و انگلیس به عنوان سرپرست یک دکل حفاری مشغول به کار شد. یکروز یکی از کارگران محلی از بالای دکل به زمین افتاد و درجا مرد. افراد محلی که از فوت فامیلشان به شدت عصبانی بودند و جیکاک را مسئول این واقعه می دانستند بسوی او حمله کردند. جیکاک که مرگ را در یک قدمی خود میدید ناگهان به سمت دکل حفاری حمله ور شد و شروع کردن به زدن دکل با مشت و لگد. مردم محلی که شگفت زده بودند ناگهان ایستادند جیکاک که مردد شدن مردم را دید و فهمید انگار نقشه اش گرفته شروع کردن با سر کوبیدن به دکل و فحش دادن که " نامرد تو برادرم را از گرفتی" و از این گونه صحبتها... نقل می کنند که چند دقیقه بعد مردم دوباره به سمت جیکاک دویدند ولی اینبار نه برای زدن و انتقام گرفتن بلکه برای دلداری دادن به او و جلوگیری کردن از کوبیدن سرش به دکل
2- از دیگر حکایات جیکاک عصای معروف است که با آن معجزه می کرد و وقتی آنرا به بدن کسی می زد به آن شوک عجیبی منتقل می شد! جیکاک مدعی بود عصای او بهترین وسیله برای تشخیص حلال زاده بودن افراد است و با همین شگرد بسیاری از کسانی را که به دلیل مختلف می خواست از وجهه اجتماعی و قدرت بیندازد ، تخریب می کرد ! بعد ها فاش شد که در عصای معجزه آسای مستر جیکاک جز یک پیل خشک الکتریکی و یک مدار ضعیف انتقال برق هیچ چیز وجود نداشته و جریان ضعیف برق باعث انتقال شوک الکتریکی به افراد نگون بختی می شده که مستر جیکاک هنگام تماس عصا با آنها ، دکمه وصل جریان را فشار می داده 
3- در مجلسی او حاضران را دروغگو معرفی می کرد و هنگامی که قرار بر اثبات شد، کبریتی روشن کرد و گفت: هر کس راست بگوید این کبریت ریشش را نمی سوزاند. اول کبریت را به ریش خود گرفت که نسوخت سپس ریش تمام افراد ساده لوح حاضر را سوزاند . به آنها قبولاند که دروغ گفته اند و البته بعد ها مشخص شد که ریش او مصنوعی و نسوز بود 
4- اقدام بعدی جیکاک پوشیدن لباس روحانیت و عمامه گزاری وی بود! جیکاک مجلس وعظ و منبر برپا میکرد و آخرش هم روضه امام حسین میخواند و وسط روضه موقعی که همه داغ می شدند ناگهان عمامه خود را به درون آتشی که وسط مجلس بود پرتاب میکرد! از بند قبل علاقه جیکاک به پارچه نسوز را بیاد دارید . عمامه نمیسوخت و جیکاک آنرا به عنوان معجزه خود بیان میکرد و ادعای سید بودن میکرد! در ضمن او هیچکس را هم به سیدی قبول نداشت چون عمامه آنها در آتش میسوخت! از اینجا بود که او به "سید جیکاک" معروف شد
5- به هنگام ملی شدن صنعت نفت، جیکاک یا به قولی سید جیکاک با گشت و گذار میان عشایر بختیاری این شعار را به گویش بختیاری برای آنها طرح نمود
"تو که مهر علی من دلته/ نفت ملی سی چنته
"یعنی تو که مهر علی را در دل داری برای چه به دنبال ملی شدن نفت هستی
بعضی از عشایر بختیاری زندگی خود را رها کرده و با تشکیل دسته جات متعدد و درست کردن پرچم و علم های گوناگون علی علی گویان به امامزاده ها رفته و طلب عفو می کردند
بیخود نبود که دایی جان میگفت کار کار انگلیساست.


نظر شما ؟ ()




دوشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٠

سا مورایی

پنجاه نفرعلیرغم خطر مرگ برای کنترل در راکتورفوکوشیما باقی مانده اند.مردم ژاپن به آنها سامورایی می گویند
این گروه کوچک مهندسین و تکنسین ها بصورت قهرمانان ملی ژاپن درآمده اند.به آنها “کامی کازی” و سامورایی گفته می شود. آنها در معرض تشعشعات بسیار قوی رادیو اکتیو هستند و بدون شک بسیاری از پیامد آن جان خواهند سپرد. جایشان را هر پانزده دقیقه عوض می کنند که از تشعشع نسوزند. پنجاه نفر داوطلبانه برای کنترل راکتور در مرکز مانده اند. بیست نفر دیگر علیرغم خطر مرگ به آنها پیوسته اند تا راکتور را از کار بیندازند.امروز در ژاپن همه می دانند که اگر از بروز فاجعه ای عظیم جلوگیری شده، بخاطر فداکاری مردانی بوده که هویتشان اعلام نشده است. میدانیم در میان آنها مردی 59 ساله است که تنها هجده ماه به بازنشستگیش مانده است. دختر او پیامی تکان دهنده در سایتی که به قربانیان زمین لرزه اختصاص یافته، منتشر کرده است.

حالا دیگه وقتی پرسیدن دلیل پیشرفت یک کشور چیه نگید هوش و ذکاوت، فرهنگ قدیمی و... بگید تعهد و از خودگذشتگی، بگید فرهنگ بالا، فرهنگی که توش سامورایی ها افسانه نیست بلکه واقعیته ....

من خودم بعید بدونم که بتونم مثل اونها بزرگ باشم، ولی امیدوارم بتونم برای اونها احترام لازم رو قائل بشم


نظر شما ؟ ()




یکشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٩

فاحشه

شیخ به زنی فاحشه گفتا مستی

 

هر لحظه به دام دگری پا بستی

 

گفت: شیخ هر آنچه که گویی هستم

 

آیا تو چنان که مینمایی هستی؟

 

 


نظر شما ؟ ()




جمعه ٢٢ بهمن ۱۳۸٩

شاملو

در زمان سلطان محمود می‌کشتند که شیعه است،

زمان شاه سلیمان می‌کشتند که سنی است،

زمان ناصرالدین شاه می‌کشتند که بابی است،

زمان محمد علی شاه می‌کشتند که مشروطه طلب است،

زمان رضا خان می‌کشتند که مخالف سلطنت مشروطه است،

زمان کره‌اش می‌کشتند که خراب‌کار است ،

امروز توی دهن‌اش می‌زنند که منافق است و فردا وارونه بر خرش می‌نشانند

و شمع‌ آجین‌اش می‌کنند که لا مذهب است.

اگر اسم و اتهامش را در نظر نگیریم چیزی عوض نمی شود :

تو آلمان هیتلری می کشتند که یهودی است،

حالا تو اسرائیل می‌کشند که طرف‌دار فلسطینی‌ها است،

عرب‌ها می‌کشند که جاسوس صهیونیست‌ها است

صهیونیست‌ها می‌کشند که فاشیست است،

فاشیست‌ها می‌کشند که کمونیست است‌،

کمونیست‌ها می‌کشند که آنارشیست است،

روس ها می‌کشند که پدر سوخته از چین حمایت می‌کند،

چینی‌ها می‌کشند که حرام‌زاده سنگ روسیه را به سینه می‌زند،

و می‌کشند و می‌کشند و می‌کشند...

و چه قصاب خانه‌یی است این دنیای بشریت." -

احمد شاملو

سال و محل توّلد: 1304 تهران

سال و محل وفات: 1379 تهران


نظر شما ؟ ()




سه‌شنبه ٧ دی ۱۳۸٩

عشق

عشق میخواهم ولی همراه اشک و آه نه!

 

رشتهء مستحکمی، بازی باد و کاه نه!

 

حس تنهایی تلخی، می کشد روح مرا

 

عشق میخواهم رفاقت گاه یا بیگاه نه


نظر شما ؟ ()




چهارشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٩

غم مخور

می رسد عمر ستم آخر به پایان ، غم مخور

 

سبز گردد پای تا سر خاک ایران ، غم مخور

 

نوبت تیمور لنگ و نوبت نادر گذشت

 

بگذرد هم نوبت محمود افغان ، غم مخور

 

می گشاید جبرییل عقل  روزی قفل را

 

می شود پیدا کلید درب زندان ، غم مخور

 

رهزنان بردند رخت و اسب و نان و آب را

 

خواب ماندن را گهی سخت است تاوان ، غم مخور

 

شب اگر پر گشته از بانگ سگان هرزه گرد

 

می سراید مرغ حق اما در ایوان ، غم مخور

 

کوکب اقبال این نامردمان گشت خاموش

 

طالع سبز تو خواهد شد درخشان ،غم مخور

 

گریه کم کن ، اشکهایت را نبینم ، نازنین

 

ننگ اینان کی شود با رنگ ، پنهان..  غم مخور

 

دیگران را دام ها از حیله می سازند و خویش ،

 

عاقبت گردند صید مکر دوران ،غم مخور

 

آسمان و ریسمان را  هر چه با هم بافتند

 

دست خونین شد برون باز از گریبان ، غم مخور

 

کمتر از آزادی ایران زمین هر گز مباد

 

خون بهای این شهیدان ، این شهیدان ، غم مخور

 

تا نفس باقیست دستت را به من ده ، یا علی!

 

ما گذر خواهیم کرد از این بیابان ، غم مخور

 

 


نظر شما ؟ ()




چهارشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٩

 

..... ، چطور ، بهتر زندگی کنم ؟

 

 با کمی مکث جواب داد :

 

گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر ،

با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ،

و بدون ترس برای آینده آماده شو .

ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز .

شک هایت را باور نکن ،

وهیچگاه به باورهایت شک نکن .

زندگی شگفت انگیز است ، در صورتیکه بدانی چطور زندگی کنی .

 

پرسیدم ، آخر .... ،

و او بدون اینکه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد :

 

مهم این نیست که قشنگ باشی ... ،

قشنگ این است که مهم باشی ! حتی برای یک نفر .

کوچک باش و عاشق ... که عشق ، خود میداند آئین بزرگ کردنت را ..

بگذارعشق خاصیت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسی .

موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن ..

داشتم به سخنانش فکر میکردم که نفسی تازه کرد وادامه داد ... 

 

هر روز صبح در آفریقا ، آهویی از خواب بیدار میشود و برای زندگی کردن و امرار معاش در صحرا میچراید ،

آهو میداند که باید از شیر سریعتر بدود ، در غیر اینصورت طعمه شیر خواهد شد ،

شیر نیز برای زندگی و امرار معاش در صحرا میگردد ، که میداند باید از آهو سریعتر بدود ، تا گرسنه نماند ..

مهم این نیست که تو شیر باشی یا آهو ... ،

مهم اینست که با طلوع آفتاب از خواب بر خیزی و برای زندگیت ، با تمام توان و با تمام وجود شروع به دویدن کنی ..

به خوبی پرسشم را پاسخ گفته بود ولی میخواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به ... ،

که چین از چروک پیشانیش باز کرد و با نگاهی به من اضافه کرد :

زلال باش .... ،‌ زلال باش .... ،

فرقی نمی کند که گودال کوچک آبی باشی ، یا دریای بیکران ،

زلال که باشی ، آسمان در تو پیداست.

دو چیز را همیشه فراموش کن:

خوبی که به کسی می کنی

بدی که کسی به تو می کند

 

همیشه به یاد داشته باش:

در مجلسی وارد شدی زبانت را نگه دار

در سفره ای نشستی شکمت را نگه دار

در خانه ای وارد شدی چشمانت را نگه دار

در نماز ایستادی دلت را نگه دار

 

دنیا دو روز است:

یک با تو و یک روز علیه تو

روزی که با توست مغرور مشو و روزی که علیه توست مایوس نشو. چرا که هر دو پایان پذیرند.

به چشمانت بیاموز که هر کسی ارزش نگاه ندارد

به دستانت بیاموز که هر گلی ارزش چیدن ندارد

به دلت بیاموز که هر عشقی ارزش پرورش ندارد

 

دو چیز را از هم جدا کن:

عشق و هوس

 

چون اولی مقدس است و دومی شیطانی، اولی تو را به پاکی می برد و دومی به پلیدی.

 

در دنیا فقط 3 نفر هستند که بدون هیچ چشمداشت و منتی و فقط به خاطر خودت خواسته هایت را بر طرف میکنند، پدر و مادرت و نفر سومی که خودت پیدایش میکنی، مواظب باش که از دستش ندهی و بدان که تو هم برای او نفر سوم خواهی بود.

 

چشم و زبان ، دو سلاح بزرگ در نزد تواند، چگونه از آنها استفاده میکنی؟ مانند تیری زهرآلود یا آفتابی جهانتاب، زندگی گیر یا زندگی بخش؟

 

بدان که قلبت کوچک است پس نمیتوانی تقسیمش کنی، هرگاه خواستی آنرا ببخشی با تمام وجودت ببخش که کوچکیش جبران شود.

 

هیچگاه عشق را با محبت، دلسوزی، ترحم و دوست داشتن یکی ندان، همه اینها اجزاء کوچکتر عشق هستند نه خود عشق.

 

همیشه با خدا درد دل کن نه با خلق خدا و فقط به او توکل کن، آنگاه می بینی که چگونه قبل از اینکه خودت دست به کار شوی ، کارها به خوبی پیش می روند.

 

از خدا خواستن عزت است، اگر برآورده شود رحمت است و اگر نشود حکمت است.

 

از خلق خدا خواستن خفت است، اگر برآورده شود منت است اگر نشود ذلت است.

 

پس هر چه می خواهی از خدا بخواه و در نظر داشته باش که برای او غیر ممکن وجود ندارد و تمام غیر ممکن ها فقط برای شماست

 


نظر شما ؟ ()




سه‌شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٩

حسین

للهم صل علی محمد و آل محمد


حسین بیشتر از آب تشنه لبیک بود



افسوس که بجای افکارش زخمهای تنش را نشانمان دادند


و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند!

                              دکتر شریعتی


نظر شما ؟ ()




یکشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٩

به بهانه حذف سالروز ملی شدن صنعت نفت!!!


 

بسپاریم بر سنگ مزارمان تاریخ نزنند؛ تا

 

 

آیندگان ندانند بی‌عرضگان  این برهه از تاریخ

 

 

ما بوده‌ایم.


نظر شما ؟ ()




دوشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٩

دکتر شریعتی

مادرم می گفت : عاشقی یک شب است و پشیمانی هزار

شب.هزار شب است پشیمانم چرا یک شب عاشقی نکردم..


نظر شما ؟ ()




چهارشنبه ٧ مهر ۱۳۸٩

دوستی

       دوستی

 

چند وقت پیش یکی از دوستان گفت:                                                            

 

می خواهم خانه خود را تحویل بدهم و برم، اگر یک مستأجر دیگری پیدا بشه می تونم

 

خانه را سریعتر تحویل بدهم و برم، البته موضوع را با دوستان دیگری هم مطرح کرده

 

بود.                                                                                                    

 

چون یکی از دوستان گفت:  شما خانه را نمی خواهید، چون می دانست که چند  وقتی

 

است که دنبال یک خانه که با شرایط ما جور باشد می گردیم ولی پیدا نمی کنیم.      

 

گفتم : نه چون اجاره خانه بالاست و ما به دلایلی نمی توانیم خانه را بگیریم.          

 

یکی دو هفته به این صورت گذشت و ما هم به فکر گرفتن این خانه نبودیم، یک شب

 

یکی از اقوام خانمم آمد  منزل ما و خانمم ماجرا خانه را برایش تعریف کرد، او گفت:

 

اگر امکان داره می خواهد خانه را ببیند، با هم رفتیم و خانه را دید، گفت: این خانه

 

بهتر از خانه فعلی شما است و بهتر است که این خانه را برای خودتان اجاره کنید.

 

گفتیم : اما اجاره آن بالاتر از خانه کنونی ماست، گفت : ایرادی ندارد و من فکری

 

برای آن می کنم!!! آن شب هم دوستی  که گفته بود این خانه را بگیرید خانمم را

 

                                جلوی خانه مورد نظر دیده بود و چیزی نگفته بودند.                                                                                            

شب خوابیدیم و صبح رفتیم جایی که از قبل قرار داشتیم، در آنجا گفتند: اگربشود

 

از ماه آینده خانمم می تواند هفته ای 30 ساعت در آنجا کار کند!!!البته خانمم  

 

زیاد علاقه ای به کار کردن نداشت ولی با توجه به اینکه خانه مورد نظر را

 

تصمیم به گرفتنش گرفته بود قبول کرد که سر کار برود.                     

 

در فکر گرفتن این خانه بودیم که آن دوستی که به من گفته بود این خانه را

 

بگیر تلفن زد و گفت: کلید خانه را برای من بیاور،می خواهم خانه را ببینم.

 

کلید را بردم و خانه را دید و یکی از دوستان دیگر هم همراه ما آمد،یکی

 

دوبار هم گفتم که خانمم دیشب آمده و خانه را دیده ولی گویا دوستم نشنید!!!

 

آمدم خانه و با خانمم صحبت کردم و گفت: دیشب که او من را دیده که،گفتم

 

حالا معلوم نیست که او این خانه را بخواهد.                                     

 

طبق معمول هر روز رفتم محل کار کسی که خانه را دیده بود،          

         

گفت با صاحبخانه تماس گرفته و قرار شده هفته آینده بیاید و صحبت کنند.

 

 از من پرسید:                                                                          

 

تو این خانه را می خواهی؟ با کمی مکث گفتم آره.                               

 

داشت کار می کرد ، رفت و آمد و گفت: اگر خودت بودی من خانه را

 

برای خودم می گرفتم، حالا چون خانمت هم خانه را می خواهد پس شما

 

خانه را بگیرید، گفتم: نه برای ما مهم نیست، تو چون ازدواج کردی بهتره

 

که این خانه را بگیری برای ما آنقدر ضروری نیست.                       

 

رفتم سر کار، روز بعد میهمان داشتیم اما قبل از اینکه میهمانهای ما بیایند

 

تلفن زنگ خورد، یکی از دوستان بود و گفت : برای خانه شما مستأجر پیدا

 

 

 

شده، اگر وقت دارید بیاید و خانه را ببیند، گفتم اما ما خودمان تو این خانه

 

نشستیم، گفت: اما فلانی گفته شما می خواهید خانه خود را عوض کنید.!!!

 

گفتم : نه ، قرار شد که خود او آن خانه را برای خودش بردارد،او گوشی

 

تلفن را به او داد و او هم گفت: نه همچین حرفی بین ما رد و بدل نشده!!

 

در صورتیکه خانمم صبح هم پیش او رفته بود و گفته بود خانه را برای

 

خودش بگیرد،او گفت : خانمت همچین حرفی به من نزده وشاهد هم دارم!!!

 

گفتم : پس ما باید خانه خود را به صاحبخانه بگوییم که نمی خواهیم؟    

 

گفت: آره، این کار را بکنید.                                                      

 

شخصی که می خواست خانه ما را ببیند آمد و رفت.ولی چیزی نگفت که

 

آیا خانه را پسندیده یا نه.                                                            

 

روز بعد وقتی رفتم به دوستم سر بزنم متوجه شدم که با من سر سنگین

 

است!!!کمی نشستم  و بعد رفتم سر کار.                                       

 

حدود ده روزی از این ماجرا گذشت و این دوست ظرف این مدت یکبار

 

هم جواب سلام من را نداد!!!! من هم دیگر به او سر نزدم، چون نمی دانستم

 

دلیل این کار او چیست!!                                                          

 

تا اینکه یک روز دوست دیگری زنگ زد و گفت برای دیدن او به نزد

 

این دوست که با من حرف نمی زد بروم، رفتم بعد از اینکه باز هم جواب

 

 

 

سلام من را نداد یکمرتبه به صدا در آمد:                                     

 

تو چرا آنوقت که من از تو پرسیده بودم که خانه را می خواهی گفتی نه؟

 

و بعدش گفتی خانه را می خواهی؟                                              

 

من به حساب آنکه تو خانه را نمی خواهی با همسرم ؛صاحبخانه،        

 

صاحبکارم صحبت کرده بودم و حالا تو همه برنامه های من را به هم  

 

زدی، من با مادر زنم کلی صحبت کردم و او را راضی کردم که خانه را

 

بگیرم، حالا مجبور شدم به او بگویم که خانه به درد من نمی خورد.     

 

من که آمادگی شنیدن این حرفها را نداشتم ماندم که جواب چی بدهم، چیزی

 

نگفتم، آن دوست هم که آنجا بود گفت: من نگفتم که تو بیای اینجا که این

 

حرفها را بشنوی،گفتم مهم نیست، من می دانستم که او دلخور است و     

 

منتظر بودم چیزی بگوید اما نه این چیزها را چون خودش رفته بود به همه

 

گفته بود که چون فلانی خانه را می خواهد من به خاطر او از این خانه   

 

صرفنظر می کنم، به اصطلاح به ما لطف کرده بوداما به همین دلیل هم با

 

من قهر کرده بود!!                                                                  

 

نمی دانم این دوست که اینهمه برنامه ریزی کرده بود آیا نمی توانست همان

 

اول بگوید: آقا جان من چون این برنامه ریزیها را کردم نمی توانم خانه را به

 

شما واگذار کنم،و لازم نبود خود را پیش دیگران خوب جلوه دهد که من ایثار

 

 

 

می کنم و از طرف دیگر آنقدر ناراحت باشد که حاضر نباشد جواب سلام من را

 

بدهد!!!                                                                                     

 

ما که چند سالی بود در این خانه زندگی می کردیم و برای ما به اندازه او مهم

 

نبود که خانه مان را عوض کنیم یا نه.                                               

 

در هر صورت آن دوست دیگر که خانه مورد نظر مال او بود خانه را در

 

آخر به خواهر زاده همان فردی که با من قهر کرده بود تحویل داد و فردی

 

که قهر کرده بود نه خود خانه را گرفت نه ما .                                   

 

اشتباه من در این بود که روزی که او می خواست خانه را ببیند نگفتم من

 

خانه را می خواهم، البته او از مدتی قبل این برنامه ریزی را کرده بوده

 

و به روی خود نیاورده بود و وقتی که دید من می گویم خانه را می خواهم

 

صدایش در آمده، این هم یک ایرادی است که بعضی ها کارهای خود را

 

همیشه در پنهان کاری انجام می دهند، اگر من از قبل می دانستم که او این

 

خانه را می خواهد اصلا دنبال این خانه نمی رفتم.                             

 

به این ترتیب توانستم ظرفیت این دوست را متوجه شوم.                    

 

فعلا او منتظر است که من برای عذر خواهی نزد او بروم و من هم

 

چون چندین مورد دیگر از این فرد دیدم علاقه ای ندارم که رفت و آمدم

 

را برقرار کنم.                                                                      


نظر شما ؟ ()




دوشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٩

کج دار و مریز

کج دار و مریض یا کج دار و مریز؟





اصطلاح کج دار و مریز یا به صورتی که بیشتر مردم فهم می کنند

و می نویسند «کج دار و مریض»



از جمله اصطلاحاتی است که توسط مردم به اشتباه به کار می رود.



مردم آن رابا مریضی مرتبط می دانند و البته درک درستی از آن ندارند.



این اصطلاح در اصل کج دار و مریز است.



به معنای اینکه ظرف را کج نگه دار و در عین حال مواظب باش که نریزد.



بنابراین می بینید که نسبتی با مریضی ندارد.



شاعر در این خصوص می گوید:







رفتــم بـه سـر تـربت شمس تبـریـــز



دیــدم دوهــــزار زنگیــــان خونــریـــز



هر یک به زبان حال با من می گفت



جامی که به دست توست کج دار و مریز


نظر شما ؟ ()




چهارشنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸٩

چهار شنبه سوری

 

امسال هم مثل هر سال برای دیدن مراسم شب چهار شنبه سوری رفتیم

 

به منزل پدر و مادرم.                            

 

                                                                  

 

حدود ساعت 7 بود که برای دیدن آتش بازی رفتم بیرون.                  

 

بر خلاف هر سال امسال همه تیپ تو آتش بازی سهیم بودند، مسن ،

 

جوان،کودک ،نوجوان

 

                                                                    

 

یک جا با صندوقهای کهنه میوه  آتش راه انداخته بودند و در جایدیگر 

 

با یک مبل کهنه و .....                                                               

 

انواع ترقه های دیگر هم که قبلا نبود امسال هم بیشتر مردم تهیه کرده

 

بودندو در کل جالب   بود.

 

همینطور که داشتیم تماشا می کردیم  حدود 20 یا 30 موتور سوار دو

 

ترکه وارد محوطه شدند!!! به دنبال ورود  این  موتور  سوارها  مردم و

 

بیشترجوانانی که حضور داشتند شروع کردند به شعار دادن بر علیه

 

دیکتاتور!!

 

من هم راه خودمو به طرف دیگری کج کردم و برگشتم به سمت خانه،

در نزدیکی خانه باز  جایی آتش  روشن  کرده  بودن، آنجا  ایستادم  به 

 

تماشاکمی که ایستادم متوجه دو نفر شدم که اصلا  به  آتش بازی  مردم 

 

توجهی نداشتند!!! تیپشان همه به مردم  معمولی که  برای آتش  بازی 

 

آمده باشند نمی خورد!!!!             

     

 دیدم یکی دایم اینورو آنور را نگاه می کند و با

 

دیگری حرف می زند!!! و دیگری هم موبایل در دست دایم در حال

 

عکس گرفتن است!!          

                                                                                           

 

آنجا را باز ترک کردم و به طرف جای دیگری رفتم، دیدم جوانها

 

شعارمی دهندو به سمت آتش میرفتم که دیدم دورتر پلیس ضد شورش

 

وارد محوطه شده!!!     

 

جوانها هم ترقه های ساخت دستشان را به سوی پلیسها  پرتاب          

 

کردند!!!             

 

من راه خود را این دفعه کاملا به سوی خانه کج کردم که دیدم جلوی پام

 

چیزی دود زیادی می دهد!!!فکر کردم ترقه ای چیزی باشد، رفتم جلوتر

 

چشمام شروع کردن به سوختن !!! تازه فهمیدم که پلیس گاز اشک آور

 

شلیک کرده، سریع به سمت خانه آمدم ونیم ساعت بعد هنوز چشمام

 

 

می سوخت!!!                                    

                                  

حالا اون دو نفر چکاره بودند و عکسها را برای چه می خواستند، فکر

 

کنم شایدبعدا معلوم شود.

 

                                                                               

 


نظر شما ؟ ()




یکشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٩

 

میگن رضا شاه شبها با ماشین توی خیابون های طهران میگشته و به امورات
نظامی کشور رسیدگی میکرده !
یک شبی که داشته توی خیابون ها گشت می زده می بینه یک درجه دار نظامی
داره مست و پاتیل توی خیابون تلو تلو میخوره و راه میره ,رضا شاه به
راننده اش میگه وایسا این نظامی را سوار کن ببینم کیه که با این وضع داره
توی خیابون تلو تلو می خوره !

راننده درجه دار را سوار میکنه و میشینه جلو , رضاخان هم عقب نشسته بوده !
رضاخان شروع میکنه سوال کردن و می پرسه:

- سربازی ؟
نظامی : برو بالاتر …
- گروهبانی ؟
نظامی : برو بالاتر …
- سروانی ؟
نظامی : برو بالاتر …
- سرگردی ؟
نظامی : برو بالاتر …
- سرهنگی ؟
نظامی میگه بزن قدش !

نظامی هم بعد از سوال و جوابرضا شاه شروع میکنه به سوال کردن …

- سربازی ؟
رضاخان : برو بالاتر …
- گروهبانی ؟
رضاخان : برو بالاتر …
- سروانی ؟
رضاخان : برو بالاتر ….
- سرگردی ؟
رضاخان : برو بالاتر …
- سرهنگی ؟
رضاخان : برو بالاتر …
- تیمساری ؟
رضاخان : برو بالاتر …
- سپهبد ؟
رضاخان : برو بالاتر …

- رضاخانی ؟
رضاخان : بزن قدش !

نظامی فرو میره توی صندلی ماشین و حالا رضا شاه  می پرسه …
- ترسیدی ؟
نظامی : برو بالاتر …
- شاشیدی ؟ ( ببخشید البته )
نظامی : برو بالاتر …
- ر….ی ؟
نظامی : بزن قدش !


نظر شما ؟ ()




شنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٩

من تو او

من به مدرسه میرفتم تا در س بخوانم

تو به مدرسه میرفتی به تو گفته بودند باید دکتر شوی

او هم به مدرسه میرفت اما نمی دانست چرا

 

من پول تو جیبی ام را هفتگی از پدرم میگرفتم

تو پول تو جیبی نمی گرفتی همیشه پول در خانه ی شما دم دست بود

او هر روز بعد از مدزسه کنار خیابان آدامس میفروخت

 

معلم گفته بود انشا بنویسید

موضوع این بود علم بهتر است یا ثروت

 

من نوشته بودم علم بهتر است

مادرم می گفت با علم می توان به ثروت رسید

تو نوشته بودی علم بهتر است

شاید پدرت گفته بود تو از ثروت بی نیازی

او اما انشا ننوشته بود برگه ی او سفید بود

خودکارش روز قبل تمام شده بود

 

معلم آن روز او را تنبیه کرد

بقیه بچه ها به او خندیدند

آن روز او برای تمام نداشته هایش گریه کرد

هیچ کس نفهمید که او چقدر احساس حقارت کرد

خوب معلم نمی دانست او پول خرید یک خودکار را نداشته

شاید معلم هم نمی دانست ثروت وعلم

گاهی به هم گره می خورند

گاهی نمی شود بی ثروت از علم چیزی نوشت

 

من در خانه ای بزرگ می شدم که بهار

توی حیاطش بوی پیچ امین الدوله می آمد

تو در خانه ای بزرگ می شدی که شب ها در آن

بوی دسته گل هایی می پیچید که پدرت برای مادرت می خرید

او اما در خانه ای بزرگ می شد که در و دیوارش

بوی سیگار و تریاکی را می داد که پدرش می کشید

 

سال های آخر دبیرستان بود

باید آماده می شدیم برای ساختن آینده

 

من باید بیشتر درس می خواندم دنبال کلاس های تقویتی بودم

تو تحصیل در دانشگا های خارج از کشور برایت آینده ی بهتری را رقم می زد

او اما نه انگیزه داشت نه پول درس را رها کرد دنبال کار می گشت

 

روزنا مه چاپ شده بود

هر کس دنبال چیزی در روزنامه می گشت

 

من رفتم روزنامه بخرم که اسمم را در صفحه ی قبولی های کنکور جستجو کنم

تو رفتی روزنامه بخری تا دنبال آگهی اعزام دانشجو به خارج از کشور بگردی

او اما نامش در روزنامه بود روز قبل در یک نزاع خیابانی کسی را کشته بود

 

من آن روز خوشحال تر از آن بودم

که بخواهم به این فکر کنم که کسی کسی را کشته است

تو آن روز هم مثل همیشه بعد از دیدن عکس های روزنامه

آن را به به کناری انداختی

او اما آنجا بود در بین صفحات روزنامه

برای اولین بار بود در زندگی اش

که این همه به او توجه شده بود !!!!

 

چند سال گذشت

وقت گرفتن نتایج بود

 

من منتظر گرفتن مدارک دانشگاهی ام بودم

تو می خواستی با مدرک پزشکی ات برگردی همان آرزوی دیرینه ی پدرت

او اما هر روز منتظر شنیدن صدور حکم اعدامش بود

 

وقت قضاوت بود

جامعه ی ما همیشه قضاوت می کند

 

من خوشحال بودم که که مرا تحسین می کنند

تو به خود می بالیدی که جامعه ات به تو افتخار می کند

او شرمسار بود که سرزنش و نفرینش می کنند

 

زندگی ادامه دارد

هیچ وقت پایان نمی گیرد

 

من موفقم من میگویم نتیجه ی تلاش خودم است!!!

تو خیلی موفقی تو میگویی نتیجه ی پشت کار خودت است!!!

او اما زیر مشتی خاک است مردم گفتند مقصر خودش است !!!!

 

من , تو , او

هیچگاه در کنار هم نبودیم

هیچگاه یکدیگر را نشناختیم

 

اما من و تو اگر به جای او بودیم

آخر داستان چگونه بود؟؟؟


نظر شما ؟ ()




جمعه ٢٢ امرداد ۱۳۸٩

دهخدا




 دعوت سفارت آمریکا از استاد علی اکبر دهخدا برای مصاحبه با رادیو صدای آمریکا

19 دیماه 1332 تهران

آقای محترم- صدای آمریکا در نظر دارد برنامه ای از زندگانی دانشمندان و سخنوران ایرانی، در بخش فارسی صدای آمریکا از نیویورک پخش نماید. این اداره جنابعالی را نیز برای معرفی به شنوندگان ایرانی برگزیده است. در صورتی که موافقت فرمایید، ممکن است کتباً یا شفاهاً نظر خودتان را اعلام فرمایید تا برای مصاحبه با شما ترتیب لازم اتخاذ گردد .

ضمناً در نظر است که علاوه بر ذکر زندگانی و سوابق ادبی سرکار، قطعه ای نیز از جدیدترین آثار منظوم یا منثور شما پخش گردد.

بدیهی است صدای آمریکا ترجیح می دهد که قطعه انتخابی سرکار، جدید و قبلاً در مطبوعات ایران درج نگردیده باشد. چنانچه خودتان نیز برای تهیه این برنامه جالب، نظری داشته باشید، از پیشنهاد سرکار حُسن استقبال به عمل خواهد آمد.

با تقدیم احترامات فائقه :
سی. ادوارد. ولز
رئیس اداره اطلاعات سفارت کبرای آمریکا

************ ********* ********* ********* ********* ********



پاسخ استاد علی اکبر دهخدا

جناب آقای سی. ادوارد. ولز،
رئیس اداره اطلاعات سفارت کبرای آمریکا

نامه مورخه 19 دیماه 1332 جنابعالی رسید و از اینکه این ناچیز را لایق شمرده اید که در بخش فارسی صدای آمریکا از نیویورک، شرح حال مرا انتشار بدهید متشکرم .

شرح حال من و امثال مرا در جراید ایران و رادیوهای ایران و بعض از دول خارجه، مکرر گفته اند. اگر به انگلیسی این کار می شد، تا حدی مفید بود؛ برای اینکه ممالک متحده آمریکا، مردم ایران را بشناسند. ولی به فارسی، تکرار مکررات خواهد بود، و به عقیده من نتیجه ندارد ...
و چون اجازه داده اید که نظریات خود را دراین باره بگویم واگرخوب بود، حسن استقبال خواهید کرد، این است که زحمت می دهم :

بهتر این است که اداره اطلاعات سفارت کبرای آمریکا به زبان انگلیسی، اشخاصی را که لایق می داند، معرفی کند و بهتر از آن این است که در صدای آمریکا به زبان انگلیسی برای مردم ممالک متحده شرح داده شود که در آسیا مملکتی به اسم ایران هست که در خانه های روستاها و قصبات آنجا، در و صندوقهای آنها قفل ندارد، و در آن خانه ها و صندوقها طلا و جواهرات هم هست، و هر صبح مردم قریه، از زن و مرد به صحرا می روند و مشغول زراعت می شوند، و هیچ وقت نشده است وقتی که به خانه برگردند، چیزی از اموال آنان به سرقت رفته باشد ...
یا یک شتردار ایرانی که دو شتر دارد و جای او معلوم نیست که در کدام قسمت مملکت است، به بازار ایران می آید و در ازای«پنج دلار» دو بار زعفران یا ابریشم برای صد فرسخ راه حمل می کند و نصف کرایه را در مبداء و نصف دیگر آن را در مقصد دریافت می دارد، و همیشه این نوع مال التجاره ها سالم به مقصد می رسد.

و نیز دو تاجر ایرانی، صبح شفاهاً با یکدیگر معامله می کنند و در حدود چند میلیون، و عصر خریدار که هنوز نه پول داده است و نه مبیع آن را گرفته است، چند صد هزار تومان ضرر می کند، معهذا هیچ وقت آن معامله را فسخ نمی کند و آن ضرر را متحمل می شود.

اینهاست که شما می توانید به ملت خودتان اطلاعات بدهید، تا آنها بدانند در اینجا به طوری که انگلیسی ها ایران را معرفی کرده اند، یک مشت آدمخوار زندگی نمی کنند ...
در خ


نظر شما ؟ ()




دوشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸٩

عشق

عشقبازی به همین آسانی است

که گلی با چشمی

بلبلی با گوشی

رنگ زیبای خزان با روحی

نیش زنبور عسل با نوشی

کارهموارۀ باران با دشت

برف با قلۀ کوه

رود با ریشۀ بید

باد با شاخه و برگ

ابر عابر با ماه

چشمه‌ای با آهو

برکه‌ای با مهتاب

و نسیمی با زلف

دو کبوتر با هم

و شب و روز و طبیعت با ما!


نظر شما ؟ ()




شنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٩

 

 

 

سخنانی ارزنده و آموزنده از استاد دکتر علی شریعتی



نان

دموکراسی می گوید: رفیق، حرفت را خودت بزن،
نانت را من می خورم.

مارکسیسم می گوید: رفیق، نانت را خودت بخور،
حرفت را من می زنم.

فاشیسم می گوید: رفیق، نانت را من می خورم،
حرفت را هم من می زنم
و تو فقط برای من کف بزن ...

اسلام حقیقی می گوید: نانت را خودت بخور،
حرفت را هم خودت بزن
و من فقط برای اینم که تو به این حق برسی.

اسلام دروغین می گوید: تو نانت را بیاور به ما بده
و ما قسمتی از آن را جلوی تو می اندازیم،
اما آن حرفی را که ما می گوییم بزن!



زن

زن عشق می کارد و کینه درو می کند ...

دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر.

می تواند تنها یک همسر داشته باشد

و تو مختار به داشتن چهار همسر هستی!

برای ازدواجش (در هر سنی) اجازه ولی لازم است

و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار میتوانی ازدواج کنی ...

در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو ...

او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی!

او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی ...

او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد ...

او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ...

او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر ...؟

و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد ...

و قرن هاست که او؛ عشق می کارد و کینه درو می کند

چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت،

زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛

گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛

سینه ای را به یاد می آورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند ...

و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد ...!

و این رنج است



انسانها

ماهمیشه  این آدم‌ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی دربرابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود.سکوت می‌کنیم و ...

دسته اول
آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم نیستند
عمدهآدم‌ها. حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آن‌هاست کهقابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.

دسته دوم
آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم نیستند
مردگانیمتحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانیواگذاشته‌اند. بی‌شخصیت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده وزنده‌شان یکی است.

دسته سوم
آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم هستند
آدم‌هایمعتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان همتاثیرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشانداریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.

دسته چهارم
آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم هستند
شگفت‌انگیزترینآدم‌ها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمی‌توانیمحضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما می‌روند نرم نرم آهسته آهستهدرک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می‌فهمیم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چهمی‌خواستند. ما همیشه عاشق این آدم‌ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اماوقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلبمی‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی کهمی‌روند یادمان می‌آید که چه حرف‌ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد این‌هادر زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.



بد گویی

هر کس بد ما به خلق گوید

ما صورت او نمی خراشیم

ما خوبی او به خلق گوییم

تا هر دو دروغ گفته باشیم!



خواستن

وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند
وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است

وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است
وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است

وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم



راه

نامم را پدرم انتخاب کرد!

نام خانوادگی ام را یکی از اجدادم!

دیگر بس است!

راهم را خودم انتخاب خواهم کرد ...



گلواژه هایی کوتاه، با مفاهیمی زیبا از دکتر علی شریعتی

وقتیکبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند پرهایش سفید می ماند، ولی قلبشسیاه میشود. دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است

اماچه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن وچه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تراز کویر است

اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم می زنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم. این زندگی من است

دل های بزرگ و احساس های بلند، عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند

اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه‌ای را بالا ببری

به سه چیز تکیه نکن، غرور، دروغ و عشق
آدم با غرور می تازد، با دروغ می بازد و با عشق می میرد
 


نظر شما ؟ ()




پنجشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٩

 



جمعه ۸ امرداد ۱۳۸٩

 

 

احمق: کسی که دختر همسایه را در تاریکی نبوسد

ادب : یعنی کمک به یک خانم زیبا در عبور از خیابان حتی اگر به کمک احتیاج نداشته باشد

ازدواج : قمار زندگی است و در قمار معمولا برد با کسی است که بیشتر تقلب کند

الکل : مایه گرانبهایی که همه چیز را محفوظ نگاه می دارد مگر اسرار را

اوراقچی : تنها موجودی که زنها را بهترین رانندگان دنیا میداند

ایده آل : شوهری که بتواند با زنش بهمان دقت و ملایمتی که در مورد اتومبیل تازه اش دارد رفتار کند

بزبیار : فلک زده ای که زنش زشت و کلفتش بیریخت باشد

بوسه : تصادفی که فقط یک سیلی به آدم ضرر می زند

بیست سالگی : دورانی که پسر ها دنبال معشوقه می گردند دختر ها دنبال شوهر

خوش بین : مردی که تصور کند وقتی زنی پای تلفن خداحافظی کند گوشی را خواهد گذاشت

دوران تجرد : دورانی که معمولا برای مردها بعد از ازدواج شروع می شود

رفیق : کسی که همیشه به شما مقروض است

زوج ایده آل : شوهر کر و زن لال

سوءظن : سعی در دانستن چیزیکه بعدا” انسان آرزو می کند ای کاش آنرا نمی دانست

 

سرخ پوست : مرد خوشبختی که وقتی زنی اورا می بوسد صورتش ماتیکی نمی شود

سنجاق قفلی : تنها قفلی که بدون کلید باز می شود

مرد مجرد : کسی که هنوز عیوبی دارد که خود نمی داند

معجزه : دختر خانمی که زنگ آخر جیم شود و به سینما نرود

هالو :شوهری که دستکش ظرفشویی را بجای اندازه دست خودش اندازه دست زنش بخرد


نظر شما ؟ ()




پنجشنبه ٧ امرداد ۱۳۸٩

ساعت چنده؟!!

مرد جوون : ببخشین آقا ، می تونم بپرسم ساعت چنده ؟
پیرمرد : معلومه که نه !
جوون : ولی چرا ؟ ! مثلا'' اگه ساعت رو به من بگی چی از دست میدی ؟ !
پیرمرد : ممکنه ضرر کنم اگه ساعت رو به تو بگم !
جوون : میشه بگی چطور همچین چیزی ممکنه ؟ !
پیرمرد : ببین ... اگه من ساعت رو به تو بگم ، ممکنه تو تشکر کنی و فردا هم بخوای دوباره ساعت رو از من بپرسی !
جوون : کاملا'' امکانش هست !
پیرمرد : ممکنه ما دو سه بار دیگه هم همدیگه رو ملاقات کنیم و تو اسم و آدرس من رو بپرسی !
جوون : کاملا'' امکان داره !
پیرمرد : یه روز ممکنه تو بیای به خونه ی من و بگی که فقط داشتی از اینجا رد میشدی و اومدی که یه سر به من بزنی! بعد من ممکنه از روی تعارف تو رو به یه فنجون چایی دعوت کنم ! بعد از این دعوت من ، ممکنه تو بازم برای خوردن چایی بیای خونه ی من و بپرسی که این چایی رو کی درست کرده ؟ !
جوون : ممکنه !
پیرمرد : بعد من بهت میگم که این چایی رو دخترم درست کرده ! بعد من مجبور میشم دختر خوشگل و جوونم رو بهت معرفی کنم و تو هم دختر من رو می پسندی !
مرد جوون : لبخند میزنه !
پیرمرد : بعد تو سعی می کنی که بارها و بارها دختر من رو ملاقات کنی ! ممکنه دختر من رو به سینما دعوت کنی و با همدیگه بیرون برید !
مرد جوون : لبخند میزنه !
پیرمرد : بعد ممکنه دختر من کم کم از تو خوشش بیاد و چشم انتظار تو بشه ! بعد از ملاقاتهای متوالی ، تو عاشق دختر من میشی و بهش پیشنهاد ازدواج می کنی !
مرد جوون : لبخند میزنه !
پیرمرد : بعد از یه مدت ، یه روز شما دو تا میاین پیش من و از عشقتون برای من تعریف می کنین و از من اجازه برای ازدواج میخواین !
مرد جوون در حال لبخند : اوه بله !
پیرمرد با عصبانیت : مردک ابله ! من هیچوقت دخترم رو به ازدواج یکی مثل تو که حتی یه ساعت مچی هم از خودش نداره در نمیارم !


نظر شما ؟ ()




شنبه ٢ امرداد ۱۳۸٩

چه میکنید؟

مدیر: خانم اگه میخوای اسم دخترت رو بنویسی باید صدو پنجاه هزار تومن بریزی به حساب همیاری...

زن : مگه اینجا مدرسه دولتی نیست !؟


مدیر :  اگه دولتی نبود که می گفتم یک میلیون تومن بریز!!

 

زن : آقا آخه مدارس دولتی نباید شهریه بگیرن!- این که شهریه نیست اسمش همیاریه!


زن : اسمش هر چی هست.تلویزیون گفته به همه مدارس بخشنامه شده که مدارس دولتی هیچگونه وجهی نمیتونن دریافت کنن!


مدیر : خب برو اسم بچت را تو تلویزیون بنویس!! اینقدر هم وقت منو نگیر...


زن : آقای مدیر من دوتا بچه یتیم دارم! آخه از کجا بیارم ؟!!


مدیر : خانم محترم! وقتی وارد اینجا شدی رو تابلوش نوشته بود یتیم خونه یا مدرسه؟!


آهای مستخدم، این خانم رو به بیرون راهنمایی کن!!


..........


زن با چشمهای پر اشک منتظر اتوبوس واحد بود...

 

اتومبیل مدل بالائی ترمز کرد...


روزنامه ای که روی صندلی جا مانده بود رو برداشت و بهش خیره شد :


کمیته مبارز با فقر در جلسه امروز ...


ستاد مبارزه با بیسوادی ...


تیتر درشت بالای صفحه نوشته بود : با ۲۰۰۰۰۰ زن خیابانی چه می کنید !؟


زن با خودکاری که از کیفش بیرون آورده بود عدد را تصحیح کرد: با ۲۰۰۰۰۱ زن خیابانی چه می کنید !؟



نظر شما ؟ ()




جمعه ۱ امرداد ۱۳۸٩

نحوه زندگی



جمعه ۱۸ تیر ۱۳۸٩

پروین اعتصامی

"تاریخ را آنگونه که بوده بخوانیم"

 در روز 17 دی ماه 1314 چه گذشت  و پروین اعتصامی چه سرود برای چنین روزی و برای ثبت آن در تاریخ 

رضا شاه پهلوی در 17 دی ماه 1314 کشف حجاب را رسما اعلام کرد و در مراسمی که

در جشن پایان تحصیلی دختران در دانش سرای مقدماتی تهران بر گزار شد چنین سخن گفت:

 

 

«بی نهایت مسرورم که می بینم خانم ها در نتیجه دانایی و معرفت به وضعیت خود آشنا و به حقوق و مزایای خود پی برده­ اند،

همانطور که خانم تربیــت اشاره نمودند، زنهای این کشـــــــور به واسطه خارج بودن از اجتماع نمی توانستند استعــــداد و لیـــاقت ذاتی خود را بــروز دهند بلکه باید بگویم که نمی توانستند حق خود را نسبت به کشور و میهن عزیز خود ادا نمایند و بالاخره خدمات و فداکاری خود را آنطور که شایسته است انجام دهند و حالا می رونـــد علاوه بر امتیـــاز برجستـــه مادری که دارا می باشند از مزایای دیگر اجتماع نیز بهره مند گردند.

مــــا نباید از نظر دور بــداریم که نصف جمعیت کشور ما به حساب نمی­آمد یعنی نصف قوای عامله ی مملکت بیکار بود. هیچوقت احصائیه از زنها برداشته نمی شد مثل اینکه زنها یک افراد دیگری بودند و جزو جمعیت ایران به شمار نمی آمدند، خیلی جای تاسف است که فقط یک مورد ممکن بود احصائیه زنها برداشته شود و آن موقعی بود که وضعیت ارزاق در مضیقه می افتاد و در آن موقع سرشماری می کردند و می خواستند تامین آذوقه نمایند.

من میل به تظاهر ندارم و نمی خواهم از اقداماتی که شده است اظهار خوشوقتی کنم و نمی خواهم فرقی بین امروز با روزهای دیگر بگذارم ولی شما خانمها باید این روز را یک روز بزرگ بدانید و از فرصت هایی که دارید برای ترقی کشور استفاده کنید.

من معتقدم که برای سعادت و ترقی این مملکت باید همه از صمیم قلب کار کنیم.

ولی هیچ نباید غفلت نمایند که مملکت محتاج به فعالیت و کار است و باید روز بروز بیشتر و بهتر برای سعادت و نیک بختی مردم قدم برداشته شود.

شما خواهران و دختران من، حالا که وارد اجتماع شده­ اید و قدم برای سعادت خود و وطن خود بیرون گذارده اید. بدانید وظیفه ­ی شماست که باید در راه وطن خود کار کنید، شما تربیت کننده­ ی نسل آتیه خواهید بود، انتظارمان از شما خانم های دانشمند این است که در زندگی قانع باشید و کار نمائید و از تجمل و اسراف بپرهیزید.»

 

سعادت آتیه در دست شماست 


بر اساس بخشی از سخنان رضا شاه، پروین اعتصامی شعر گنج عفت  « زن در ایران » را سروده است و اگر دقت کنید شروع این سروده با بخشی از سخنان رضا شاه آغاز می شود.

 

زن در ایران، پیـش از این گویی که ایرانی نبود          پیــــشه‌اش جز تیره‌روزی و پریشــــــانی نبود

زندگی و ‌مــــرگش اندر کنج عزلت‌ می‌گذشت          زن چه بود آن روزها، گــــر زان که زندانی نبود

کس چو زن، انـــدر سیاهی قرنها منـــزل نکرد          کس چو زن، در معبــد سالوس قــربانی نبود

در عدالتخانـــــه‌ی انصاف، زن شاهـــد نداشت         در دبستان فضیـــلت، زن دبستـــــــانی نبود

دادخواهیهـــــای زن می‌مانــد عمری بی‌جواب         آشکارا بـــــــود این بیــــــداد، پنهـــــــانی نبود

بس کســـان را جامه و چوب شبانی بود، لیک        در نهــــــــادِ جمله گـــرگی بود، چــوپانی نبود

از بــــــرای زن به میــــــدا ن فــــراخِ زنــــــــدگی        ســرنوشت و قسمتی، جز تنگ میــدانی نبود

نـــــور دانـش را زچشم زن نهـــان می‌داشتند         این نـــــدانستن ز پستی و گرانجـــــــانی نبود

زن کجــا بافنــده می‌شــد بی‌نخ و دوک هنـــر        خـــــــرمن و حاصل نبـــود آنجا که دهقانی نبود

میـــوه‌های دکّـــه‌ی دانش فراوان بــــود ، لیک        بهــــــــر زن هــــرگز نصیبی زین فـــــراوانی نبود

در قفـــــــس می‌آرمید و در قفس می‌داد جان       در گلستــــان، نام از این مـــــرغ گلستانی نبود

بهـــــــر زن تقلیـــد، تیغ فتنه و چـــــاه بلاست        زیـــــــرک آن زن کاو رهش این راه ظلمانی نبود

آب و رنـــگ از علم می‌بایست شــــرط برتری         بـــــــــا زمـــــــرّد یاره و لعل بـــــــدخشانی نبود

جلوه‌ی‌صد‌‌پرنیان ،‌ چون‌یک قبای‌ساده نـیست        عـزت از شایستگی بود، از هوســــــرانی نبود

ارزش پوشنده، کفش و‌ جامــــــه را‌ ارزنده کرد         قــــدر و پستی، با گـــرانی و بـــــه ارزانی نبود

ســــادگی و پاکی و پرهیز، یک یک گــــوهرند         گــــــوهر تابنـــــده، تنهـــــا گوهـــــر کانی نبود

از زر و زیور چه سود آنجا که نــــادان است زن        زیـــــــور و زر، پــــرده‌پـــــوشِ عیب نادانی نبود

عیب‌ها را جامه‌ی پرهیز پوشانده‌ست و بــس        جامـــــــه‌ی عجب و هـــ وا، بهتر ز عریانی نبود

زن سبکساری نبیند تا گـرانسنگ است و پاک        پـــــاک را آسیبی از آلــــــوده دامـــــــانی نبود

زن چو گنجور است‌و عفت،گنج و حرص‌و ‌آز،دزد        وای اگـــــــر آگـــــه از آیین نگهبــــــــــانی نبود

اهـــرمن بر سفره‌ی تقو ی نمی‌شد میهمــــان       زان که می‌دانست کان جا، جای مهمانی نبود

پا بــــــه راه راست بایــــد داشت، کاندر راه کج        تـــــوشه‌ای و رهنمـودی، جــــز پشیمانی نبود

چشم و دل ر ا پـــرده می‌بایست، امـا از عفاف       چــــــادر پـــــــوسیــــــده، بنیاد مسلمانی نبود

خسروا، دست تـــــوانای تــــو، آسان کــــرد کار        ورنـــــــه در این کـــار سخت امیــد آسانی نبود

شه‌نمی‌شد گر‌در این گمگشتـــه کشتی‌ناخدای     ســــــاحلی پیـــــدا از این دریــای طوفانی نبود

بایـــد این انـــوار را پروین بـــــه چشم عقــل دید      مهــــــر رخشان را نشایـــــد گفت نــورانی نبود

                                    « پروین اعتصامی»



نظر شما ؟ ()




چهارشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٩

من به دیدار خدا رفتم و شد


با کراوات به دیدار خدا رفتم و شد

بر خلاف جهت اهل ریا رفتم و شد

ریش خود را ز ادب صاف نمودم با تیغ

همچنان آینه با صدق و صفا رفتم و شد



با بوی ادکلنی گشت معطر بدنم

عطر بر خود زدم و غالیه سا رفتم و شد

حمد را خواندم و آن مد "ولاالضالین" را

ننمودم ز ته حلق ادا رفتم و شد



یکدم از قاسم و جبار نگفتم سخنی

گفتم ای مایه هر مهر و وفا، رفتم و شد

همچو موسی نه عصا داشتم و نه نعلین

سرخوش و بی خبر و بی سرو پا رفتم و شد



"لن ترانی" نشنیدم ز خداوند چو او

"ارنی" گفتم و او گفت "رثا" رفتم و شد

مدعی گفت چرا رفتی و چون رفتی و کی؟

من دلباخته بی چون و چرا رفتم وشد



تو تنت پیش خدا روز و شبان خم شد و راست

من خدا گفتم و او گفت بیا رفتم و شد

مسجد و دیر و خرابات به دادم نرسید

فارغ از کشمکش این دو سه تا رفتم و شد



خانقاهم فلک آبی بی سقف و ستون

پیر من آنکه مرا داد ندا رفتم و شد



گفتم ای دل به خدا هست خدا هادی تو

تا بدینسان شدم از خلق رها رفتم و شد


نظر شما ؟ ()




جمعه ۱۱ تیر ۱۳۸٩

مزدای قرمز

مزدای قرمز

 

 

مزدا 323 قرمز رنگ، تا به نزدیکی دختر جوان رسید به طور ناگهانی ترمز کرد . خودرو چند قدم جلوتر از دختر جوان از حرکت ایستاد ، اما راننده، خودرو را به عقب راند، تا جایی که پنجره جلو دقیقا روبروی دختر جوان قرار گرفت . این اولین خودرویی نبود که روبروی دختر توقف می کرد ، اما هریک از آنها با بی توجهی دختر جوان ، به راه خود ادامه می دادند . دختر جوان، مانتوی مشکی تنگی به تن کرده بود که چند انگشتی از یک پیراهن بلند تر بود . شلواری هم که تن دخترک بود ،همچون مانتویش مشکی بود و تنگ می نمود که آن هم کوتاه بود و تا چند سانتی پایین تر از زانو را می پوشاند . به نظر می آمد که شلوار به خودی خود کوتاه نیست و انتهای ساق آن به داخل تا شده . دختر جوان نتوانست اهمیتی به مزدای قرمز رنگ ندهد . سرش را به داخل پنجره خم کرد و به راننده گفت :" بفرمایید؟" . مزدا مسافری نداشت . راننده آن پسر جوان و خوش چهره ای بود که عینک دودی ظریفی به چشم داشت . پسر جوان بدون معطلی و با بیانی محترمانه گفت : " خوشحال میشم تا جایی برسونمتون". دختر جوان گفت : " صادقیه میرما". پسر جوان بی درنگ سرش را به نشانه تائید تکان داد و پاسخ داد : " حتماً، بفرمایید بالا ". دخترک با متعجب ساختن پسر جوان، صندلی عقب را برای نشستن انتخاب کرد .چند لحظه ای از حرکت خودرو نگذشته بود که دختر جوان ، در حالی که روسری کوچک و قرمز خود را عقب و جلو می کشید و موهای سرازیر شده در کنار صورتش را نظم می داد ،گفت :" توی ماشینت چیزی برای گوش کردن نیست "

- البته .

پسر جوان ،سپس پخش خودرو را روشن کرد . صدای ترانه ای انگلیسی زبان به گوش رسید . از آینه به دختر جوان نگاهی انداخت و با همان لبخند ضریفش که از ابتدا بر لب داشت گفت :"کریس دبرگ هست ، حالا خوشتون نمیاد عوضش کنم ". دخترک با شنیدن حرف پسرجوان ،خنده تمسخر آمیزی سر داد .

- ها ها ها ، این که اریک کلاپتون . نمیشنوی مگه ، انگلیسی می خونه . اصلا کجاش شبیه کریس دبرگ .

- اِه ، من تا الان فکر می کردم کریس دبرگ . مثل اینکه خیلی خوب اینا رو می شناسید ها .

دخترک ، قیافه ای به خود گرفت و ادامه داد:" اِی ، کمی "

- پس کسی طرف حسابمه که خیلی موسیقی حالیشه . من موسیقی رو خیلی دوست دارم ، اما الان اونقدر مشغله ذهنی دارم که حال و حوصله موسیقی کار کردن رو ازم گرفته .

دخترک لبخندی زیرکانه زد و با لحنی کش دار گفت:" ای بابا، بسوزه پدر عاشقی . چی شده ، راضی نمیشه ؟"

- نه بابا، من تا حالا عاشق نشده ام . البته کسی رو پیدا نکرده ام که عاشقش بشم ، و اگرنه اگه مورد خوبی پیش بیاد ، از عاشقی هم بدم نمیاد . اصل قضیه اینه که، قبل از اینکه با ماشین بزنم بیرون و در خدمت شما باشم ، توی خونه با بابام دعوام شد .

- آخی ، سرچی؟ لابد پول بهت نمی ده.

- نه ، تنها چیزی که میده پول . مشکل اینجاست که فردا دارم می رم بروکسل، اونوقت این آقا گیر داده بمون توی شرکت کار داریم .

با گفتن این جملات توسط پسر جوان ، دخترک، با اینکه سعی می کرد به چهره اش هویدا نشود ، اما کاملا چهره اش دگرگون شد و با لحنی کنجکاوانه پرسید: " اِه، بروکسل چی کار داری؟ "

- دایی ام چند سالی هست که اونجاست . بعد از سه چهار ماه کار مداوم ، می خواستم برم اونجا یه استراحتی بکنم؟

دخترک بادی به غبغب انداخت و سریع پاسخ داد:

- اتفاقا من هم یک هفته پیش از اسپانیا برگشتم.

- اِه، شما هم اونجا فامیل دارید؟ کدوم شهر.

- فامیل که نداریم ، برای تفریح رفته بودم ونیز.

پسر جوان نیشخندی زد و گفت : اصلا ولش کن بابا ، اسم قشنگتون چیه؟

- من دایانا هستم. اسم تو چیه، چند سالته؟ چه کاره ای؟

- چه خبره؟ یکی یکی بپرسید، این جوری آدم هول میشه ... اولاً این که اسم خیلی قشنگی دارید ، یکی از اون معدود اسم هایی که من عاشقشونم . اسم خودم سهیل ، 25 سالمه و پیش بابام که کارگذار بورس کار می کنم . خوب حالا شما .

دخترک با شنیدن این حرفهای سهیل ، چهره اش گلگون شد و به تشویش افتاد .

- من که گفتم ، اسمم دایاناست . 23 سالمه و کار هم نمی کنم . خونمون سمت الهیه است و الان هم محض تفریح دارم می رم صادقیه . تا حالا بوتیک های اونجا نرفته ام . با یکی از دوستام اونجا قرار گذاشته ام تا بوتیک هاش رو ببینیم و اگه چیز قشنگی هم بود بخریم .

- همین چیزایی هم که الان پوشیده اید خیلی قشنگه ها.

دایانا ، گره کوچک روسریش را باز کرد و بار دیگر گره کرد . سپس گفت:

- اِی ، بد نیست . اما دیگه یک ماهی هست که خریدمشون . خیلی قدیمی شده اند ... . ولش کن ، اصلا از خودت بگو ، گفتی موسیقی کار نکرده ای و دوست داری کار کنی ، آره؟

- چرا ، تا چند سال پیش یه مدتی پیانو کار می کردم.

دخترک ، سعی می کرد دلبرانه سخن وری کند ، اما ناگهان به جوشش افتاد ، طوری که منقطع صحبت می کرد و کلمات را دستپاچه بیان می کرد.

-ای وای، من عاشق پیانو ام . خیلی دوست دارم پیانو کار کنم ، یعنی یه مدتی هست که کلاسش رو می رم ، اما هنوز خیلی بلد نیستم . ... اصلا اینجوری نمیشه، نگه دار بیام جلو بشینم راحت تر حرف بزنیم .

سهیل ، بی ردنگ خودرو را متوقف کرد . دایانا هم سریع پیاده شد و به صندلی جلو رفت .

-دایانا خانوم ، داریم می رسیما .

- دایانا خانوم کیه؟ دایانا ... . ولش کن ، فعلا عجله ندارم . بهتره چند دقیقه دیگه هم با هم باشیم . آخه من تازه تو رو پیدا کرده ام . تو که مخالفتی نداری ؟

- نه ، من که اومده بودم حالی عوض کنم . حالا هم کی بهتر از تو که حالم رو عوض کنه . فقط باید عرض کنم که الان ساعت نه و نیمه ، حواست باشه که دیرت نشه .

دخترک با شنیدن صحبت های سهیل، وقتی متوجه ساعت شد، چهره اش رنجور شد و در حالی که لب خود رابا اضطراب می گزید ، گفت:

-آره راست میگی ... پس حداقل یه چند دقیقه ای ماشینت رو دور فلکه نگه دار ، باهات کار دارم .

سهیل ، با قبول کردن حرفهای دایانا ، حوالی میدان که رسید ، خودرو را متوقف کرد . روی خود را به دخترک کرد و کمرش را به در تکیه داد . عینک دودی را از چشمانش برداشت .چهره ای نسبتا گیرا داشت . ته ریشی به صورتش بود و موهایی ژولیده داشت که تا گوشش را می پوشانید . پخش خودرو را خاموش کرد و سپس با همان لبخندی که بر لب داشت گفت :

- بفرمایید.

دیگر کاملا از ظاهر و طرز صحبت دخترک می شد پی به هیجانش برد.

- موبایلت ... شماره موبایلت رو بده، البته اگه ممکنه .

پسر جوان لحظه ای فکر کرد و سپس گوشی همراه خود را از روی داشبورد- پشت فرمان برداشت . آن را به سمت دایانا دراز کرد.

- بگیر ، زنگ بزن گوشی خودت که هم شماره تو روی موبایلم ثبت بشه و هم شماره من روی موبایل تو بیفته . فقط صبر کن روشنش کنم ... اونقدر اعصابم خورد بود که گوشی رو خاموش کردم .

دایانا ، به محض دیدن گوشی گران قیمت سهیل به وجد آمد . اما سریع شوق خود را کتمان کرد و فقط به گفتن"کوشی خوبی داری ها" قناعت کرد .

- قابلت رو نداره . اتفاقا باید عوضش کنم ، خیلی یوغره.

- خوب ، ممنون . فقط بگو کی می تونیم همدیگه رو دوباره ببینیم .

- ببینم چی میشه . اگه فردا برم بروکسل که هیچ، اما اگه تهران بودم یه کاریش می کنم . اصلا بهم زنگ بزن .

- باشه ... پس من می رم .فعلا خداحافظ .

- خوشحال شدم،...خداحافظ . ... زنگ یادت نره .

دختر جوان ، درحالی که احساس مسرت می کرد ، با گامهایی لرزان (از شوق) از خودرو خارج شد . هر چند قدمی که بر می داشت ،سرش را برمی گرداند و مزدا را نگاه می کرد و دستی برای سهیل تکان می داد . پس از دور شدن دایانا ، سهیل از داخل خودرو پیاده شد و طوری که دایانا متوجه نمی شد، او را تعقیب کرد . حوالی همان میدان بود که دایانا روی صندلی های یک ایستگاه اتوبوس نشست . سهیل ، گوشه ای لابلای جمعیت در حال گذر ، خود را پنهان کرده بود و دایانا را نظاره می کرد . دایانا دستش را به ساق شلوار خود انداخت و تایی که از داخل داده بود را باز کرد . شلواردیگر کوتاه نبود . از داخل کیفی که بر روی دوشش بود مقنعه ای بیرون آورد و در لحظه ای کوتاه آنرا سر کرد و از زیر مقنعه ، تکه پارچه ای که بر سرش بود ، بیرون کشید . از داخل همان کیف ، آینه کوچکی خارج کرد و با یک دستمال کوچک ، از آرایش غلیظی که روی صورتش بود کاست . موهای خرمایی رنگش را که روی صورتش سرازیر شده بود ، داخل مقنعه کرد و با آمدن اولین اتوبوس ، از محل خارج شد . سهیل در طول دیدن این صحنه ها ، همچنان لبخند بر لب داشت . با رفتن دایانا، سهیل به سمت مزدا حرکت کرد . به خودرو که نزدیک می شد زنگ موبایلی که همراهش بود ، به صدا در آمد. سهیل بلافاصله پاسخ داد:

- بله؟

صدای خواهش های پسر جوانی از آنسوی گوشی آمد .

- سلام ، آقا هر چی می خوایی از تو ماشین بردار ، فقط ماشین رو سالم بهم تحویل بده . تو رو خدا ، بگو کجاست بیام ببرم ...

- خوب بابا ، چه خبرته . تا تو باشی و در ماشینت رو برای آب هویج گرفتن باز نزاری ... ببینم به پلیس هم زنگ زدی ؟
- نه ، به جون شما نه ، فقط تو رو خدا ماشین رو بده .

- جون من قسم نخور ، من که می دونم زنگ زده ای ...ولی عیبی نداره ، آدرس می دم بیا ... فقط یه چیزی ، این یارویی که سی دیش توی ماشینت بود کی بود؟

- کی ؟ اون خارجیه ؟ ... استینگ بود ، استینگ .

- هه هه ... یه چیز دیگه هم می پرسم و بعدش آدرس رو می دم ؛ ونیز توی اسپانیاست ؟

- ونیز؟ نه بابا، ونیز که توی ایتالیاست ... آقا داری مسخره ام می کنی ، آدرس رو بده دیگه ...

- نه ، داشتم جدول حل می کردم . مزدای قرمزت، ضلع جنوبی صادقیه پارک شده . گوشیت رو می زارم توی ماشین ، ماشین رو هم می بندم و سوییچ رو می اندازم توی سطل آشغالی که کنار ماشینته . راستی یه دایانا خانوم هم بهت زنگ می زنه ، یه دختر خوشگل،... برو حالش رو ببر ، برات مخ هم زدم ،... خداحافظ

 

 

 

 


نظر شما ؟ ()




چهارشنبه ٩ تیر ۱۳۸٩

استکان!!!

آیا میدانید چرا از کلمه استکان استفاده میکنیم؟

در زمان های قدیم هنگامیکه هندو ها با کشور های عربی مراوده تجاری داشتند

برای نوشیدن چای به همراه خود پیاله هایی را به این کشور ها خصوصا عراق

و شام قدیم آوردند که در آن کشور ها به بیاله معروف شد.پس از آن اروپاییانی که

برای تجارت به کشورهای عربی سفر میکردند چون در کشورشان از فنجان برای

نوشیدن چای یا قهوه استفاده میکردند هنگام بازگشت به کشورشان این پیاله ها را

به عنوان یادگاری میبردند و آن را

East Tea Can

مینامیدند یعنی یک ظرف چای شرقی

به تدریج این کلمه به کشور های شرقی بازگشت و در آنجا متداول شد


نظر شما ؟ ()




چهارشنبه ٩ تیر ۱۳۸٩

 

 

 

 

  خاطرات یک مشهدی     

 

 

می گوید در اون سال ها سرباز بگیری بود و من رو بردند به سرباز خونه ای در مشهد… 

هنوز ۴۵ روز نگذشته بود، که دلم برای خانواده ام تنگ شد.

اما مرخصی ندادن ،منم بدون مرخصی و پای پیاده، از مشهد تا طرقبه ( ۱۸ کیلومتر ) دویدم و بعد از دیدن خانواده، دوباره از طرقبه تا مشهد را دویدم و رفتم پادگان

پادگان، که رسیدم دیدم گروهبان متوجه غیبت من و چند نفر دیگه شده ، که همه رو به خط کرد و گفت دور پادگان رو باید بدوید …

شروع به دویدن که کردیم بعد از 1000 متر سرباز های دیگه خسته شدند، اما من دور کامل دویدم و ایستادم…!

                       فرمانده ی گروهان که دویدن من رو ندیده بود، گفت مگه نگفتم دور کامل باید بدوی 

گفتم دویدم قربان …

گفت فضولی موقوف ..!

دوباره باید بدوی…!

خلاصه، دو دور دیگه به مسافت 8 کیلومتر دویدم و سر حال، جلوی فرمانده ایستادم و همین باعث شد مسیر زندگی ام تغییر کند…!

یک روز، من رو با یک جیپ ارتشی به میدان سعد آباد مشهد بردند ، برای مسابقه…

رییس تربیت بدنی تا من رو دید، گفت:

چرا کفش و لباس ورزشی نپوشیدی؟

گفتم:

ندارم …!

گفت :

خوب برو سر خط الان مسابقه شروع می شه ببینم چند مرده حلاجی ؟

خلاصه با پوتین و لباس سربازی دویدم و دور اخر همه داد می زدن باریکلا سرباز …

برنده که شدم دیدم همه می گن سرباز رکورد ایران رو شکستی …!

من اون روز با پوتین و لباس سربازی رکورد ایران رو شکستم و بهم کاپ نقره ای دادن…!

خبر رکورد شکنی من خیلی زود، به مرکز رسید و بهم امریه دادن تا برم تهران …

با اتوبوس به تهران رفتم و پرسان پرسان، خودم رو به دژبانی مرکز رسوندم و با فرمانده ی لشگر که روبرو شدم، گفت:

تو همون سربازی هستی که با پوتین رکورد شکستی؟

گفتم :

بله قربان …

گفت:

چرا این قدر دیر امدی و سریع من رو سوار ماشین کردند و به استادیوم امجدیه بردن، که قرار بود مسابقه بزرگی انجام بشه …!

مسابقه ی دوی ۵۰۰۰ متر بود و من کفش و لباسی رو که رییس تربیت بدنی مشهد داده بود، پوشیدم و رفتم لب خط…!

یک دفعه صدای تیری شنیدم و هراسناک این طرف اون طرف رو نگاه کردم ببینم چه خبره ؟ که دیدم رییس تربیت بدنی با عصبانیت می گه چرا نمیدوی؟

بدو..!

من نگاه کردم، دیدم، که اون 17 نفر دیگه، مسافتی از من دور شدن و من تازه فهمیدم ،که صدای شلیک تیر برای اغاز مسابقه بوده و من چون در مشهد فقط با صدای حاضر رو ) مسابقه رو شروع می کردم اینجا هم منتظر همون کلمه بودم ،نه صدای تیر …

خلاصه شروع کردم به دویدن و یه عده هم من رو هو می کردن و می گفتن:

مشهدی تو از اخر اولی …!

دور سوم رو که دویدم تازه به نفر اخر رسیدم و تازه گرم شده بودم …!

در دور بعد متوجه شدم، که نفر چهارم هستم و با خودم گفتم:

خدا رو شکر لااقل چهارم می شم…!

سه دور تا اخر مسابقه مانده بود، که دیدم فقط یک نفر با فاصله از من جلوتره…!

دور اخر خودم رو به پشت سرش رسوندم

به خط پایان نزدیک می شدیم که جلو زدم و اول شدم …!

باز هم رکورد ایران رو شکسته بودم و از عزیز منفرد، که سال ها قهرمان ایران بود جلو زده بودم…!

این ها حرف های استاد علی باغبان باشی، قهرمان دوی ایران است، که ۲۹ سال متوالی بدون حتی یک باخت، مقام نخست مسابقات را در ایران داراست و جالب است، بدانید که تا به حال این رکورد در هیچ رشته ی ورزشی در دنیا شکسته نشده…!

باغبان باشی ۲۱۹ مدال اسیایی و جهانی دارد و در 8 مسابقه ی المپیک شرکت کرده و اول شده!

 

 

زمان شاه شنیدم ،که پای باغبان باشی شکسته …!

با گروه فیلم برداری رفتیم و وقتی با اون مصاحبه کردم با ناراحتی گفت:

دکتر ها گفته اند باید یک پای من رو قطع کنند …

شب، که فیلم پخش شد ۵۰ خط تلفن جام جم توسط مردم اِشغال شده بود و همه با عصبانیت می خواستن یه جوری به علی باغبان باشی کمک کنن …

همون شب، رضا پهلوی، که در اون زمان ولیعهد بود و نزدیک به ۱۷ سال داشت، به آقای جهان بانی، رییس سازمان ورزش (‌که اوایل انقلاب اعدام شد) دستوری داده بود، که او هم شبانه به در خانه ی باغبان باشی رفته بود و پاسپورتش را درست کرده بودند و روز بعد ساعت ۱۱ صبح از فرودگاه زنگ زد که :

مثل این‌که معجزه شده و من برای درمان به نیویورک می‌روم.

در نیویورک پایش را یک پروفسور بزرگ عمل کرد، بعد از دو ماه، که برگشت از همان فرودگاه مهرآباد به ما زنگ زد، که من می‌خواهم به زودی در یک مسابقه‌ی دو و میدانی شرکت کنم و شما را هم دعوت می‌کنم.

علی باغبان باشی، وقتی در زمان ریاست جمهوری خاتمی به مراسم تقدیر و نکو داشت پیش کسوتان دعوت شد، زمانی که نام باغبان باشی، در مراسم از طریق بلند گو اعلام گردید، خاتمی از یکی از حاضرین پرسید:

مگر باغبان باشی زنده است؟!

و چه ضیافتی بود، در آغوش کشیدن و اشک به چشم آوردن خاتمی برای قهرمانی که نام ایران را بر بلندای المپیک جهانی فریاد کشید …!

باغبان باشی، اکنون ۸۴ سال سن دارد و هنوز فعالیت ورزشی می کند …!

اخرین باری، که باغبان باشی را دیدم، دور میدان دروازه قوچان بود؛ به گرمی حال و احوال کردم و او گفت:

شما مگه من رو می شناسی؟

لبخندی زدم و گفتم :

تمام دنیا شما رو می شناسن…!

باغبان باشی، هنوز در طرقبه زندگی می کند و روحیه ی شاد و ورزش کاری دارد …


نظر شما ؟ ()




چهارشنبه ٢ تیر ۱۳۸٩

رییس جمهور

چند وقت پیش شنیدم که رییس جمهور یک کشور به علت انتقادات دیگر احزاب

 

موجود  از کار خود استعفاء داده!!!!

 

بعد از یکهفته هم شنیدم که رییس جمهور یک کشور دیگر به علت عدم توانایی

 

وفا به تعهدات انتخاباتی خود از سمت خود کناره گیری کرده!!!!

 

اما در یک کشور می بینیم که رییس جمهور نه تنها به وعده های انتخاباتی خود عمل

 

نمی کند بلکه تمام مخالفان خود را اسیر می کند و تا حد مرگ آزار و اذیت می کند!!

 

با این وجود هیچ حس بدی در خود نمی بیند و تازه افتخار هم  به خود می کند!!!


نظر شما ؟ ()




شنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٩

حج

طبق آمار بانک جهانی در سال 2008 درآمد کشور عربستان از توریسم یا به زبان ساده از زیارت مسلمین در خانه کعبه معادل مبلغ 29.865.000.000 دلار یا قریب سی میلیارد دلار بوده است زائرین ایرانی که بصورت تمتع و یا عمره در همان سال به مکه رفته اند 1.937.000 نفر بوده اند که مجموعا مبلغ 4.879.000.000 دلار یا بعبارتی قریب به مبلغ پنج میلیارد دلار درآمد تقدیم اقتصاد پادشاهان عربستان کرده اند و در میان تمام کشورهای اسلامی مقام اول را به خود اختصاص داده اند. نظر باینکه هواپیمائی جمهوری اسلامی قدرت جابجائی اینهمه زائر را نداشته است شرکت هواپیمائی عربستان قریب به 54 درصد از زائران ایرانی را به خود اختصاص داده است...طبق گزارش مقامات دیپلماتیک ایران در سال 2008 ماموران کشور عربستان بدترین و توهین آمیز ترین رفتار را با زوار ایرانی داشته اند و ایران از لحاظ توهین ماموران عربستان مقام اول را به خود اختصاص داده است. علمای عربستان در همان سال فتوی صادر کرده اند که ایرانیان شیعه کافر هستند.طبق یک گزارش دیپلماتیک دیگر زائران ایرانی ناخواسته ترین و منفورترین خارجی ها در عربستان محسوب می شده اند. با یک حساب سرانگشتی بوسیله پولی که ایرانیان سالانه به عربستان (دشمن شیعه ایرانی) تقدیم می کنند می توان تعداد 170.000 مسکن روستائی احداث کرد... یا میتوان 714.286 فرصت شغلی کشاورزی یا 200.000 فرصت شغلی صنعتی برای جوانان ایجاد کرد یا میتوان 10.000.000 متر مربع ساختمان مدرسه و ورزشی در کشور ایجاد کرد ویا میتوان با پول حجاج دوسال یک پالایشگاه سوپر مدرن با ظرفیت 75000 بشکه احداث کرد ویا با پول پنج سال حجاج میتوان ایران را به صادر کننده بنزین مبدل ساخت و دیگر برای واردات بنزین محتاج اعراب نبود....اما افسوس که با پول حجاج ایرانی قمارخانه های فرانسه توسط شاهزادگان عربستان که انحصار بیزنس حج را در اختیار دارند آباد میشود......و تا رسیدن ایرانیان مسلمان به مرحله فکرکردن در بهینه هزینه کردن پول برای نزدیکی به خدا راه بسیار درازی در پیش است


نظر شما ؟ ()




شنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٩

جرثقیل

 









بزرگترین شاهکار ساخت و ساز قرن
 
 آیا تا به حال به شهرک شهید محلاتی سری زده اید؟ آیا بنای یادبود این شهرک را از نزدیک دیده اید؟ آیا از خودتان پرسیده اید که چرا گنبد فلزی به این بزرگی ساخته شده اما دو سال است که ادامه فعالیت برای تکمیل این بنا متوقف شده است؟ آیا ترکیب گنبد فلزی بزرگ و جرثقیل قرار گرفته در زمین این بنا برایتان عجیب نبوده؟ اهالی شهرک شهید محلاتی بی شک پاسخ این سؤال ها را می دانند. اما شاید هم محله ای های دیگر از آن بی خبر باشند. پس برای آنهایی که این گنبد را ندیده اند بزرگ ترین طنز تصویری قرن را توضیح می دهم. همان طور که در عکس می بینید مقبره ای فلزی و بسیار بزرگ با اسکلتی کاملاً مدرن که بی تردید هزینه هنگفتی را در برداشته، ساخته شده است.
در عکس جرثقیل بزرگی هم دیده می شود که البته هیچ کدام از اینها وارونه نیست. وارونه ترین قسمت قصه ما این است که جرثقیل در کنار اسکلت  گنبد قرار ندارد. بلکه سازندگان باهوش این بنای بزرگ ابتدا جرثقیل را در مرکز گنبد قرار داده اند و بعد شروع به ساختن گنبد کرده اند همین طور که گنبد اوج می گرفته جرثقیل هم کم کم در آن حبس می شده تا اینکه بالاخره یک روز ساخت اسکلت گنبد تمام می شود و... . از اینجا به بعد چشمتان را ببندید و به کمک قوه تخیلتان تصور کنید. همه نفس راحتی می کشند، فریاد شادی از نهاد کارگران و کارگزاران این بنا بلند می شود، همه به هم خسته نباشید می گویند، خیلی ها لبخند رضایت بر لب دارند و با آستین  پیراهنشان عرق پیشانی را خشک می کنند. در میان همهمه و فریادهای شادی یکباره سکوتی سنگین حاکم می شود. همه مات و مبهوت به گنبد و جرثقیل نگاه می کنند. ضربان قلب کارفرمای پروژه کند می شود. هیچ کس جرئت حرف زدن ندارد. در این سکوت یک کارگر ساده با صدای بلند سؤالی می پرسد: «حالا جرثقیل را چطور بیرون بیاوریم؟» این سؤال، سؤالی است که حدود دو سال است که هیچ کس نتوانسته به آن پاسخ دهد. بنده پیشنهاد می کنم حالا که این بنای عظیم با صرف هزینه ای سنگین ساخته شده و هیچ کس راه حلی برای آن پیشنهاد نمی کند حداقل این مکان را به کمدی ترین بنای تاریخ تبدیل کنیم و از آن برای جذب توریست استفاده کرده و بلیت بفروشیم. مطمئن باشید افراد زیادی حاضرند برای انداختن عکس در کنار این بنا پول خرج کنند
!
 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 
مراحل آماده سازی مقبره الشهدا در حالی به پایان می رسد که دست اندرکاران آن با این معما مواجه شده اند که چگونه می توان جرثقیل به این بزرگی را از گنبد ساخته شده بیرون کشید

 
 

 





 



--


نظر شما ؟ ()




شنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٩

عقاب

 

کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت.
یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد.
بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود.
مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید.

یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد.
جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست. او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما چیزی از درون او فریاد می زد که تو بیش از این هستی. تا این که یک روز که داشت در مزرعه بازی می کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند. عقاب آهی کشید و گفت: ای کاش من هم می توانستم مانند آنها پرواز کنم.
مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند: تو خروسی و یک خروس هرگز نمی تواند بپرد.
اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد.
اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم کم کم باور کرد.
بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی، از دنیا رفت.

تو همانی که می اندیشی، هرگاه به این اندیشیدی که تو یک عقابی به دنبال رویا هایت برو و به یاوه های مرغ و خروسهای اطرافت فکر نکن.
نویسنده: گابریل گارسیا مارکز


نظر شما ؟ ()




جمعه ٢۸ خرداد ۱۳۸٩

موضوع چکهای بانکی!!!!

بعد از گذشت چهار سال ازبازداشت من به دلیل داشتن چک های مفقوده مسروقه و

 

ثابت شدن بیگناهی من و آزادی فکر نمی کردم که  این مسأله  دوباره  دامن گیر من

 

بشه!!! مخصوصا که بعد از اون ماجرا همیشه  سعی  می کردم  ارزی  اگر گیرم

 

می آمد برم بانک تبدیل کنم، دیگه خیالم راحت بود.                                    

 

 البته همانموفع هم بابت اینکه سوء سابقه ای هم برام درست نشه مسول پرونده از

 

من 440000 تومان بابت شیرینی دریافت کرده بود!!!                                   

 

            تا اینکه:                                                                                        

 

چند روز پیش که من خونه نبودم یک سرباز با یک نفر آمده بودند  دم در خانه و

 

دنبال من می گشتند!!!!                                                                      

 

پدرم تعریف کرد که:                                                                          

 

گویا یک آقایی در خیابان جلوی مردی که از من شکایت کرده را

 

می گیرد و می گوید: من از خارج آمده ام و پولهای ایرانی را نمی-

 

- شناسم، میشه به من پولهایتان را نشان بدهید و من ببینم چه تفاوتی

 

با هم دارند؟                                                                   

 

این آقا هم پولهایش در می آورد و به او نشان می دهد و بعد که از

 

جدا می شوند  این آقا متوجه می شود که در حدود 350 هزارتومان

 

از پولش کم است!!!                                                        

 

به کلانتری مراجعه می کند. از آنجا هم نمیدانم عکس من را چطوری به او نشان می دهند

 

و او من و یک نفر دیگر را  به عنوان مظنون شناسایی می کند!!!!!!                         

 

نمیدانم من که خودم باید در آنزمان شکایت می کردم ، چطور و به چه دلیل پرونده ای

 

بعنوان جیب بر یا کف زن برایم تشکیل داده اند!!!                                            

 

خلاصه یک روز وکیلم به بارپرسی مراجعه می کند و از قاضی می پرسد :

 

چرا برای موکل من پرونده ای به این مضمون تشکیل داده اید؟               

 

قاضی می گوید: متاسفانه، اگر کسی یکبار وارد اداره آگاهی بشود و برای

 

او پرونده ای تشکیل شود ، این پرونده و عکس او تا آخر عمرش در آنجا 

 

می ماند و اگر کسی شکایتی داشته باشد عکس او را به عنوان یک متهم به

 

فرد شاکی نشان می دهند تا اگر او را شناسایی کرد ما بتوانیم او را راحت

 

پیدا کنیم!!!                                                                           

 

 وکیل من هم می گوید : یعنی اگر فرزند شما هم اشتباهی دستگیر شود برای

 

او هم همچین پرونده ای تشکیل می دهند؟            

 

قاضی: بله ، همینطور است.                                                           

 

بعد از چند وقت روزی را برای رسیدگی به پرونده من تعیین کردند، من چون

 

خودم شخصا حضور نداشتم وکیلم به همراه پدرم به دادسرا مراجعه کردند.

 

مرد شاکی گفته بود:                                                                       

 

کسی که از من کف زنی کرده لهجه غلیظ ترکی داشته و با ماشین بوده.

 

 پدرم هم شناسنامه خودش و مادرم را با خودش برده بوده و گفته:       

 

ما خانوادگی نمی توانیم ترکی حرف بزنیم چه برسه به اینکه لهجه هم داشته باشسم

 

و در ضمن در تاریخی که از شما پول کف زنی شده ما تهران نبودیم، سوم اینکه

 

پسر من ماشین ندارد .                                                                         

 

قاضی هم رو به مرد شاکی کرده و گفته:                                                  

 

از قرارمعلوم این شخصی که شما به او مظنون هستید نمی تواند متهم باشد و باید

 

به سراغ نفر دوم که به او مطنون هستید بروید.                                          

 

فرد شاکی هم گفته: آخه اون کرج زندگی می کنه و راهش دوره!!!                

 

از قرار معلوم فرد شاکی می خواهد به هر طریقی شده مبلغ مسروقه خود را از من

 

در بیاورد!!!                                                                                   

 

اما بعد از مدتی که پیگیر ماجرا شدیم متوجه شدیم که:                                 

 

مظنون دوم در ایران زندگی نمی کند!!!!                                   

 

این ماجرا برای من کمی شک و تردید انداخت که نکند  همان مامور که

 

چهار سال پیش از من بابت پیگیری کار من شیرینی گرفته بود باز هم  

 

هوس شیرینی کرده باشه و این راه  را برای گرفتن شیرینی مجدد انتخاب

 

کرده باشه.                                                                            

                                                                        

البته یک موضوع دیگری هم هست که اگر آن باشد خیلی  کار خراب است!!!

 


نظر شما ؟ ()




جمعه ٢۸ خرداد ۱۳۸٩

ماجرای من

 

 دو شنبه  ۱ مهر  ۱۳۸۵

صبح بعد از خوردن صبحانه به اتفاق  ..... تا منزل رفتیم . بعد از تایید بلیط در دفتر هوا بٍیمایی حٍهت دریافت مبلغ حٍکی که  هفته بٍیش از صرافی خیابان فردوسی‌ِکرفته بودیم  رفتیم.

کارمند بانک پس از مدتی این ور آنور کردن حٍک  کفت : کارت پایان خدمت و کارت ملیت عکسه!!!!

وپول را به حٍه صورت می خواهی کفتم:  ایران حٍک

کفت:  این مبلغ ایران حٍک ندارم!!!!    میتونم حٍک رمز دار بهت بدم      کفتم: باشه

بعد از یک مدتی تامل: رفت پیش رییس شعبه و کمی با ایشان صحبت کرد. دوباره آمد و کفت برو پیش

آقای......  رفتم پیش ایشان.

آقای......  : این حٍکهای شما مفقودی مسروقه هستند.     من:....!!!! مفقودی!!!!  یا مسروقه!!!!!

آقای......  : تلفن را برداشت وبه حٍند حا تلفن زد و وقتی مطمئن شد که حدسش درست بوده رو به من کرد و پرسید:

حٍکها رو از کحا آوردی :  ماحرا را از اول  همانطور که بود برای ایشان توضیح دادم. اما کویا باور نکرد.

آقای......: ما شما را به همراه حٍکهاتون می فرستیم کلانتری و آنحا شما توضیحاتتون را میدهید. 

 

 

 

 

 آقای رئیس شعبه حرفهاش که  با تلفن تمام شدو کوشی را کذاشت یه استوار از در بانک وارد شد!!!!!

عحٍب سرعت عملی و البته این هم از شانس من بوده که وقتم تلف نشه.!!!!!

در هر صورت به همراه مامور و همسرم و راننده کلانتری عازم کلانتری شدیم. قبل از حرکت از مامور

پرسیدم که آیا آمدن همسرم هم ضروری است؟ کفت ایشان هم بیان که اکر کاری داشتی برات انحٍام

بده. تو مسیر کلانتری به خواهرم تماس کرفتم و موضوع را کفتم. به مادرم هم خبر دادم .

وارد کلانتری که شدیم از من با زپرسی کردن و از همسرم هم بازحٍوئی کردند. من کفتم که همسرم

فقط  همراه من بوده و هیحٍ اطلاعی از حائئ ندارد. به ما کفتن بشینیم تا ما را صدا کنند.

یک آقای سرهنکی را دیدیم که دائم در حال فعالیت بود.

من و همسرم با هم صحبت می کردیم که خانمم کفت حالا خوبه پاسپورت ما را بکیرند و ما را ممنوع-

-الخروحٍ کنند بعد ار کفتن این حرف خندید و همزمان همان آقای سرهنک که در بالا ایشان را توصیف

کردم من را صدا زد و وقتی که دید خانمم می خندد   کفت:به حٍی می خندی؟                                

    خانمم : در هر صورت به شما نمی خندیدیم  - مکر اینحٍا باید کریه کنیم؟

آقای سرهنک : شما حٍه نسبتی با هم دارید؟

خانمم: همسرشم           من: آشنا هستیم

آقای سرهنک : بالاخره حٍی؟    من: اول آشنا شدیم بعد با هم زن و شوهر

 آقای سرهنک:  نخیر اکر کسی زن و شوهر باشه اول زن و شوهر هستن بعد آشنا!!!!!

   آقای سرهنک: شناسنامه هاتون!!!!        ما: همراهمون نیست!!!!

آقای سرهنک: قباله ازدواحٍ                       ما: همراهمون نیست!!!!    

 

 

 

 آقای سرهنک: مدرکی دال بر اینکه زن و شوهر هستید.   ما: مکر باید مدارکمون دائم همراهمون باشه!!!!

 آقای سرهنک:  بله    ما: از خارحٍ آمدیم و مدارکمون همراهمون نیست

آقای سرهنک: پس کارتون سخت میشه و باید یکی براتون بفرسته  ما: حٍِطوری؟!!!

آقای سرهنک: خودتون باید هماهنک کنید!!!!       ما:شماره فاکس اینحا حٍنده؟

آقای سرهنک: اونو که من نمی تونم به شما بدم!!!! باید به اقوام شما در ایران فاکس یا  ا-میل

کنند و حٍاپ شده آن را شما برای ما بیاورید!!! شماره اینحا را که ما به هر کسی نمیدیم!!!!!

(من تو فکرم: مکر کلانتری  یک نهاد عمومی نیست؟ پس حٍرا شماره فاکسشو ما نمی تونیم

داشته باشیم!!!)

 

 

 

منتطر ماندیم  مامور تحٍسس آمد از ما باز حوئی کردند.

افسر تحسس کًًُُفت: خانم شما که متهم نیستند و شما هم اکًر سریع اقدام کنید و پیش صزافی 

برید امروز کارتان تمام می شود  برای این کار باید برید دادسرا نامه ای نوشت  یک سربازی را صدا

زد و کًفت ببر بده حناب سرهنکً  امضا کنه.

سرباز رفت بالا و زودی برکًشت: کًًُُفت :حناب سرهنکً کًًُُفته : باید برن آکًاهی!!!! و حناب سرهنکً  با

من دعوا کرده که شما حٍرا نامه را برای دادسرا نوشتید!!!!

خلاصه ما را فرستادند آکًاهی: 

 

 وارد اداره  آکًاهی  که شدیم  یک سروانی تو قسمت ارحٍاع نشسته بود وبه سربازی که ما را برده بود

کفت:  اینا را حٍرا آوردی اینحٍا!!!!! باید اول می بردیشون دادسرا وکیلی هم که از ساعت ۱۲ همراه ما بود 

کفت : ما هم تو کلانتری کفتیم که اول باید بریم دادسرا ولی ناب سرهنک تو کلانتری کفته باید اول بیائیم  اینحٍا.

در هر صورت دوباره یک ماشین بصورت در بست کرفتیم و از خیابان شاپور به سمت بزرکراه کاشانی راه افتادیم.

ساعت ۱۶:۳۰ در دادسرا را باز کردند: درست همان وقتی که ما رسیدیم. شوهر خواهرم هم آمد آنحا.

رفتیم داخل: قاضی کشیک  یک فرد معمم بود. یک کیسه فریزر حٍلو خودش  کذاشته بود و داخلش مغز کردو و نخود[حٍی 

بود و هر از گاهی از آن بر میداشت و میگذاشت تو دهنش.

  قاضی کشیک  : حٍرا حٍکها را دزدیدی؟    من:  من از صرافی حٍکها را گرفتم اگر دزدیده بودم وه خودم با دست خودم نمیبردم بانک که .

قاضی کشیک  :  صرافی را میشناسی؟            من:  بله

 قاضی کشیک  :  اسم صرافی حٍیه؟               من: نمیدونم

قاضی کشیک  :   شماره تلفن صرافی حٍیه؟       من: :نمیدونم

قاضی کشیک  : شما ۲ ملیون پول را دادین به یکنفر و نه اسمشو میدونین نه شماره تلفنشو؟!!! گفتم خوب حٍک ازش گرفتیم

قاضی کشیک  : به قیافه ات نمیخوره آدم ساده ای باشی   من: مشکل ما اینه که از روی قیافه در مورد افراد قضاوت میکنیم

قاضی کشیک  : سرباز حٍرا به دست این دستبند نزدی؟  سرباز:  حناب سرهنگ گفتن نمی خواد

قاضی کشیک  : الان بهش دستبند بزن و تحتالحفِظ باشه   سرباز: دستبند را آورد و به دست من زد

همسرم:        حناب قاضی ما الان ۲ هفته است که ار خارح آمدیم و حٍطوری می تونیم اینکارو کرده باشیم!!!

 

                مگر آدم به خاطر ۲ ملیون میاد اینکارو بکنه !!!! اصلا ارزش داره!!!

قاضی کشیک  :  خانم  بعضیها  به خاطر ۲۰۰۰۰ تومان آدم میکشند. از نظر شما ۲ ملیون ارزش نداره

من:                 اما به این آبروریزیش می ارزه!!!؟

 قاضی کشیک  :  رو به سرباز کرد و به او گفت؛  ببینید اگر شخص محترمی هست دستبند را باز کنید!!!

                     ( من تو فکر خودم :  قاضی باید تشخیص بده من آدم آبرومندی هستم یا یک سرباز؟!!!!

از دادسرا آمدیم بیرون  دوباره  راه افتادیم به طرف کلانتری . قاضی کشیک  نوشته بود: به اتفاق مامور برویم سراغ صرافی.

تو کلانتری جناب سرهنگ ؛ گفت : ما باید بریم  آگاهی و از کلانتری نمیتونه افسری را در اختیار ما قرار بده!!!!

در هر صورت جناب سرهنگ هم داشت ما را معطل می کرد.  یک ستواتدوم را مامور تحویل ما به آگاهی کرد و

گفت: جفتشونو می بری آگاهی تحویل میدی و تا وقتی تحویل ندادی بر نمیگردی.

ساعت حدود ۱۹:۳۰ رسیدیم به آگاهی مرکز واقع در خیابان شاپور

وارد که شدیم : جلو در  افسر نگهبان  ماجرا را پرسید و ما براش نعریف کردیم.

افسر نگهبان: مسأله شما حله و امشب اگر شانس بیاری  با گذاشتن وثیغه آزاد میشی.

من: اما من شانسم خوب نیست .    افسر نگهبان: پس امشب میهمان ما هستی.

ما را برد داخل سالن آگاهی  پیش افسر ارجاع.  ایشان هم پس از بررسی ما را فرستاد

اداره پنجم. البته اداره پنجم روبروی  خودش در طرف دیگر سالن بود.

پس از بازجویی مجدد.  منو فرستاد قسمت ثبت پرونده. چند صندلی آنطرفتر.

 پس از پرسیدن نام و فامیل و سایر اطلاعات شخصی .  سابقه داری ؟ نخیر.

برو انگشت نگاری. اتاقی که در پشت سر او بود.

رفتم داخل. مامور مربوطه با خوش اخلاقی تمام: دستهای منو  گرفت و با جوهر مخصوص

آغشته کرد. از تمام انگشتها باید اثر انگشت برداشته میشد. من هم که تجربه نداشتم دست

خودم را دایم سفت نگه میداشتم و مامور هم  داییم می گفت: چرا دستتو محکم نگه میداری!!!

بالاخره کار او هم تمام شد. از اتاق آمدم بیرون. دوباره پیش افسری که منو برای انگشت نگاری 

فرستاده بود.

افسر: چک دزدیدی؟                               من:    نه آقا

افسر: از کجا چکها رو آوردی پس               من: موضوع را دوباره برای ایشان هم گفتم

 افسر: صراف رو میشناسی؟                     من: نه اما آدرسشو بلدم.  

 افسر:  داستان خوبیه اما فکر کردی کسی باور  میکنه؟ بد جایی گیر کردی. اگر صرافی که میگی

قبول نکنه که اینجا گیری.   ( من: به فکر فرو رفتم)

 افسر:  برو پیش افسری که تو رو پیش من فرستاد.

افسر: وسیله هاتو بده ببرن. الان دیر وقته و باید شب اینجا بمونی. وکیلی هم که همراه ما بود نتونست

کاری بکنه. من هر چی داشتم دادم خانمم.

خداحافظی کردیم و به اتفاق ستواندومی که از کلانتری با من آمده بود  رفتیم به طرف  بازداشتگاه!!!!

من که از صبح جز صبحانه چیزی نخورده بودم  پرسیدم: اگر چیزی برای خوردن بخوام چی؟

برید داخل آنجا بوفه هست.

تو مسیر از ستواندوم پرسیدم پس این بوفه کجاست؟ گفت: من هم نمیدونم. آخرش هم بوفه را پیدا

نکردیم. ستواندوم منو تحویل داد و رفت.

داخل بازداشتگاه: مامور مسؤل  پس از دادن رسید به ستواندوم که منو تحویل گرفته . جلو در به من گفت:

جورابهاتو باید بندازی دور!!!! انداختم تو سطل آشغالی که آنجا بود.

گفت : چیزی با خودت نداری؟ گفتم : نه دادم بردن

گفت : اسمت چیه؟   اسممو گفتم   گفت : هر چی ازت میپرسم بلند جواب بده.

سؤالات عمومی که تمتم شد.

 پرسید: شغلت چیه؟   من: بیکارم گفت :  چند سالته؟ ۳۹

پرسید: ۳۹ سالته و بیکاری؟!!! برای همین چکها را دزدیدی؟!!!  گفتم: اینجا بیکارم

پرسید: مگه از کجا آمدی:        من: اینجا نیستم ( باور نکرد)

پرسید: کجاشی؟                   من:  براش توضیح دادم

حس کنجکاویش برانگیخته شده بود.

پرسید:  انجا هم زندان رفتی؟ گفتم : این دفعه اوله که من تو ملانتری و اینجا آمدم.

 پرسید: آنجا چکار می کنی؟  کارمو گفتم

 پرسید: درامدت چطوره؟    بد نیست 

  پرسید: زندگی  اونجا چطوره؟  مثل اینجا یه کمی بهتره

گفت:  حالا یک شب میهمان ما هستی و این هم امتحان میکنی  من:پیش خودم:

مگه این هم امتحان کردن داره؟!!!!!

گفت: برو اونجا .  یک راهرویی را به من نشان داد. وارد راهرو شدم. بعد از حدود ۱۵ دقیقه

یک درجه دار آمد و به من گفت: لباسهاتو در بیار و رفت. من هم لباسهامو در آوردم و منتظر

ماندم تا دوباره آمد. منو بازرسی بدنی کرد. سیگاری هستی؟ من: نه . چپ چپ نگاهم کرد!!!!!

شلوارمو نگاه کرد.فلزی که مارک شلوار بود و دید و گفت: اینو باید در بیارم. من: باشه. کشیدش

و پاره اش کرد. شانس آوردم شلوارم پاره نشد.۲ نفر دیگه هم آمده بودن و اونها را هم بازرسی کرد

فرستادمون تو بند!!!!

من که ار صبح چیزی نخورده بودم  دیدم چیزی برای خوردن نیست!!! رفتم آب خوردم. میخواستم

برم دستشویی. یک نفر وسط سالن نشسته بود ازش پرسیدم دستشویی کجاست؟ به من نشون داد.

اما من که باید قبل از ورود به بند کفشمو در می آوردم پا برهنه بودم!!!! نگاه کردم دیدم یکسری

که ار دستشویی بیرون میان دمپایها را با خودشون میبرن!!!! اما کمی که صبر کردم دیدم یک دمپایی

مونده.پوشیدم و رفتم کارمو انجام دادم.

وقتی که برگشتم همونی که وسط سالن نشسته بود دبد که حیرون ایستادم گفت: برو بند ۴ وارد یک

راهرو شدم دو طرفش  ۱۰ تا اتاق بود.اتاقها ۳ متر در ۵ متر بودن  بالای هر کدام شماره بند

نوشته شده بود. تو بند که وارد شدم همان جلو نشستم. یک پسری بغل دست من مشسته بود گفت:

بچه شمال شهره!!!! بوی ادکلنش معلومه!!!!  بچه کجایی؟ اکباتان     دیدی گفتم.

جرمت چیه؟ چک داشتم میگن دزدی هست!!!

چقدر بوده؟ ۲ ملیون 

فقط ۲ ملیون؟!!!! این پایگاه پنجم هم چه الکی شده به خاطر ۲ ملیون اینو آوردن اینجا!!!!

پس تو کار جعل هستی؟ نه بابا پول عوض کردم چک به من دادن دزدی بوده

گفتم تو چی؟  هیجی بابا به ما تهمت زدن که ما (من و این دوستم زور گیری میکردیم!!!)

یک کمی با اونای دیگه حرف زدم و هر کدوم به قول خودشون بی گناه بودن و اشتباهی آورده

بودنشون اونجا. ۶ نفرشون که خودشون گفتن : ما بابا هریدو فروش موبایل میکردیم!! بعد معلوم

شد موبایلها را میدزدیدن و میفروختن. همینطور که کنار در نشسته بودم یکدفعه ۳ یا ۴ نفر دیگه

وارد اتاق شدن!!!! جمعا شدیم ۱۱ نفر؟!!!! یکیشون لباسشو در آورده بود و نشست وسط اتاق و

دیدم با لباسش داره ور میره!!!! دقت که کردم متوجه شدم داره میهمانان ناخوانده لباسشو داره

از لباسش دور میکنه!!!!! آمد به من گفت: برو اونور !!!! نور وسط اتاق کم بوده و نمیتونست خوب

شناسایی را انجام بده!!!!!

کارش که تمام شد. پرسید:جرمت چیه؟ همان چیرایی را که برای اونای دیگه تعریف کرده بودم گفتم

گفت: خالی میبندی. کسی که خریدو فروش ارز میکنه را که به این زودی نمیارن اینجا.کارمند بانک

بهت میگفت: چکهات دزدی هستن و برو سراغ اونی که چک را بهت داده(دیدم راست میگه)

در هر صورت تنها کسی که حرف منو باور نکرد اون بود. پرسید بچه کجایی: اکباتان.

جای با حالبه. پلیس مخفی اما زیاد داره!!!منو چند بار اونجا تعقیب کردن و شروع کرد به ماجرا

گفتن. چند تا با هم بودن و پای حرفاش نشسته بودن.اونم معرکه گرفته بود.

یک کمی که نشستیم  آمدند و درب بندها را بستند . هنوز نیم ساعتی نگذشته بود.

گفتند: همه دستهاشونو بذارن پشت سرشون و مرتب تو صف  رو به دیوار بشینند؟!!!

نشستیم. متوجه شدم که دارن اتاقها را یکی یکی کنترل میکنند!!! نوبت اتاق ما که رسید.

همه ما را یکی یکی از اتاق بردن بیرون و بعد از بازرسی کامل بدنی فرستادن به یک

بند دیگر!!! معلوم شد یکنفر فندک داشته و آنها هم فهمیدند و دنبال سیگار و خود فندک

میگردند و در نهایت هم آن را پیدا کردند. گویا یکی موقعی که میخواسته سیگارشو روشن

کنه اونها متوجه شدن.

ما در نهایت به یک بند دیگر منتقل شدیم. بند جدید سردتر از آن یکی بود شانسی که داشتیم

تابستان بود.

بعد از انتقال به بند جدبد گفتند بخوابید. تو بندهای دیگه یکر دو نفر گویا گوش ندادند و آنها با

باتوم مورد نوازش قرار گرفتند.

پسره که به قول خودش خلافکار بود آمد بغل دست من دراز کشید و گفت: به چی فکر میکنی؟

گفتم: اگر صراف زیر بار نره که چکها را به من داده اینجا گیرم. گفت: فکرشو نکن فردا از اینجا

میری.اولش که وارد بند شده بودم گفت: من حاضزم جرمتو گردن بگیرم. اما ۵ ملیون باید به من

بدی. گفتم: من که جرمی مرتکب نشدم. تازه ۲ ملیون چک بوده و تو میخوای ۵ تا بگیری؟!۱۱

گفت : اما اگر این کار رو نکنی باید اینجا خیلی علاف بشی. تازه اگر شانس بیاری و دزد اصلی

را پیدا کنن.

 

 

 

  سه  شنبه ۲ مهر  ۱۳۸۵

 

  حدود ساعت ۷ صبح دوباره ما را از خواب بیدار کردند.

بعد از نیم ساعت اسم منو صدا کردند!!!!رفتم جلو در یه مردی با لباس شخصی  به من

گفت: کفشتو بپوش با من بیا، رفتم کفشمو از جایی که دیشب گذاشته بودم برداشتم، به

همراه اون آقا رفتم، موضوع را ازمن پرسید. توضیح دادم. گفت: مشکلی نیست. یک

برنامه می ریزیم و میریم پیش صرافی و بهش میگی که باز هم آمدی پول عوض کنی و

وقتی گفت باشه من میفهمم که همان صرافی هست که تو پولتو پیشش عوض کردی و

پول نو را ازش میگیریم و شما دیگه از ماجرا میای بیرون.منو برد یک جای دیگه و بازپرسی

کرد. دوباره با هم برگشتیم.

وقتیکه برگشتیم زندانبان گفت: چرا کفشتو برداشتی و رفتی؟!!!! منم چیزی نگفتم. گفت:برو نو

راهرو و منتظر باش. حدود نیم ساعتی تو راهرو منتظر بودم تا اینکه یکی آمد رد بشه منو دید و

گفت اینجا چرا واستادی ؟!!! گفتم جناب سروان گفته اینجا منتظر باشم. گفت: خوب صبر کن ببینم.

بعد ار چند دقیقه بکی دیگه آمد و بازرسی بدنی کرد و گفت برو تو بند. منم رفتم تو بند. مرد ترکه

پرسید: چرا باز آمدی؟ گفتم : نمیدونم اما بهم گفتن بیام اینجا. گفت: اگر امروز  تا ساعت ۱۰

نبرنت دادسرا امروز هم باید اینجا  بمونی.من تعجب کردم.!! یک کمی که نشستیم کم کم شروع کردن به صدا کردن زندانیها تا برن دادسرا. اسم من هم جزو نفرات آخر بود.

همه ما را بیرون ار در بازداشتگاه به خط کردند و دستبند هم ردند به دستامون، یک گروهبان یک

به دست من دستبند زد و پرسید: چرا چک دزدیدی؟ تا من آمدم جواب بدم گفت: خیل خوب واستا

ببینم. !!!! تو محوطه بازداشتگاه نیم ساعتی نسشتیم.

هر چند نفر را با یک ماشین میبردن دادسرای منطقه ای که جرم را انجام دادن. و اگر چند نفر با

هم مجرم بودن دستهاشونو به هم می بستن.

حدود ساعت ۸ به طرف دادسرا راه افتادیم. من تنها کسی بودم که باید میرفت دادسرای صادقیه

 ۳ نفر هم با هم دستبند زده بودند. جرمشون دزدی مس بود!!!! آنها باید میرفتند دادسرای 

یافت آباد. گروهبانی که پرونده من دستش بود پرونده اونا رو نگاه کرد و بلند بلند خوند.

اول اعتراف کرده بودند که ۱۰ میلو مس بوده و تو بازجوییهای بعدی به ۱۰۰۰۰ کیلو رسیده

بودند.مینی بوس اونا رو جلو دادسرا یافت آباد پیاده کرد. و ما را تا دادسرای صادقیه برد.

از ماشین که پیاده شدن از راننده تشکر کردم. راننده که انگار دفعه اول بود ازش تشکر می شد

چپ چپ به من نگاه کرد.!!!!

وارد محوطه دادسرا که شدیم دیدم خواهرم و شوهر خواهرم و همسرم اونجا هستند. گروهبانه

جلو جلو رفت من و باقی دنبالش راه افتادیم.رفت یکجا پرونده را ثبت کنه ما هم بیرون ایستادیم

برام آبمیوه آورده بودن خوردم. به گروهبان هم تعارف کردیم ولی نخورد. یواشگی پرسید اینا

کی هستند؟ براش گفتم.

رفتیم بالا پیش همان قاضی دیروزی.

قاضی پرسید: رفتید  پیش صرافی؟ من: نخیر دیروز دیر شده بود.

گفت: هوب شما برید صراف رو بیارید. به گروهبان گفت: ایشون فعلا آزاد هستند ، دستشو باز

کنید. گفت : با یک مامور برید و صراف رو بیارید. گروهبان دست منو باز کرد. آمدیم بیرون.

ما باید دوباره میرفتیم اداره آگاهی. خواهرم و همسرم قرار شد برن خونه من و شوهر خواهرم

به همراه گروهبان دربستی رفتیم به سمت اداره آگاهی.

گروهبانه که حالا دیده بود من بی گناه هستم ، من ار اول که این آقا رو دیدم فهمیدم که ایشون

این کار رو نکردن!!!! (تو دلم: چرا ما آدمها این قدر زود در مورددیگران قضاوت میکنیم که

بعدش مجبور بشیم بابت حرفهایی که زدیم یا معذرت خواهی کنیم و یا اینکه اکر مغرور باشیم

با طرف مقابل ترک رابطه کنیم. البته این گروهبان که نه منو میشناخت و نه اینکه با من رابطه

دوستی داشت اما کلا چرا اینطوری هستیم؟!!! البته خود من هم بعضی وقتها از این قضاوتهای

عجولانه کرده ام. )

حدود ساعت ۱۰:۳۰ رسیدیم آگاهی ماموری که صبح از من بازپرسی کرده بود  به من گفت:

شما برید و فردا صبح بیایید که با هم بریم دستور قضایی بگیریم و بریم پیش صرافی. یک

نامه هم نوشت و گفت ببرید بدید به بانکی که چکها را برده بودی که تکلیف چکها معلوم

بشه.( قاضی گفته بود : این چکها خود بانک باید دقیقا بگه که مسروقه هستند یا مفقوده).

به اتفاق شوهر خواهرم رفتیم خونه. بلافاصله رفتم حمام تا شپش های  وارداتی را بکشم!!!

بعد از حمام رفتم بانک و نامه آگاهی را دادم به رییس شعبه و اونم گفت باید با شعبه ای که

به ما اعلام کرده تماس بگیریم و جواب نامه را بدیم. گفت کمی معطلی داره و شما برید

خونه من با شما تماس میگیرم. آمدم خونه اما از بانک خبری نشد. دوباره رفتم بانک و کارمند

بانک گفت هنوز از بانک مذکور با ما تماس نگرفتن  و شما تشریف ببرید منزل من با شما تماس

می گیرم.دوباره رفتم بانک گویا هر وقت که من از در بانک می رفتم و وارد بانک می شدم

رییس شعبه تازه به یادش می آمد و بلافاصله گوشی را بر می داشت و تلفن می زد. خلاصه

بهر ترتیبی که بود کارمند بانک موفق شد با شعبه ای که چکها از آن بسرقت رفته بود تماس

بگیرد و بتواند نامه های مربوطه را از طریق فاکس دریافت کند.

تو مدت آخری که منتظر نامه ها بودیم کارمند بانک توضیح داد که موضوع چکها چگونه بوده.

گفت: چکها متعلق به بانک مرکزی شعبه بازار تبریز بوده که سفید بوده اند و به سرقت رفته اند

چکهای مسروقه را پس از ممهور کردن به مهر بانک مرکزی تنکابن و تغییر شماره های کوچک

کنار شماره سریال شروع به خرج کردن نمودند. البته بانک تنکابن هم وقتی متوجه موضوع شده

که چند چک بانک را تحویل گرفته و بعد بررسی کردند و متوجه شدند که بعضی از چکها دو بار

پرداخت شده اند!!

البته از هنگام سرقت تا هنگام خرج کردن فاصله زمانی حدود ۳ ماه بوده . رییس شعبه گفت:

چک پولهای شما فقط قسمت کوچکی از کل چک پولها بوده!!!! و در حدود ۲۸۰ ملیون  تومان

چک پول بسرقت رفته بوده.

و از شانس ما مسروقان به همان صرافی که ما پولمان را عوض کردیم مراجعه نمودند.

در هر صورت  بعد از دریافت نامه به خانه مراجعه کردم.

     چهار شنبه ۳ مهر  ۱۳۸۵

ساعت ۶:۳۰ از خانه آمدم بیرون و قبل از مراجعه به اداره آگاهی  رفتم به سمت میدان فردوسی

تا اطمینان کامل از محل دقیق صرافی پیدا کنم. بعد از شناسایی دقیق به سمت اداره آگاهی راه

افتادم.

پس از یکساعت صبر در سالن مخصوص مراجعه کنندگان رفتم پیش همان مأمور دیروزی.

مأمور: ماشین داری؟   من: نخیر

مأمور: خوب برای اینکه کارت سریع انجام بشه باید آژانس  بگیریم.  من: باشه

وارد خیابان  وحدت اسلامی (شاپور سابق شدیم).ماشین گرفتبم و رفتیم تا دادسرای صادقیه.

مامور مذکور از جلو من هم به دنبال او. قاضی همان معمم دیروزی بود. به مامور گفت:

شما با ایشان برید تا صرافی را شناسایی کنند و صراف را بیاورید اینجا. دستور را نوشت.

قاضی رور به من کرد و گفت: ببخشید، رفتار من دیروز با شما درست نبوده ولی ما نمیتونیم

بلافاصله بفهمیم که کی حقیقت را بیان می کنه.(من تو دلم: این هم حق داره)

با مامور دوباره یک ماشین دربست گرفتیم و رفتیم به سمت صرافی ( مامور: داخل صرافی

به صراف که یورو ها را از شما خریده می گی: من همانی هستم که هفته گذشته با پدرم آمدم

و پول عوض کردم و الان هم آمدم دوباره پول عوض کنم. فقط کافبه که صراف بگه که شما

را میشناسه بعد باقی را من خودم انجام میدم.)

وارد صرافی شدیم اما شلوغ بود صبر کردیم که کمی خلوت شد. من هم همانطور که مأمور

گفته بود عمل کردم. صراف هم گفت: بله یادم هست. در اینموقع مامور کارت شناسایی خود را

درآورد و گفت: چکهایی را که شما به ایشان داده اید مسروقه بوده اند و باید بیایید اداره آگاهی

صراف: بله من هم می دانم و ما به جز چکهایی  که به این آقا دادیم ۳ فقره چک دیگر هم داشتیم

و آنها را بانک به ما گفته بود که دزدی هستند و ما منتظر بودیم که این آقا چکها را بر گردانند.!!

مامور : در هر صورت شما باید با ما تشریف بیارید بریم آگاهی و موضوع را حل کنیم.

پول این آقا را هم باید پرداخت کنید. صراف بله حتما.

صراف: باید خود من بیام؟ میتونم شاگردمو با سند مغازه بفرستم؟ مامور: اشگالی نداره.

یک کمی منتظر موندیم شاگرد صزافی رفت چند جا و آمد با هم یک آژانس گرفتیم و رفتیم

آگاهی. در بین راه شاگرد صرافی پولی را که باید به من می داد همراه خودش آورده بود.

 مامور گفت: خوب پول ایشونو بدید به من که ضمیمه پرونده ایشان کنم.

شاگرد صرافی:من چک پول آوردم.                 مامور: اشکالی نداره.

مامور چکها را گرفت و شماره چکها را نوشت. و ضمیمه پرونده من کرد.

وارد آگاهی و دفتر مامور که شدیم مامور به شاگرد صرافی گفت:شما بیرون تشریف داشته

باشید. به من گفت: می دونید؟ سهم ما از این کار که برای شما انجام دادیم معمولا ۲۰٪ هست

البته شما اگر بخواهید!!!!! و حساب کرد و گفت بابت کار شما ۴۴۰ هزارتومان کارمزد ماست!!!

من که خوشحال از اینکه خیلی سریع کارم انجام شده قبول کردم و به قول معروف چون گرم بودم

حالیم نشد که این مبلغ زیاده. به من گفت حالا شما تشریف ببرید بیرون من صداتون می کنم.

آمدم بیرون شاگرد صرافی هم ایستاده بود. بعد از ۲ یا ۳ دقیقه مامور منو صدا زد و رفتم تو.

گفت من سهم خودمو برداشتم ، البته یکی از چک پولها که مبلغش ۵۰۰ هزار تومان بوده برداشتم

و ما بقی را من با شما تماس میگیرم و بهتون پس میدم. گفتم : پرونده ای که برای من تشکیل شده

چی؟ گفت: من همه را از پرونده شما در میارم و شما خیالتون راحت باشه .

گفتم: منو ممنوع الخروج نمی کنن؟ گفت: برای اینکه خیالتون راحت راحت باشه فردا صبح بیایید

با هم میریم پیش قاضی . برای فردا صبح ساعت ۸ صبح قرار گذاشتیم.

آمدم خونه.

   پنج شنبه ۴ مهر  ۱۳۸۵

 

 

 

 

 

صبح مثل دیروز ساعت ۶:۳۰ از منزل زدم بیرون و ساعت ۷:۳۰ داخل اداره آگاهی بودم باز

هم باید منتظر میماندم تا شخص مسؤل می آمد و برگه اجازه تردد در داخل اداره آگاهی را به

من میداد در همین موقع هم شاگرد صرافی آمد و با هم رفتیم داخل محوطه آگاهی ماموری که

با هم دیروز رفته بودیم . مسؤل پرونده من بود آمد و گفت که ما بریم دادسرا و او هم باید

یک کاری را انجام بده و خودش خواهد آمد. من وشاگرد صرافی رفتیم به طرف دادسرا حدود

ساعت ۱۱:۳۰  آمد. رفتیم پیش قاضی و قاضی هم شاگرد صراف را سؤال جواب کرد. اونهم

جواب می داد. قاضی: اینطور معامله میکنید با مردم؟!!!.شاگرد:اما ما تمام چیزهایی را که لازم

بوده از کسی که جک بانکی را به ما داده گرفتیم. و دقیقا مثل بانک عمل کردیم. البته آدرسی که

به ما دادن درسته فقط اسم شخص دیگری هست!!!

قاضی رو به من کرد و پرسید شما از ایشون شکایتی ندارید؟ من: نخیر.

قاضی: خوب این را باید شما به صورت کتبی بنویسید . البته قاضی خودش سؤال می کرد و

می نوشت.در آخر به من گفت باید که هر جا که علامت زده امضاء کنم . من هم امضاء کردم.

مامور  مسؤل پرونده به من گفت مه موضوع من حل شده است و میتونیم بریم.!!! اما قاضی

چیزی به ما نگفت!!! مامور مسؤل پرونده که دیروز پول را از من گرفته بود خداحافظی کرد و از

مابقی پولی که باید به من پس می داد چیزی به روی خود نیاورد!!!!!

من رفتم پیشش بهش گفتم: این مابقی پول ما چی؟!!!! گفت من با شما تماس میگیرم.

( پیش خودم : این که شماره تلفن منو نداره. و از قرار معلوم افسوس میهوره که چرا مبلغ شیرینی

خودش را اینقدر کم گفته و برای خودش گفته این چه راحت قبول کرده ۴۴۰۰۰۰تومان را بده و

باید بیشتر میگفتم و حالا که ۶۰۰۰۰ تومان از پولش پیش من مونده نمیاد دنبالش. از طرف دیگه

مسافر هست و وقت نداره که دنبال این پول بیاد. )

از طرف دیگر از مامور من شماره تماسی نداشتم و از این بابت خیالش راحت بود که من با او

نمیتوانم تماس بگیرم. اما من شماره او را از شاگرد صراف هنگامی که جلو دادسرا منتظرمامور

 بودیم گرفته بودم.

به همراه شاگرد صراف از دادسرا آمدیم بیرون و شاگرد صراف کلی معذرت خواهی کرد.تا میدان صادقیه با هم

آمدیم و از آنجا من آمدم خونه.

رفتم بلیط هواپیما را تأیید کردم برای ۱۰ روز دیگه و کم کم این سفر ما به ایران به پایان رسید.

ناگفته نماند که قبل از برگشت به مامور آگاهی تلفن زدم و رفتم مابقی پول را گرفتم البته باز هم

سرم کلاه رفت!!!!

مامور آگاهی و قتی وارد سالن شدم  با من سلام و احوالپرسی گرمی کرد. بعد یک پاکت پول به

من داد و من هم پاکت را گرفتم و بدون آنکه پول را بشمارم آمدم بیرون و وقتی پول را شمردم

دیدم به جای آنکه ۶۰۰۰۰ تومان باشه ۴۹۵۰۰ تومان است!!!! اما از قدیم گفتن اگر حتی تو

خیابان پولی را پیدا می کنی آن را همانجا بشمار اشتباه از من بود. و جای تأسف که این مأمور

حتی به آن چیزی که خودش گفته بود ارزش قایل نشد و بیشتر از آنچه که در ابتدا گفته بود از من

شیرینی !!!! گرفت!!!!

یاد این موضوع افتادم:

هنگامی که سریازی در یک مجتمع ارتش بعنوان مامور رفته بودم یک سرباز روزی برای من یک

کادو آورد!!! از او نگرفتم. گفت: اگر دیدی یک گاوی خوب شیر میده باید اونو بدوشی!!! اگر تو

ندوشی هستند کسان دیگر!!!!! البته من بعدها متوجه شدم که این سرباز خیلی کم در پادگان هست و

دایم مرخصی تشویقی به او تعلق می گیرد.!!!!!


نظر شما ؟ ()




دوشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸٩

قلم

قلمی از قلمدان قاضی افتاد. شخصی که آنجا حضور

داشت گفت: جناب قاضی کلنگ خود را بردارید.

قاضی خشمگین پاسخ داد: مردک این قلم است نه 

کلنگ. تو هنوز کلنگ و قلم را از هم باز نشناسی؟

مرد گفت: هر چه هست باشد، تو خانه مرا با آن ویران

کردی.

  عبید زاکانی


نظر شما ؟ ()




خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]